سلام
يادمه اولين پستمو كه خيلي كوتاه بود..."به اميد خدا و به ياري دوستان..."راستي انگار همين ديروز بود... ياهمين ديشب...و چقدر زيادند اين ديروزها... ديروزي كه 365 روز داشت...
حالا اما...
قصه ي نهال ما... مي رود رو به تمام...
شايد نهال ما زود پرمژد...ولي شايد نهالي باشد در دوردستها...كه فقط براي خوانده شدن باشد...
عالميان تمام شد.اما عالميان همه هستند...
سيصدو شصت و پنج روز...
نوشتم اين 365 روز را...كوتاه...بلند...شاد...غمناك...كم... زياد...به همراه بهترين دوستانم...كه تا به زندگي ام فراموشم نمي شوند...بهترين ها بودند و من نالايق ترين برايشان...
دبليو دبليو دبليو دات عالميان دات بلاگفا دات كام...
آدرسي كه تنهاتر بودنم را ثابت كرد...
تنهاتر از هميشه...مي روم...براي هميشه.
يا حق...
بايد تو رو پيدا كنم / شايد هنوزم دير نيست
تو ساده دل كندي ولي / تقدير بي تقصير نيست
با اينكه بي تاب مني / بازم منوخط مي زني
بايد تو رو پيدا كنم / تو با خودت هم دشمني
كي با يه جمله مثل من / مي تونه آرومت كنه ؟
اون لحظه هاي آخر / از رفتن پشيمونت كنه ؟
دلگيرم از اين شهر سرد / اين كوچه هاي بي عبور
وقتي به من فكر مي كني / حس مي كنم از راه دور
آخر يه شب اين گريه ها / سوي چشمامو مي بره
عطرت داره از پيرهني / كه جا گذاشتي مي پره
بايد " تو " رو پيدا كنم / هر روز تنهاتر نشي
راضي به با من بودنت / حتي از اين كمتر نشي
پيدات كنم حتي اگه / پروازمو پر پر كني
محكم بگيرم دستتو/ احساسمو باور كني
تصور كنيد:
تو يه شب باروني داريد با ماشين خودتون ميرين خونه.مي رسين به يه ايستگاه اتوبوس كه سه نفر اونجا منتظر اتوبوسن.
نفر اول:يه پيرزن كه به شدت بيماره...
نفر دوم: يكي از بهترين دوستان قديميتون...
نفر سوم: دختري كه سالهاست آرزوي رسيدن بهش رو داشتين و يه هو اينجا مي بينينش...
نكته اينجاست:شما اجازه دارين فقط يه نفرشون رو سوار كنيد.كيو سوار ماشين مي كنيد؟
جواب شما دوست عزيز چيه؟.به نظرت فردي كه برنده ي مسابقه بوده چه جوابي داده؟
در بخش نظرات مطرح كنيد. ( به نظرم خيلي ها جوابش رو بدونن ! ) جوابش مي مونه براي پست بعدي.
ضمن تبريك به آقاي احد حصاري مدير وبلاگ" نظرات ما و شما " به دليل ارائه ي جواب درسته سوال هوشي درپست قبلي.
جواب سوال پست قبلي:
شايد ساده ترين جواب رو همه فراموش كردن...!
اون كسي كه از همه " سنگين تره " مي پره پايين.
سوالي رو كه الان مطرح مي كنم فكر كنم توي يكي از مجلات قديمي ديدم كه بسيار برام جالب بود.اگر اشتباه نكنم حدودا 10 هزار نفر به اين سوال هوشي جواب داده بودن.ولي جواب درست رو يك پسر بچه ي دوازده ساله داده بود!!
اشاره به اين نكته ضروريه كه اين سوال هوشي جواب منطقي داره.و بايد دليل پاسختون منطقي باشه.حالا بذاريد سوالو مطرح كنم!!
سوال:
يه روز 3 نفر از برجسته ترين افراد در زمينه ي علوم شيمي و فيزيك و رياضي كه هر كدوم در رشته ي خودشون نابغه بودن سوار يه بالون ميشن و مي رن به آسمون! خلاصه وقتي كاملا از زمين فاصله مي گيرن يه دفعه هوا طوفاني ميشه و اوضاع جوري ميشه كه براي نجات دو نفر ديگه بايد يه نفر بپره پايين.در غير اينصورت هر سه نفر سقوط مي كنن و مي ميرن.راه ديگه اي هم جر پرش حداقل يه نفر نيست.چون اونوقت هر سه تا نابغه از بين مي رن.به نظر شما كدوم يكي از اين افراد بايد بپره پايين؟اوني كه نابغه ي علم شمييه؟ يا اوني كه نابغه ي فيزيكه ؟يا اصلا اون شخصي كه نابغه ي رياضيه؟
كدوم يكيشون؟
پي نوشتها:
1) بازهم تشكر مي كنم از همه ي عزيزايي كه تولدمو تبريك گفتن.
2) جواب سوالو تو پست بعدي مي دم و يه سوال ديگه مطرح مي كنم.
3) جوابهاي شكمي فايده اي نداره . بايد فسفر بسوزونين ! از ما گفتن !!
4) سلامتي !
به همه بر و بكس عزيز يه سلام عرض مي كنم !!
نه اين سلام فرق مي كينه !! خبريه !
يه خبر!
احيانا يه اشتباهي رخ داده.
مي دونيد چه اشتباهي؟
خب بنده تو اين روز متولد شدم!!

هي به خودم ميگم آخه اين چه اشتباهي بود؟!!
اصلا واقعا اشتباه بوده؟نبوده؟
خلاصه امسال بيستمين ساليه كه دارم با خودم كلنجار ميرم!!
هي ميگم بابا اين چه كاريه آخه؟بيست سال...شوخي نيستا...يه عمره !! هه هه !!
خارج از جدي
تولدم مبارك...!

اينم كيك تولدم نوش جونتون!!
و يه خبر خوشحال كننده تر...!!
اين بغل واسه اونايي كه بخوان برقصن مكان داريم!!
آقا پسرا...دختر خانوما...!
دست دست...يالا... دست دست... بيا اون دست قشنگه رو ديگه...اون كف قشنگه رو بيا...آهااااااااااان...!!!!!
البته ديگه كاري نكنين كه بچه هاي محترم اطلاعات تشريف بيارن با نوازش ببرنمون امر به معروف ...!!
بعدم لابد چوب تو آستينمون كنن !! هه هه !!
در مصرف نوشيدني !! هم لطفا جو گير نشين.حوصله ي نعش كشي نداريما...!! اينا رو گفتم كه ديگه كسي از ما گله نداشته باشه!
داريم خيالي مي زنيم!!
حالا بياين اينجا...!!
موقع آرزو كردنو و فوت كردن شده...
تولدت مبارك...تولدت مبارك...بيا شمعا رو فوت كن كه صد سال زنده باشي...!!
آرزوتو بكن و شمعا رو فوت كن...
چشمامو مي بندم...آرزومو نبايد بگم...اما ميگم...
آرزو مي كنم وقتي چشمامو باز كردم نباشه كسي روي كره ي زمين كه به خاطر نداشتن دستكش دستاش تو زمستون يخ كنه.آرزو مي كنم نباشه مردي كه وقتي بچه اش ميگه بابا واسم از اون كفش قرمزا مي خري...سرشو پايين بندازه... آرزو مي كنم نباشه كسي كه به خاطر بي عدالتي مجبور بشه گوشه ي خيابون... دستشو جلوي مردم عبوري دراز كنه...آرزو مي كنم...
خدايا ...تموم نميشه اين آرزوهام...خدايا يكي دوتا نيست... خدايا دوس ندارم چشمامو باز كنم... مي دونم باز ميبينم اينا رو... اما...
خدايا به اميد تو
فووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت...

پي نوشت:
پيشاپيش از همه ي كسايي كه تولدمو تبريك ميگن سپاسگذاري مي كنم.اميدوارم روزتولد اونا يا حتي روز عروسيشون جبران كنم...!!
يه تشكر ويژه هم ازخانوم ها لادن و شيما مديران وبلاگهاي " يه دختر دردونه " و " گندم زار دل من " مي كنم كه تولدمو توي پست آخرشون به صورت ويژه تبريك گفتن.
دستتون مرسي !


"طاعات به عالي ترين درجه قبول حق"
حتي به تو دوست گلم كه روزه نگرفتي...!!
آقا ديگه عيده ديگه!!بايد يه كم شارژ باشيم يانه؟بايد بتركونيم يانه؟بفرماييد.من كه آهنگ بلاگم مخصوص انفجار اسپيكر هاتونه!
روش انفجار :
كافيست صداي اسپيكر روي هوار تا تنظيم بشه...!
نكته ي كنكوري: بايد اسپيكر هاتونم قابليت انفجار داشته باشه. اين مورد قبلا توسط خودتون بايد تست بشه...!
ديگه بهتر از اين آهنگ پيدا نكردم.خودتون يه كاريش بكنيد ديگه!!
اما برسيم به بخش هيجان انگيز ماجرا...!
مسلما سوتي ها هميشه واسه ما طعم خوشمزه اي دارن.حالا تصور كنيد اين سوتي ها در سطح صدا و سيما باشه!!به به...
چن تا سوتي جالب از صدا و سيما براتون گذاشتم كه بخونيد و حال كنيد و البته يه كم خنده كنين و به جون ما هم دعا كنين...!
اعتراف مي كنم كه من اين سوتي ها رو جمع نكردم.و از يكي از وبلاگا كشيدم!!
اما خب بحث اينجاس كه خود اون شخصم از يه جاي ديگه كشيده بود.پس منم دليلي نمي بينم كه منبع بذارم!
اگه قبلا خوندين كه فبحال.اما اگه نخوندين حتما حال مي كنين...!
برو بريم...!
1) چند سال پیش توی یه برنامه زنده شبکه تهران (فکر کنم شبهای تهران بود) احمدزاده بعد از اینکه یکی مسابقه رو برد گفت: هدیه ای به رسم امانت! به شما میدیم !
2)چند وقت پیش این پسره (امیرمحمد) به عمو پورنگ گفته بذار یه ماچ از لبات! بگیرم و پورنگ هم سرخابی شده !
3)توی اخبار سراسری بود که آقای بابان همراه همکار خانومش میخواست خداحافظی کنه گفت: به همراه خانمم از شما خداحافظی می کنم !
(سامي: اينو من خودم ديدم و سر سفره ولو شدم!!اخبار ساعت 2 ظهر بود.خانوم مجري هم اگه اشتباه نكنم خانم اصغري بود!)
4)برنامهی صبح ایرانی رادیو سراسری که از ساعت ۶ و خورده ای صبح شروع میشه یک مجری خانم داره به اسم قلع ریز یا مشابه اون که یه روز، گفتند: یک خبر جالب میخوام براتون بخونم، تو اینترنت میگشتم (!) این خبر رو دیدم که نوشته یک پیرمرد به مدت ۵۰ سال بالای درخت زندگی کرده و بعد فرمودند که: شوخی نیست، طرف ۵ قرن بالای درخت بوده !
5)یه تبلیغی تو تلویزیون نشون میداد که ظاهرا مال یک شرکت آموزش کنکور به اسم ” تست قرمز ” بود … خلاصه یه پسره رو نشون میداد که کتابای اینا رو می خونه بعد میره سر جلسه با خیال راحت تست میزنه …فقط یه نکته ای هست … این پسره سر جلسه کنکور فقط یه پاسخ نامه دستشه … هیچ پرسش نامه ای وجود نداره …!
6) یکی از برنامه های زنده شبانه چند سال قبل بود که تو شبکه تهران پخش می شد و احمدزاده و حسینی مجریاش بودن. خسرو شایگان (دوبلور) تلفنی باهاشون تماس گرفته بود و اینا هم گیر داده بودن که یه آهنگی رو که معمولا زمزمه میکنی بخون. هرچی این بنده خدا می گفت الآن چیزی یادم نیست ول کن نبودن که یه دفعه شروع کرد به خوندن : مرا ببوس …! مرا ببوس … اون دو تا هم که دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صدای خوبی! حالا میرسیم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقیشو بخونه!!
7) یه بارم تو برنامه کودک عمو پورنگ اجرا می کرده مسابقه تلفنی بوده یه دختره زنگ زده بوده ، پورنگ بهش میگه بابا خونه هست باهاش صحبت کنم میگه هست ولی حمومه ، میگه مامان چه طور ؟ میگه مامانمم حمومه !!!
8) یه بار گوینده اخبار ساعت ۲ میخواست بگه وفات پدر آقای احمدی نژاد گفت: شهادت پدر آقای احمدی نژاد ! که سریع درست کرد. ولی معلوم بود اعصابش خرد شده و چند تا اشتباه دیگه هم کرد.
9)یه خاطره دیگه از عمو پورنگ (یه صدای دخترونه)
- الو ؟
- الو ؟
- سلام
- سلام
- خوبی
- مرسی . عمو پورنگ ؟
- جانم ؟
- من خیلی دوستتون دارم
- منم خیلی دوستت دارم عزیزم . اسمت چیه ؟
- کتایون
- کتایون ؟ خوبی ؟
- بله
- کتایون ؟ من ازت سوال می پرسم . تو بگو کتایون . باشه ؟
- باشه
- کی از همه بهتره ؟
- کتایون
- کی تو کارا به مامان کمک می کنه ؟
- کتایون
- کیه که مامان دوستش داره ؟
- کتایون
- کیه که بابا وقتی از در میاد ماچش می کنه ؟
- مامان !!
اين دوتاي پاييني هم توي بخش نظرات اون وبلاگ مطرح شده بود و البته ممكنه واقعي نباشن!
شماره ي 10 هم بي تربيتيه خلاصه ببخشين ديگه...
10)توی مسابقه زنده تلفنی که حسینی مجریشه یه خانومی شرکت کننده بود که باید جدول حل میکرد.
حسینی : میگن جوهر مرد است.
شرکت کننده : م م م
حسینی : خیلی ساده است جوهر مرد سه حرف هم ببشتر نداره .
شرکت کننده : آقای حسینی یه راهنمایی کنید
حسینی : باشه حرف اولش ک است . همکاران عزیزم لطف کنید توی جدول درج کنید.
حسینی : زود باشید فرصتتون داره تموم میشه . جوهر مرده . از این سوال آسون تر.
شرکت کننده : م م م “ك.....؟ر” نیست آقای حسینی
حسینی : (با دستچاچگی) خب فرصت شما تموم شد بریم چند پیام بازرگانی ببینیم.!!!
(سامي: ظاهرا شركت كننده زن مسني بوده كه زياد حاليش نبوده!!)
11)یه مسابقه تو شبکه تهران نشون میداد اسمش یادم نیست یکی زنگ زد:
مجری:سلام
شرکت کننده:سلام
مجری:معلومه که خوابالویی تازه از خواب پاشدیا کلک!
شرکت کننده:بله
مجری:بابا الان که وقت خواب نیست معلومه از صبح تا حالا کلی شکطونی کردیا
شرکت کننده:هههههه
مجری:نه عزیزم انقد به اینو اون کلک نزن به موقع بخواب
شرکت کننده:چشممممم
مجری:نه دیگه اینطوری قبول نیست باید قول بدی
شرکت کننده:بلههه
مجری:قول بود؟
شرکت کننده:بله
مجری:بابا!!!! حالا خودتو معرفی کن قول که ندادی
شرکت کننده:سانازم از تهران
مجری:(بعد از کمی مکث) چند سالتونه؟
شرکت کننده:۲۱
مجری که دیگه به خودش ... بود گفت من من من…. بعد برنامه قطع شد!
خب درسته همه ي اينا كشيده ! شده بودن ولي اين نكته اي كه مي خوام بگم تا حالا نشنيدين و يه جورايي جالبه!!
خانوم مهناز شيرازي كه معرف حضورتون هست؟
همون كه تو اخبار 22:30 شبكه ي 2 خبر مي خونه.دو كلمه مي گه سوميش اينه:
با مداد گريم اين خالو مي ذاره!
از اين به بعد بيشتر دقت كنيد.ممكنه يه كم بالا پايين بشه!!

اين عكس پرسنلي رو هم از سايت صدا و سيما كش رفتم!!
پي نوشها:
1) ميگم شي شي تو زمينه ي صدا وسيما وارد تري ...سوتي داري رو كن!!
اين خانوم شيرازي رو من لو دادم نامردي نباشه؟!!
هه هه...!
2) آقا دوشنبه كي نود رو نيگا مي كرد؟
نظر سنجي رو داشتيد؟ اونايي كه نديدن بايد بگم سوال اين بود!
شما در ايران طرفدار كدام تيم هستيد؟
1 استقلال 2 پيروزي 3 ساير تيم ها 4 هيچ تيمي
نزديكه يك و نيم ميليون پيامك زدن.نتيجه اش هم جالب بود.
1 درصد گفت هيچ تيمي.3 درصد گفتن ساير تيمها.35 درصد گفتن استقلال و ( مي دونم سخته واسه استقلاليا !! ) تيم پرسپوليس با درصد خيره كننده ي61 درصد رتبه ي اول رو كسب كرد.
آخه من نمي دونم اين آبيا به چيه اين تيم شيش تايي دلخوشن؟
زنده باد امپراطوريه سرخ...
پي نوشت براي اين پي نوشت!:حالا اين همه گفتم روز دربي گند نزنن خوبه!!
بي خيال.مهم بازي جوانمردانه اس !!
يا ديگه خيلي لارج فكر كنيم همون انرژي هسته اي رو عشقست !!
3)گفتم اين ماهم عوضم مي كنه...اين طوري هم شد...
اي كاش هميشه ماه رمضون باشه...
4) كاشكي مي شد هيچ كسي غمگين نباشه...حتي دخترك آدامس فروشي كه خيلي وقتا جلومونو تو خيابون ميگيره...
خدا وكيلي موقع شاديهامون هم ياد اونا باشيم...

عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت / صد شكر كه اين آمد و صد حيف كه آن رفت...
فيلم مافيايي «پدرخوانده» بهعنوان بهترين فيلم تاريخ سينماي جهان از نگاه منتقدين، تماشاگران و فيلمسازان انتخاب شد.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران، مجله معتبر «ايمپاير» با نظرسنجي از دههزار منتقد سينما، فيلمساز و تماشاگر، 500 فيلم برتر تاريخ سينماي جهان را انتخاب كرد كه در رتبه اول، فيلم«پدرخوانده» ساخته «فرانسيس فورد كاپولا» به چشم ميخورد.در اين فيلم كه محصول سال 1972است، «مارلون براندو» و «آل پاچينو» ايفاي نقش داشتهاند.
اين در حاليست كه پيش از اين فيلم «شهروند كين» ساخته «ارسن ولز» محصول سال 1941 از سوي منتقدين و تماشاگران عنوان بهترين فيلم تاريخ سينما را در اختيار داشت.
در اين فهرست، فيلم «مهاجمان صندوقچه گمشده» ساخته «استيون اسپيلبرگ» محصول سال 1981 در رتبه دوم قرار گرفته است و «بازگشت امپراطور» ساخته «اروين كرشنر» محصول سال 1980 در مكان سوم ايستاده است.
فيلم «بازخريد شاشانك» ساخته «فرانك دارابونت» محصول سال 1994 رتبه چهارم و «آروارهها» ساختهي «استيون اسپيلبرگ» محصول سال 1975 رتبه پنج بهترين فيلمهاي تاريخ سينماي جهان را در اختيار دارند.
در اين نظرسنجي كه كارگردانان نامآشنايي چون «كوئنتين تارانتينو» و «مايك لي» در آن حضور داشتند،
«دوستان خوب»، «اينك آخرالزمان»، «آواز در باران»، «پالپ فيكشن» و «باشگاه مشتزني» ديگر آثار برتر سينماي جهان نام گرفتند.
به گزارش بي.بي.سي، يكي از نكات قابلتوجه در اين فهرست، حضور فيلم تازه اكرانشده «شواليه تاريكي» بهعنوان تنها نماينده سينماي قرن 21 در ميان 20 اثر نخست است.
از ديگر عجائب اين فهرست، حضور تنها دو فيلم از سينماي انگليس، «كازينو رويال» (56) و «پرتقال كوكي» (37) ساخته «استنلي كوبريك» در فهرست 500تايي برترين فيلمهاي سينماي جهان است.
منبع:سايت "الف"
پس ده فيلم برتر جهان بدين ترتيب اند:
2) مهاجمان صندوقچه گمشده
3) بازگشت امپراطور
4) بازخريد شاشانك
5) آروارهها
6) دوستان خوب
7) اينك آخرالزمان
8) آواز در باران
9) پالپ فيكشن
10) باشگاه مشتزني
پي نوشتها:
1) قابل توجه شي شي خانوم...!
فيلم "پالپ فيكشني" كه چن بار تاكيد كردم بشيني با ما نگاهش كني و نگاهش نكردي رتبه ي 9 برترين فيلم هاي سينمايي رو داره.اين در حالي كه من وقتي اين فيلم رو مي ديدم خبر نداشتم كه اين فيلم قراره جزو 10 فيلم سينمايي برتر جهان بشه...!
سه بازيگر خوب به نامهاي "ساموئل ال جكسون" و "جان تراولتا" به همراه "بروس ويليس" در اين فيلم نقش آفريني مي كنن.
2) به نظرتون آيا فيلمي از ايران در بين پانصد فيلم برتر جهان قرار داره؟
3) دونستن اين نكته هم بد نيست كه هيچ دانشگاهي از ايران در بين پانصد دانشگاه برتر جهان قرار نداره!!
4) پي نوشت 2 و 3 چه جوري مي تونن به هم مرتبط بشن؟
5) فك كنم نياز شد تا برم تماميه 500 فيلم برتر جهان رو بررسي كنم.شايد ايران هم بود...شايد!

"ساموئل ال جكسون" و "جان تراولتا" در نمايي از فيلم "پالپ فيكشن"
شب 6 ماه مبارك رمضان امسال برام تلخ بود.
حوالي ساعت 11 شب ...
من پشت رايانه بودم.متوجه شديم كه خانوم همسايه ي ما ( با دو خانه فاصله از خانه ما) فوت شده است. همسايه اي كه تازگي ها به اين خونه منتقل شده بودن و مستاجر بودن.
اما اين نه خبريست كه مهم باشد.مهم هست.اما نه تا به حدي كه موضوع اين پست ما بشود.به هر حال واقعيت اينست كه روزي ما نيز خواهيم رفت.اما چگونه رفتنمان مهم است. براي من كه بسيار مهم است.
لحظاتي پس از اينكه از خونه خارج شدم آمبولانس و عده ي كمي از همسايه ها رو ديدم.چون از قبل متوجه خودكشي شده بودم موضوع برام جالب كه نه بيشتر مهم بود.به هر حال اينكه انساني خود را از اين دنيا خارج كند آن هم به وسيله ي دار زدن چيزي بود كه فقط در فيلم ها ديده بودم.مهم تر اينكه يك زن اين كار را انجام داده باشد.
پس از اينكه نزديك تر شدم انبوه جمعيت همسايه ها هم كم كم ظاهرشدند. كسي نبود كه شوكه نشده باشد.اما نكته ي تلخ ماجرا اين بود كه جسد دار شده از بيرون و از طريق پنجره قابل مشاهده بود. ديدن افرادي كه با موبايل در حال فيلم برداري بودند ( آن هم از زني كه حجاب نداشته و در وضعي نابسامان به دار بود) آب سردي بود بر پايه ي ترحم.
لحظاتي نگاه كردم.با يك طناب زرد رنگ از ميله ي ورودي در اتاق...
پسري 15 ساله داشت.پس از ديدن صحنه خودش رو از پنجره اتاق طبقه ي دوم پايين انداخته بود.خوشبختانه چيزيش نشده بود.
دقايقي بعد با حضور تيم ويژه بررسي و تحقيق و حضور پزشك جسد از دار پايين آورده شد.و توسط آمبولانس از محل دور شد.
اما اين حادثه اي نبود كه از ذهن من دور شود.
براي من و تو پيش مي آيد.از زندگي سير شدن .مي شود گاهي كه دردمان مي گيرد از زندگي كردن.اما اين نه دليل مي شود كه به فكر رفتن باشيم.مگر براي آمدنمان مختار بوديم كه براي رفتنمان مختاري كنيم؟ براي كسي كه خود كشي مي كند سوال و جوابي نيست.خداوند مستقيما افرادي را كه اينگونه خود را از دنيا خارج مي كنند به سراي آتش مي فرستد.اين حتمي است. تو دوست عزيز مي داني كه اينگونه رفتن را رحمت نمي فرستند...چون مشمول رحمت نمي شوند...
به فرموده ي مولا علي ( ع ) بزرگترين گناه " نااميد " يست.
فراموش نكنيم ممكن است روزي باشد كه من و تو هم به حدي از نا اميدي برسيم كه همچين افكاري داشته باشيم.فراموش نكنيم اگر لحظه اي نا اميد شديم بازهم " يگانه " اميدي هست.
اميدوارم اين اولين و آخرين خود كشي باشد كه ميبينم.هر چند كه به نشنيدنش اميدوار نيستم.
پي نوشتها:
1) عمق فاجعه بسيارزياد بود. تا حدي كه تونستم سعي كردم اينو حس نكنين.
2) احتمال صحنه سازي اصلا كم نيست.حتي شايد بيشتر از احتمال خود كشي.
التماس دعا

مثل همیشه...کهنه نمیشه این سلام...
اگه بخوای بنویسی سوژه واسه نوشتن زیاده...اما اگه بخوای از همه چی ننویسی شاید سخت باشه نوشتن.
زمان زیادی نیست که تو این محیط می نویسم.محیط مجازی...محیطی که کسی نمی دونه کجاس.
الان حدودا ده ماهه...با 33 4 پست... بعضی ها داستان...بعضی ها دلنوشته...بعضی ها هم...هیچی ...الکی...مثل این پستم...
14 آبان نهال وارد یک سالگی میشه...در واقع قراره بشه...نمی دونم تا اون موقع دووم می یاره یا نه.امیدوارم بشه...چند وقت پیش تصمیمم رو گرفتم و بی خیال نوشتن شدم... اما اون اوضاع پیش اومد و دوباره بیست و چهار ساعت بعد برگشتم...
تو این مدت با خیلی ها دوس شدم...خیلی ها فراموش شدن...واسه خیلی ها فراموش شدم... بعضی ها می بینی 100 روز بلاگش رو به روز نکرده...و بعضی ها به پست های کوتاه در حد سلام و علیک کفایت کردن.
بحث بحث انگیزه اس.اگه انگیزه نداشته باشی نمی تونی چیزی بنویسی.بعضی با اینکه بلاگ دارن ولی میبینی فقط شعر و نوشته از این ور و اونور کپی می کنن... شاید اونا علاقه ای به آفرینش ذهنی ندارن.دوس ندارن خودشون دست به کیبورد بشن و مطلب بنویسن.شایدم حوصله اش رو ندارن...ایرادی نیست.
به عکس بعضی ها هم کافیه یه سوژه ( و گاها هیچ سوژه ! ) داشته باشن تا بتونن 4 صفحه ی ورد رو پر کنن.
می دونی؟ خوبیه وبلاگ نویسی اینه که آدم بدون هیچ ترسی افکار خودش رو ( هر جور که هست و یا دلش می خواد ) به صورت لخت در معرض قضاوت دیگران قرار میده.این لذت بخشه.تو از چیزی واهمه نداری و هر چیزی رو می تونی بگی...
این ذهن ما... چیز عجیبیه.وبلاگ نویسی خوب این مسئله رو نشون میده...باور کن !
پی نوشتها:
1)یکی به من بگه دلیل نوشتن این پستم رو!! آن چیز که عیان بود چرا نشستم 2 ساعت نوشتم؟
2)دوس دارم دوباره مثل قبل با همه ی بچه های وبلاگی که باهاشون اوایل دوس بودم دور هم جمع شیم
دوس دارم اونجوری بشه ولی...
التماس دعا

ولی ماه تو نه...
ماه خدا می یاد...
آره ماه خدا اومده...
خوش اومده...
پی نوشتها:
1) دو هفته مسافرت بودمو امروز اومدم.خیلی حال و هوام عوض شده بود ولی...
الان باز همونم.همون سامی...خدا کنه این ماه عوضم کنه.شاید بهتر از روزی بشم که می رفتم.
2) تنهام نذار.فقط چند ساعته که از هم دور شدیم...
ولی... فراموش نکن همیشه ذات آدما ثابته.تو تنها تغییر ظاهری شون رو می بینی.
و باز من همونم که نمیشناسیش...
التماس دعا
یا حق
وقتی شب توی چشمام بوی بارون ميگيره
دل غنچه ها رو نشکن که تن سبز بهار
وقتی غصه دار ميشه رنگ زمستون ميگيره
می دونی که بی تو سخته زندگی اما نگات
جون سپردن دل منو چه آسون ميگيره
اين اتاق سوت و کور که رنگ و بویی نداره
با حضور مهربونت سرو سامون ميگيره
خاطرات بچگيم با اسم تو شروع ميشه
همه شعرای دنيا با تو پايون ميگيره
1 ) شعری که ترانه سراش یادم نیست. کاری از شادمهر در آلبوم دهاتی.
2 ) محدودیت تایید نویسنده برای "این پست" برداشته شده است.
3 ) کوتاه ترین و شاید خیال انگیزترین پست نهال.
سلام
گاهی وقت ها هست...
آخه اینم شد مقدمه؟
گاهی وقت ها چه جوری هست؟همیشه یه جوری هست دیگه...اصلا گاهی وقتا لازم نیست یه جوری باشه.
بی خیال...
بگو آخه واسه چی می نویسی؟مگه این عالمیان چی دارن؟طوری حرف می زنی که انگار مثلا تو نباشی چه اتفاقی می خواد بیفته...آسمون زمین بیاد...یا مثلا آسمون شب قرمز بشه...!
بهت قول می دم تو اگه بری آب از آب تکون نمی خوره...
می دونید چیه؟
آدم گاهی وقتا ....نه گاهی وقتا نه!!خیلی وقتا دلش از خودش می گیره... هی زور می زنه تا بلکه به جایی برسه...اون هدف رو...بهونه رو پیدا کنه.اما نه فایده ای نداره.
یاد بچگی ها بخیر...شادیهامون از ته دل بود...ناراحتی هامونم از ته دل بود...دریغ از یه ذره ریا... دلمون به همون آب نباتا خوش بود...و چه خوشی بود...یادته؟
دنیامون یه چاردیواری بود...یه سماور بود...که همیشه صدای قل قلش فضای خونه رو پر می کرد.مامان یه استکون چایی می ریخت و می گفت: بچه بشین صبونه تو بخور...مدرسه ات دیر میشه...نه اولش از خواب بیدارم می کرد... به زور از رختخواب پا میشدم ( الانم همچی فرقی نکرده ها...!) تلو تلو خورون می رفتم تا دست و صورتم رو بشورم...اه جلوتر از من یه نفر رفته تا دست و صورتش رو بشوره!! ضد حالی بودا... حالا باید قیافه ام رو می دیدی... می رفتم جلوی آینه و نگاه می کردم...به به.. چشما مثل چشمای بابا قوری...رنگ صورت مثل گچ دیوار...موها هر کدوم دارن یه سازی رو می زنن... یکی بندری می زنه...سیخ سیخوئه!! یکی خماری گرفته...خوابیده یه گوشه ای... به به...فین دماغم که اومده تا روی لبا...
مزه اش بدم نبود !
...
من بودم و نگاهی که به دستای مامان بود...لقمه های کوچولو...می گرفتم و می خوردم... ساعت رو نگاه می کردم...وای الان بازم دیر نرسم سرویس بره... نه...هنوز وقت داشتم... پاشو لباساتو بپوش دیگه...مامان بازم مثل همیشه به موقع می گفت که چی کار باید بکنم... گاهی وقتا با خودم می گفتم آخه مامان از کجا می دونه که من کی باید چی کار کنم؟!!
...
کاشکی هیچ وقت بزرگ نمی شدم... هر بچه ای آرزو داره که بزرگ شه...و هر بزرگی آرزو داره...حداقل گاهی وقتا آرزو داره که دوباره بچه بشه...
تو ببین
دنیا همینه.تو همیشه به چیزی می رسی ... شاید دوسش داشته باشی...و شاید هم نه...
اما می رسی.
...
نه من از حادثه و فاصله دلگیرم / بی تو اینجا و غریبانه می میرم...
پی نوشتها:
1 ) دل منم مثل همه میگیره.حوصله مو داشتن کار سختیه...
2 ) فقط به این فکر کن که اگه یه روزی نبودم از خودم یه یادگاری گذاشتم
3 ) "گاهی" وقتا بهونه ی نوشتن بی بهونگیه...
4 ) این " گاهی " هیچ وقت تموم نمیشه...خیالت راحت.
هویت نارسای غربی یا فرهنگ اصیل شرقی؟
مساله این است!
استاد عزیز، آقای "سعید طاهری" در آخرین پست سامانه ی شخصی، (وبلاگ) خود با اشاره به نقایص موجود در زمینه ی پارسی سازی محیط اینترنت از تمامی دوستان در خواست کرده اند تا در حد توان سعی کنند با اعتراض نسبت به این نقایص و با استفاده از اهرم های مختلف از مسوولین محترم سایت های ایرانی و گردانندگان صفحات اینترنتی پارسی(Persian web pages ) در خواست کنند که به این مورد توجه بیشتری داشته باشند.تا ما بتوانیم این ادعا را داشته باشیم که از یک رسانه نوری (اینترنت) کاملا پارسی استفاده می کنیم.هر چند که این فناوری از غرب وارد شده است.ولی اگر ما بتوانیم بستر های لازم را فراهم کنیم و کمی مسوولین محترم هم از تنبلی ها بکاهند و به حرکت در آیند، قطعا پایگاه های اینترنتی (سایت ها)ی پارسی زبان به معنای واقعی پارسی خواهند شد.
ضمن آنکه با این کار در خود ما وبلاگ نویسان و کسانی که وارد قلمرو این رسانه ی نوری می شوند نیز تحولی ایجاد خواهد شد.تا با دوری از فرهنگ بیگانه و بی ریشه ی غرب به فرهنگ اصلی و واقعی خود که ریشه در تاریخ 6000 ساله مان دارد نزدیک تر شویم.

آقای طاهری میگوید:
"حتی سازمان های دولتی و خصوصی ایرانی در صفحات رسانه نوری خود از مفاهیم انگلیسی استفاده می كنند: نگاهی به سایت ها بیاندازید، از همشهری تا تابناك و ... بیشتر از اعداد و حتی بعضی وقتها از كلمات انگلیسی تحمیلی استفاده می كنند. نه فرآیش های سیاسی و فرهنگی مجلس (كمیسیون ها) و نه مسئولان سازمان فرهنگ و ارشاد اسلامی و نه هیچ ركن دیگری بفكر حفظ ادبیات زیبای پارسی نیستند، چه رسد به اشاعه آن. فرهنگ دانان، مسئولان فرهنگی ایرانی، ایرانیان كاربر و مراجعه كننده چه خدمتی به زبان و ادبیات پارسی نمونده اند؟"
از تمامی دوستان خودم که تا حالا منو در این وبلاگ همراهی کرده ان در خواست می کنم تا با حمایت از این طرح سهمی در این حرکت داشته باشند و باحمایت از سامانه ای که به همین منظور ایجاد شده است به خود و ما کمک کنند تا به اهداف خود در زمینه ی پارسی سازی واقعی محیط این رسانه برسیم.
دوست عزیزم:
مهم نیست وبلاگت عاشقانه اس و یا به نظرت مناسب مطلب مورد نظر نیست.کافیه یه لینک به پارسی ها بدی و از همه ی دوستات هم بخوای تا این کار رو انجام بدن.
مطمئن باش با این کارت گامی بزرگ در زمینه ی اعتلای زبان مادری و یا میهنی خود برداشته ای.
این چیز کوچکیست؟
مطمئن باش نیست.
پس منتظرتیم.
آدرس وبلاگ حامیان زبان " پارسی "
www.parsiha.blogfa.com
به یاد خدا...
سلام
24 ساعت کافی بود.کافی بود تا...
نپرس...
اگه ازم دلخوری...اگه به نظرت اشتباه کردم... حق داری.اما تو یکیش رو می دونی و 100تا نه. زود قضاوت نکن.این چیزی نیست که بتونم بگم.باید جای من بودی تا درکم کنی.بفهمی...و خوش به حالت که نیستی... تلخی اش آزار دهنده تر ازهر چیزیست...برگشتم.چون 24 ساعت کافی بود...
گاهی وقتا مهره های اصلی زندگیت جلوی تو در می یان.سعی می کنی بذاریشون کنار.اما تو قول دادی.قول دادی دل کسی رو نشکنی.آخه چرا؟چرا باید قول می دادی؟ مگه اون کی بود که همچین قولی ازت گرفت؟...
این وبم حال و هوای خودش رو داره.بوی خودش رو داره.به این راحتی ها هم نیست....که ازش دل بکنی.من کندم.ولی فقط بیست و چهار ساعت.اما سعی نکردم برگردم.ولی برگشتم.اینم از اون کاراس...که تو نمی خوای ولی میشه...چون خیلی کارا دست خود آدم نیست. من واسه خودم دارم وبلاگ می نویسم.اونوقت بقیه بهم می گن نرو...نمی دونم چرا این جوری شد...روشو زمین ننداختم و برگشتم چون واقعا با دلش خواست و حرف دل رو نمی شه زمین انداخت...
برگشتم.و در واقع قولم رو شکستم.چون فقط خودم تصمیم گیرنده نیستم...واسه تو هم می نویسم.
تو هم سعی کن بیشترین استفاده رو بکنی.من چیز قابل داری نمی نویسم.واسه خودم می نویسم.اما تو هم بهونه می...
پی نوشت:
دیروز "خسرو شکیبایی" مرد توانمند سینمای ایران درگذشت.اون حتما یکی از بهترین های سینمای ایران بود.صحبت این نیست که شکیبایی مرد بزرگی بود.بحث اینجاست که او از استثناها بود.بازی های زیبای او در سریالی مانند خانه سبز و ...فیلمی مثل حکم تا همیشه در اذهان ملت باقی خواهد ماند...

طولانیش نمی کنم
برای شادیه روح همه ی رفتگان و "خسرو شکیبایی" یه صلوات بفرستید...
ارادتی ترین کلام برای احترام ...
سـلام!
حال احوال چطوره؟ خوبید؟ سلامتید؟
ایشالا که هستید.
خب بریم سراغ سکانس های جدید تر که البته غیر فوتبالی هم باشه!! آخه انگار خیلی ها با فوتبال میونه ی خوبی ندارن!! باور نمی کنید؟ یه نگاه به نظرات پست قبلی بندازید!! خودتون متوجه میشید...!
خب اگه بخوام سکانس های فرعی رو بذارم کنار می رسیم به بخش هيجاني که همون غول بی شاخ و دمه!! البته که کسی از این غول خوشش نمی یاد. ولی خب سکانس ترسناک هم لازمه!! نیست؟
البته که غول بی شاخ و دم ما چیزی جز یه امتحان خیلی سخت و نفسگیر و کشنده نیست!! آدم ترجیح می ده بره با یه غول واقعی شاخ به شاخ بشه ولی با این کنکوره در نیوفته!!
سکانس اول :
با ماشین بکس می افتیم بریم کارت ورود به جلسه رو بگیریم!! صدای ضبط ماشین روی هوار تا ست... بر عکس حس ما که توی باتلاق داره شنای قورباغه می ره...!! حس حمید عسگری ولی ظاهرا خیلی ابوعطا میخونه!! به هر حال ساعت 4 بعد از ظهر راه می افتیم... و کمی بعد جلوی مدرسه بهمن شاملو ( محل توزیع کارت ورود به جلسه ) می ایستیم... می ریم تو و بالاخره کارت رو می گیریم... راه می افتیم شهر گردی... می ریم ببینیم حوزه ی مورد نظر ( رینگ سر شاخ شدن با غول پر قدرت کنکور!! ) کجاست. دبیرستان بهروز رفیعیان. ... دوره... از خونه مون دوره... ولی خب مجبوریم!! می گازیم تا خونه... آمپر اعصاب ،منفی می زنه... چی می شد می افتادم مدرسه ی خودم...!! جلوی دم در خونه پیاده میشم... حمید عسگری هنوز داره می خونه...
سکانس دوم :
شب مبارزه ! ساعت 12 شبه... هنوز نتونستم بخوابم... منی که اعتماد به نفسم شهره اس ( آشنایی دارین که !) ذهنم دنده معکوس می زنه...!! اینکه چه جوری میشه؟ ... ولی به زور می خوابم!! صبح ساعت 6 بیدار میشم... 8 مبارزه دارم... انگار عقربه ها هم یه جور دیگه به ادم نگاه می کنن!! بی خیال میخوام بشم!! ولی نمی شه که... زنگ می زنم تاکسی تلفنی... اولی... دومی.. سومی... چهارمی... نخیر این ملت شهر ما خوابن... هیچ کدوم گوشی رو بر نمی دارن... نگران میشم... 6.40 دقیقه اس... نمی تونم پیاده راه بیفتم برم که ... یه هو چشمم به شماره ی یکی از همسایه هامون می افته که خودش یه پا تاکسی تلفنیه... زنگ می زنم... اولی ... نه تو دومین زنگ بر می داره... سلام من کنکور دارم می تونین بیاین؟ ... باشه آدرستون...؟ خب مثل اینکه به خیر می گذره... راه می افتیم ... 6.50 دقیقه... با آخرین سرعت 2 دقیقه مونده به هفت می رسم حوزه... یاد اون بچه هایی می افتم که پارسال مونده بودن پشت در... عکساش تو اینترنت بود... ولی انگار اینجا از این خبرا نبود... ساعت 7.26 دقیقه... هنوز در حوزه بازه... و اونایی که دیر رسیدن بدو می یان... کمن... ولی هستن... همه می رن تو... رینگ من ضلع غربیه طبقه ی دوم هست... محل کاملا خنکیه... ولی صندلیم خیلی خوب نیست... 4 ساعت بیشتر باید بشینم روش... بی خیال... از بلند گو اعلام میکنن: داوطلبان عزیز لطفا به برگه ی نظر خواهی پاسخ دهید زمان شما 10 دقیقه است... یعنی هر سوال یه دقیقه... پرش می کنم... یکی از سوالاش اینه که در آمد ماهیانه خانواده تان چقدر است؟ زیر 250 تومن؟ بین 250 تا 450؟ بین 450 تا 600 تومن؟ بالای 600 تومن؟...
شروع میشه... عمومی ، اختصاصی... زمان مثل برق و باد می ره... فقط یه لحظه متوجه میشم که بلند گو اعلام می کنه: داوطلبان عزیززمان پاسخگویی به اتمام رسیده است. برگه پاسخنامه ی خود را با دست راست بالا بگیرید. نا خود آگاه خنده ام می گیره... یاد وقتی می افتم که تو ابتدایی وقتی املای معلم تموم میشد می گفت: بچه ها مدادا بالا !... با صدای بلند می گم: بچه ها مدادا بالا... همه می خندن... مراقب هم می خنده...
سکانس سوم:
همه دارن می یان بیرون... چشمم دنبال دوستمه... می خوام ببینم چه جوری زده... ولی نمی بینمش... همه دارن می رن...
هوا گرمه... 12.29 دقیقه... دارم می رم سمت خونه... انگار دنیا یه جور دیگه شده... حس تنفس می کنم... آزادی ... یه نوع حس بی حسی...
سکانس چهارم:
محمد چه جوری زدی؟
چه طوری بود؟
سخت بود نه؟
می گن عمومی ها راحت، اختصاصی ها سخت؟
چن تا تست زدی؟
وقت کم اوردی؟
...
دست بر دارین بابا !!
نمی خوام حتی یه کلمه هم حرف بزنم...
فوقش اینه که میرم دانشگاه عجب شیر دیگه!!...چرا این جوری می کنید؟!
سکانس پنجم :
ظهره ... هوا گرمه... نشستم خونه... پشت پی سی سوارم... دارم آپ آخرم رو می تایپم...
در رابطه با کنکوره... انگاری همیشه باید آدم از چیزی که خوشش نمی یاد حرف بزنه!! ولی خب اینم بخشی از فیلمنامه زندگیه... گفتم که ... سکانس ترسناک هم لازمه!!...
سکانس نامربوط ! :
می دونید به چی فکر می کنم؟ به اینکه آدم گاهی وقتا یه کارایی رو از روی احساس انجام می ده و بعد از روی عقل می فهمه که اشتباه کرده. این خیلی سخته نه؟ ببینم تا حالا واسه شما هم این مورد پیش اومده؟...
راستی چرا بعضی از ماها فکر می کنیم خیلی بیشتر از بقيه می دونیم؟
این ملت بلاگفا ما رو هم پی نوشتی کردن!!
پی نوشت اول:
اون بالا گفتم اعتماد به نفسم شهره اس...!
خواستم یه نوشابه ای واسه خودم باز کرده باشم... چیه؟ خب این همه شما خودتون رو تحویل می گیرید ، یه بار هم ما خودمون رو تحویل بگیریم!!
موردی داره؟
( بهتره اعتراض نکنی وگرنه بیشترش می کنم ! )
پی نوشت دوم:
تکیه کلام برتر سال :
"بـبـیـن تـو بـرو،خـب...؟!!"
پی نوشت سوم:
چن روزی رفتم مسافرت.حال و هوام خیلی عوض شد.
پی نوشت چهارم :( برای پی نوشت اول! )
اعتراض رو جدی نگیر!!
سـلام
یه بار دیگه سلام... صد تا سلام...
نزدیک سه ماه از آخرین سلاممون می گذره... و تو این مدت که سلام نکردیم چه ها که نگذشته... وای... موافقید مرور کنیم؟
نباشید هم مجبورید!!
از اول و شاید مهم ترینش شروع می کنیم:
می ریم به زمانی که قرار بود بازی پرسپولیس و سپاهان در آخرین بازی لیگ انجام بشه . البته تکلیف قهرمان هم معلوم بشه...
سکانس اول:
ساعت 1.30 دقیقه بعد از ظهر... تلویزیون زیر نویس کرد:
از علاقمندان به فوتبال خواهش می شود به دلیل تکمیل ظرفیت استادیوم آزادی دیگر به ورزشگاه مراجعه نکنند و از طریق گیرنده های خود به تماشای فوتبال بپردازند...
دقایقی بعد از استادیوم تصویر آمد... نزدیک به صد هزار پرسپولیسی که قلب شیرشان را برداشته بودند و به ورزشگاه رفته بودند... و کم کم صدایی به گوش می آمد... افشین امپراطور... پرسپولیس قهرمان میشه... خدا می دونه که حقشه... به لطف یزدان و بچه ها... پرسپولیس قهرمان میشه... بکس قرمز پوش که در زمین در حال تمرین بودند... ساعت چند بود؟ یادم نیست... خیلی وقت گذشته بود ولی... صدای سوت آغاز مسابقه هیجان را بیشتر کرد و آدرنالین خون بالا و بالاتر رفت ... بازی خوب و روان هر دو تیم با شوت خوبه محسن خلیلی تکمیل شد تا امید به قهرمانی در دلمان زنده تر بشود... دقایقی بعد وقتی خلیلی شوت محکم خودش رو روانه ی تیر دروازه کرد... آه از نهاد قرمز ها در آمد... آنجا که سپاهانی ها بسیار خوشحال از این حادثه بودند... سپاهان گل زد... و خیلی ها ناراحت شدند، امیدمان کم سوتر شد،آخر ما باید می بردیم... ولی نیمه ی دوم شروع شد. ما بودیم و چشمانی که به سمت شمارشگر گلها خیره شده بود تا بلکه عدد 2 را در مقابل نام پرسپولیس ببینیم...ولی ندیدم.بازی تمام شد... دقیقه ی 97 شاید... نه انگار در رویاهایمان 2 را دیدیم. یه نفر با سر یه گل زد..!! صبر کن ببینم، منو یه نیشگون بگیر ببینم!! ( آی!! یواش بابا دردم اومد ها!!) ولی ارزشش رو داشت ، مابازی رو به کمک خدا و حمایت صد هزار قلب شیری آن هم از نوع قرمزش و تلاش بکس قرمزی مان بردیم تا این قهرمانی لطف دیگری داشته باشد... و جایی که کریم باقری هم خواننده شد تا آرزو به دل نماند!!
شعار کریمانه: پرسپولیس قهرمان شده...
کامران نجف زاده ( مجری و گزارشگر تلویزیونی) پس از قهرمانیه پرسپولیس در سایت که نه...وبلاگ خود می نویسد:
( متن به طور کامل و بدون هیچ گونه تغییری نقل میشود)
{نفهميدم چطوري شد که پرسپوليسي شدم شايد براي اينکه توي چشم تمام اين پرسپوليسي ها عطوفتي خونين نهفته است.بابا چقدر سعي کردم من تغيير رنگ بدهم نشد.تمام آن کيهان ورزشي هاي قديمي و اينکه پدر در باشگاه آبي ها کشتي گرفته بود هم نتوانست ازاين معجزه قرمز شدن بکاهد.
حالا پرسپوليس قهرمان شده.گرچه از آن تيم رويايي من ؛ با مجتبي محرمي و فرشاد و عابدزاده و علي پروين فاصله عجيبي دارد...اما حس پرازشيطنت دوست داشتنش همان است.
اين سالها وقتي مي خواهم خبر پرسپوليس را بخوانم هم هميشه با خودم دودوتا چهارتا مي کنم نکند "برون فکني "کنم...اما فکر کنم آخرش هم تابلو مي شود که مارا چه ميلي به ليلي است.
پرسپوليس و استقلال يک خوبي ديگر هم دارند.همانطور که برزيلي ها زير سايه سامبا(رقص محلي برزيلي ها در هر شادي ) بعد از هر پيروزي ،مشکلات اقتصادي و شکم هاي گرسنه شان را فراموش مي کنند ما هم دغدغه هايمان يادمان مي رود.
فوتبال وسيله عجيبي است.خوشبختي موقت مي آورد...فراموشي مي آورد.......ببين ! آبي که نبودي تو؟!}
حالا هم نوبت منه که بگم:
ببینم آبی که نبودی تو؟
سکانس دوم:
افشین قطبی برای ماندن در پرسپولیس به توافق رسید... نرسید! خبرهای گوناگونی از گوشه و کنار در رابطه با امپراطور به خبر می رسید... ولی واقعا چه خبر شده بود؟ چرا قلب شیر ما، مرد محشر ما! باید برود... ما که به اونیاز داریم... او باید تیم ما را قهرمان آسیا بکند... ولی... نه. اصلا نمی خواهد بماند. بماند که چه؟ تا او را هم مثل خیلی های دیگر از عرشی که برده ایم به فرشش کنیم؟ علی دایی را یادتان بیاورید. بهترین گلزن دنیا در سطح ملی... دایی چه شد؟ آیا همین ما نبودیم که جوک های او را با پیامک به همدیگر می فرستادیم و می خندیدیم؟ ما بهترین گلزن دنیا را مسخره کردیم... شخصی که اگر در حتی اریتره بود... باز هم دست و پای او را طلا می گرفتند...
ما ( انقدر ادب داشت که خودش رو از ایرانی ها جدا نکند) خیلی راحت دروغ می گوییم.. یه نفر می تونه با تو بشینه و زندگی کنه... و بعد خیلی راحت بره تو رو زمین بزنه...
مشابه حرف هایی بود که افشین قطبی زد. و یک نکته ی مهم رو به ماها گوش زد کرد... این که ما خیلی آدم های دروغگو و چاپلوس و... هستیم! هستیم. کسی هم نمی تونه انکار کنه...
افشین رفت. چون باید می رفت. چون خوب ماها رو شناخت. ما هم فقط باید به این فکر کنیم که کی می توانیم از عادت های .. دست برداریم.
به این فکر کنیم...
سکانس سوم:
آبی ها هم پس از آنکه در لیگ گل کاشتند! و مقام زیبای 13 رو در لیگ به دست آوردند ( البته باید در نظر داشت که چیزی از ارزشهای این تیم کم نشد!! ) به هزاران ضرب و زور و دست به دامن قلعه نوعی شدن و گوسفند قربونی کردن و... البته یه کار که نمی تونم بگم خوب بود یا نه...
صبح روزی که استقلال باید بازی برگشت خودش رو با پگاه در جام حذفی و در ورزشگاه آزادی انجام می داد پدر مجتبی جباری فوت شد... ولی مسوولین باشگاه تیم استقلال برای اینکه جباری در بازی مقابل پگاه بازی کنه این خبر رو به اون نگفتن... و البته جباری با بازی خوبش یکی از عوامل قهرمانی استقلال شد.
سکانس های بعدی... در روزهای آتی نمایش داده خواهد شد! دوستان می توانند سالن نهال را ترک کنند...!! البته چه بهتر که نظری از خودشون برای آپارات چی وبلاگ !! به جا بگذارن...
منتظر نظر گرمتون در رابطه با مطالب سرد و خبرهای کهنه ام هستم!!
نشانه:
بـبـیـن تـو بـرو، خـب...؟!!
بعد از تحریر:
تاریخ: 1387/4/14
ساعت: 18:33
طی خبرهای شنیده شده و واصله از سوی باشگاه پرسپولیس ، پس از انجام مذاکرات نهایی با" افشین قطبی" در "دوبی" وی قبول کرده است تا 2 سال سرمربیگری پرسپولیس را دوباره بر عهده بگیرد. بدین ترتیب کادر فنی تیم پرسپولیس با ترکیب: افشین قطبی ، سر مربی به همراه یک دستیار خارجی و یک دستیار داخلی( افشین پیروانی ) و کماسی( مربی بدنساز) و احمد رضا عابدزاده ( مربی دروازه بانها ) تکمیل شد.
خب این خبر من رو مجبور کرد تا یه بعد از تحریر کار کنم!
در اینکه چرا افشین قطبی می خواهد برگردد و اصولا اینکه چرا رفت بحث های فراوانی وجود داشته و خواهد داشت.اما قدر مسّلم این است که رفتنش مانند بازگشتنش ریشه در مسایل پشت پرده دارد.مهندس علی آبادی چندان دل خوشی از حبیب کاشانی ( مدیر عامل اسبق باشگاه پیروزی)نداشت. کاشانی می رود و مصطفوی ( مدیر عامل کنونی پرسپولیس) جای او را می گیرد.با افشین قطبی در دوبی مذاکره می شود. افشین گفت: می روم. اما یه روزی برمیگردم.قطبی مطمئنا می دانست که برمیگردد.فقط ظاهرا باید کاشانی کنار گذاشته می شد تا افشین قطبی پس از انجام استراحت کافی در دوبی و به دور از حواشی ایران به تیم برگردد. البته تیم بدون کاشانی! چند تغییر در کادر فنی پرسپولیس نیاز بود. که انجام شد. حالا افشین قطبی با شل شدن کیسه ی سازمان 2 ساله می بندد. رقم قرارداد مسلما کمتر از 1 میلیارد برای یک سال نیست. رقم قرار داد سال گذشته قطبی، شاهد این رقم است.
البته تا زمانی که قطبی به ایران نیامده و تمرینات را شروع نکرده باز هم چیزی قطعی نیست. ممکن است این موضوع هم تغییر کند.چون در فوتبال هر دمبیلی ایران هیچ چیز بعید نیست.
پی نوشت:
هنوز هم روی حرفم هستم. به نظرم باید افشین قطبی می رفت. او تصمیم درست تری گرفته بود. نمی خواهم بازگشت او را کوچک جلوه کنم. من هم دوست دارم او سرمربی تیم من باشد.دوست دارم با کمک افشین قطبی قهرمان جام باشگاه ها شویم. دوست دارم همه به تیم من غبطه بخورند که چرا پرسپولیس، افشین قطبی را دارد اما تیم ما نه. اما مسئله این است که از سیاسی کاری این مسوولان حالم بد میشود... حتی اگر این گونه هم نبوده باشد رفتار این افراد بازتابی جز این موضوع نداشت.
غیر از این است؟

داستان
یک شب طولانی
شب بود. صدای جیر جیرک ها فضای خونه رو پر کرده بود قرص ماه وسط آسمون جا خوش کرده بودو یکی از شب های گرم تا بستون بود.زیر نور شمع در حال مطالعه کتاب داستان بودم. روی صندلی چوبی وسط پذیرایی لم داده بودم و از پیپی که روی لبم بود کام می گرفتم. ساعت از 11 شب گذشته بود سوزان صدا زد : ما یکل نمی خوای بخوابی؟ سرم رو به طرفش برگردوندم و گفتم: چرا عزیزم ولی امشب دوس دارم همین جا بخوابم. از نظر تو اشکالی نداره؟ سوزان با بی تفاوتی گفت: نه مشکلی نیس. من می رم تو اتاق خواب تا بخوابم. شب بخیر.
شب بخیر عزیزم. چشام خسته بود دیگه نتونستم ادامه بدم . کتاب رو بستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم.درد خفیفی رو پشت سرم حس کردم. بلند شدم تا بخوابم. خیلی خسته بودم. دراز کشیدم و آروم خوابم برد.
تازه چشمام گرم شده بودکه حس کردم یه نفر در رو زد. چشمام رو نیمه باز کردم و به در ورودی دوختم. دوباره در زده شد. با خودم گفتم : خدای من الان این وقت شب کیه داره در می زنه؟ با بی میلی بلند شدم تا در رو باز کنم. دررو نیمه باز کردم و آروم از لای در بیرون رو نگاه کردم. مهتاب به خوبی بیرون رو روشن کرده بود . سیاهی انسان مانندی رو تونستم تشخیص بدم. حس کردم یک خانم هست که صورتش رو مانند کولی ها پوشونده . گفتم: کاری داشتید؟ نزدیک تر اومد و با لهجه ی غلیظی گفت: می بخشید آقای... مایکل هستم. ادامه داد:من واقعا ازاینکه این موقع شب مزاحم شما شدم معذرت می خوام آقای مایکل،جریان از این قراره که من برای پیدا کردن شوهرم وارد این شهر شدم،ولی متاسفانه دقایقی پیش چند نفر به من حمله کردن و وسایلم رو ازم گرفتن و پول های منو ازم دزدیدن. من نمی دونم چی کار باید بکنم. پولی هم ندارم که برای مسافر خانه بپردازم، می خواستم اگر ممکن باشه امشب رو در منزل شما سپری کنم تا فردا به دنبال دزدها بگردم. کمی گیج شدم با خودم گفتم: شاید این زن یه دیوونه باشه... و هزار جور فکر دیگه از ذهنم گذشت. حرفاش خیلی عجیب و غریب بود. با این حال گفتم: اشکالی نداره بفرمایید.زن وارد خونه شد.در رو بستم و هدایتش کردم به سمت صندلی چوبی که گوشه ی اتاق قرار داشت.رفت و با لبخندی بر لب نشست. ساکی روکه در دست داشت روی زمین کنار صندلی گذاشت. گفتم:ببخشید من اسم شما رو نمی دونم.با دستپاچگی گفت: اوه معذرت می خوام ، اسم من مارگارت هست. گفتم : چیزی میل ندارید؟ گفت :نه ممنونم، آقای مایکل شما تنها زندگی می کنید؟ گفتم: متوجه منظورتون نشدم. گفت: معذرت می خوام، نباید این سوال رو می کردم.گفتم: اشکالی نداره... نخیر من با همسرم زندگی می کنم و فرصت ندادم که سوال دیگه ای بپرسه و سریع گفتم: چطور شد که دزدا ساکتون رو ندزدیدن؟ یک لحظه حالت چهره اش عوض شدو باز هم با دستپاچگی گفت: نمی دونم شاید به من رحم کردن ولی پولام رو دزدیدن ضمن اینکه توی ساک رو گشتن ولی چون چیز قابل توجهی نبود ساک رو انداختن و رفتن.گفتم: جالب شد. می تونم بپرسم جریان دنبال شوهر بودن چیه؟ گفت: البته شوهر من به دنبال یک ماموریت مخفی وارد این شهر شده و قرار بوده حدود یه ماه پیش برگرده. ولی علاوه بر اینکه برنگشته هیچ خبری هم ازش ندارم. امشب وارد شهر شدم و در حال گشتن به دنبال جایی برای خواب بودم که چند دزد به من حمله کردن و اون ماجرا برای من پیش اومد. گفتم: تونستید قیافه ی دزد ها رو تشخیص بدید؟ گفت: متاسفانه نه، هوا خیلی تاریک بود.
حرف های به شدت ضد و نقیض بود، اگر شوهر اون زن واقعا یک مامور مخفی بود نباید زنش از مکان ماموریت اون خبر داشت. گذشته از این باید زن از طریق اداره ی پلیس فدرال پیگیر ماجرا می شد. نه اینکه خودش تک و تنها راه بیفته و دنبال شوهرش بگرده، تازه اونهم در حالی که یک ماه از ماجرای برنگشتن شوهرش می گذشت. هر چند که کل ماجرا خیالی به نظر می یومد. ممکن بود این زن یک نوع آلزایمر پیشرفته داشت. به هر حال نمی شد اون زن رو از خونه ام بیرون کنم. بلند شدم تا برای اون زن مکان مناسبی رو برای خواب آماده کنم و سوزان رو هم از خواب بیدار کنم.همین که از جلوی زن عبور کردم از پشت سر صدا زد: آقای مایکل.برگشتم و گفتم بله؟دستش رو آروم وارد ساکش کرد و در یک لحظه هفت تیر مجهزی رو بیرون کشید و به سوی من نشانه رفت.چشمهای زن برق خاصی پیدا کرد و چهره ی شیطانیش نمایان شد.ولی من بیشتر از اینکه قیافه ی زن رو بر انداز کنم چشمم رو به نوک اسلحه اش دوخته بودم. حس کردم از شدت ترس خشک شدم.آب دهنم رو هم نتونستم قورت بدم.به سختی دهنم رو باز کردم و گفتم: از ... از... جون من چی می خوای؟ با لحنی پیروزمندانه گفت: جیمی بیا تو.و یه نفر در رو باز کرد. وای خدای من باور نکردنی بود... اون ... اون واقعا یه غول بود.با چهره ای سیاه و زمخت که به اندازه ی 4 انسان بزرگی داشت. جیمی بی معطلی اومد طرف من و دستهای بسیار بزرگ خودش رو دور گردنم حلقه کرد و با صدایی دورگه و بم گفت: اگه صدات در بیاد فکت رو خورد می کنم. فقط چشمهاش رو می دیدم و از همین چشمهاش کاملا مشخص بود که خیلی جدی داره حرف می زنه و اگه حرفش رو گوش نمی کردم مسلما تهدیدش رو عملی می کرد. سرم رو به علامت تایید حرفش تکون دادم.رو به زن کرد و گفت: طناب رو بیار و خودش شروع به بستن دست و پا و بعد از اون دهنم شد.از شدت ترس هیچ عکس العملی نشون نمی دام. شروع به جمع آوری وسائل خونه کردن . جیمی هر از گاهی نگاهی به من می کرد.تقریبا تمام وسائل قیمتی خونه رو جمع کردن و خواستن تا از خونه خارج بشن. زن رو به جیمی کرد و گفت: با این یارو چی کار کنیم؟جیمی نگاهی به من انداخت و گفت: خیلی وقته آدم نکشتم اسلحه ات رو بده به من.زن گفت: دیوونه شدی؟ می خوای این وقت شب سر و صدا راه بندازی؟ جیمی این بار فریاد زد: اسلحه ات رو بده به من . وای خدای من باور کردنی نبود. انگار... انگار داشتم خواب می دیدم. زن اسلحه رو داد به جیمی.اومد جلو، انگشتش رو ماشه بود. اسلحه رو از فاصله ی 20 سانتی متری رو به مغز من آماده ی شلیک کرد. یک لحظه احساس کردم که دیگه خون به مغزم نمی رسه و چشمام رو به ملتمسانه ترین شکل ممکن به چشمای جیمی دوختم.ولی صورت جیمی خیلی بی احساس بود.انگار تا حالا با حسی به نام ترحم آشنا نشده بود... دوباره نگاهم رو به سمت نوک اسلحه اش دوختم و با تمام وجود فریاد زدم: نــه... جیمی ماشه رو چکوند و...
و من با تمام وجود از خواب پریدم... عرق بسیار زیادی از تمام بدنم جاری بود و هیچ صدایی به جز صدای تپش قلبم رو نمی شنیدم. جرات نگاه کردن به در ورودی رو نداشتم... خشک شده بودم...
دقایقی سپری شد. و به خودم قبولوندم که نه مارگارتی وجود داره و نه جیمی که بخواد منو بکشه... نگاهی به ساعت انداختم ولی نتونستم تشخیص بدم که ساعت چنده... بلند شدم تا یه لیوان آب بخورم، خیلی تشنه بودم. به شدت عرق کرده بودم به طرف آبی که روی میز قرار داشت رفتم. کمی از آب رو نوشیدم. آرومتر شدم. خدای من این چه کابوسی بود من دیدم؟ واقعا خواب وحشتناکی بود...
توی حال و احوال خودم بودم که در ورودی به آرومی زده شد.
تق تق تق تق...
آبی که خورده بودم توی سینه ام ایستاد و دیگه پایین تر نرفت رگ های گردنم 2 برابر حد معمول گشادتر شد، خون به شدت به طرف مغزم حرکت کرد . قلبم در عرض چند لحظه خواست که از سینه ام بیرون بزنه.پاهام سست شدن و بی اختیار روی زانوهام روی زمین افتادم. کاملا بی حس شدم و فقط چشمهای جیمی رو جلوی خودم دیدم دستام به شدت شروع به لرزیدن کرد. و در این حین دوباره در ورودی زده شد... این بار فقط به فکر تبری افتادم که توی خونه بود. ولی نمی دونستم الان کجا بود... حواسم کاملا پرت شده بود...فقط منتظر بودم جیمی در رو باز کنه و با اون صدای دورگه وبم خودش بگه : خیلی وقته آدم نکشتم...
بوی باروتی که بعد از متلاشی شدن مغزم توی هوا می پیچید از همین الان اذیتم می کرد
اوه خدای من... واقعا گیج شده بودم... مثل این بود که زمان ایستاده... و همه چیز فلاش بک میشه... جیمی ... سوزان ... اسلحه... بوی باروت... صدای تیک تاک ساعت... همه چیز در هم فرو رفته بود...
لحظات سپری شد.هیچ حرکتی از خودم بروز ندادم. مثل مجسمه ... سرد و ساکت...
در ورودی دیگه زده نشد.
کم کم احساس کردم خطری تهدیدم نمی کنه.. به خودم تلقین کردم که هیچ اتفاقی نمی افته و آروم از زمین کنده شدم.تو همین لحظه ها سوزان از اتاق خواب بیرون اومد و با خواب آلودگی به سمت من اومد. یه کم ترسید و ایستادو گفت: مایکل، تو حالت خوبه؟ با صدای سوزان به خودم اومدمو گفتم: تو صدایی نشنیدی؟ با لحنی خواب آلود و آکنده از ترس و تعجب گفت: چه صدایی؟گفتم: صدای در زدن.با همون لحن ادامه داد: مایکل تو چت شده؟حالت خوبه؟نکنه خواب بد دیدی؟ و من که احساس امنیت کردم با بهت خاصی گفتم: آره ، یه خواب خیلی بد... سوزان آروم اومد جلو ، دست منو گرفت و گفت: مایکل، نترس من اینجام هیچ مشکلی پیش نمی یاد... نگاهم رو در تاریکی شب به چشمهای سوزان دوختم،با اینکه نور کم بود ولی چشمهاش حاکی از حس آرامش بود.حس خوبی بهم دست داد.آروم بغلش کردم و حس آرامش بیشتری یه من تلقین شد.با صدایی آروم تو گوشم گفت: عزیزم آروم باش ، من پیش تو هستم... و من که به یکباره از اون دنیای ترس و وحشت وارد این دنیای آرامش شده بودم اشک از چشمام جاری شد... و شب سپری شد.
********
صبح سوزان صدام زد تا بلند شم و صبحونه بخورم تا راهی کافه بشم. الان حتما چند نفری منتظر بودن تا من در کافه ام رو باز کنم و مثل همیشه اونها بساط قمار بازی های خودشون رو راه بیندازن.بعد از اینکه صبحونه رو خوردم از سوزان خداحافظی کردم تا راهیه کافه بشم. هنوز ساعتی از باز شدن کافه نگذشته بود که دونفر وارد کافه شدن و جلوی پیشخون کافه ایستادن و از من طلب دو تا نوشیدنی کردن.گفتم: چند لحظه صبر کنید الان آماده می کنم. اون دو نفر مشغول صحبت با همدیگه شدن و من هم صدای اونها رو می شنیدم.یکی از اونها رو به دوستش کرد و گفت:
شنیدی دیشب جرج کشته شده؟
آره همین چند دقیقه پیش شنیدم می گن دزد شبونه وارد خونه اش شده و همه ی وسایلش رو جمع کرده و برده...
آره رفیق همین طوری بوده . تازه گردن جرج رو هم شکسته... پلیس احتمال می ده فرد پر زوری بوده که این کار رو کرده.
خدای من ... بیچاره جرج...
پایان

سلام
مثل همیشه!
امیدوارم از خوندن داستان" یک شب طولانی" لذت برده باشید. این داستان در سالهای دور و در یکی از دهکده های آمریکا اتفاق می افته. نمی دونم. شاید نتونسته باشم اون طور که باید و شاید از عهده ی داستان پردازیش بر بیام. و به نوعی سوژه سوزی کرده باشم. اما حداقل از این بابت خوشحالم که هر چی بوده حاصل کار خودم بوده. خیلی وقت پیش داستان مشابهی رو نوشته بودم که متاسفانه به از دست دادمش. چک نویسش رو هم گم کرده بودم. تصمیم گرفتم دوباره از روی همون سوژه داستان رو بازنویسی کنم. چون به نظرم سوژه ی جالبی بود.
امیدوارم از این سه تا آپ اخیر لذت برده باشید. تمام تلاشم این بود که شما لحظه های خوبی رو در این وبلاگ سپری کنید. اگر حرفی زدم که کسی ناراحت شده یا سوء تفاهمی پیش اومده از همه معذرت می خوام.امیدوارم بهونه ای شده باشه تا بیشتر با همدیگه دوست باشیم و سال جدید هم بهونه ای باشه تا کدورت ها رو فراموش کنیم.
تا دیداری دوباره
خدا نگهدار

بهارانه
توی حیاط خونه مون قدم می زنم... شبه... بوی بهار همه جا رو پر کرده...
نسیم خنک بهاری در حال وزیدنه... نگاهم رو به آسمون می برم. خیالم رو به همراه نگاهم به 3 تا ستاره ی صورت فلکی جبار یا شکارچی گره می زنم. در امتداد نگاهم به دنبال خوشه ی پروین می گردم. دانه های انگور آسمانی ! چندان هم پر رنگ نیستند... صبر کن! اون ستاره ! اون ستاره داره حرکت می کنه... وای با چه سرعتی داره حرکت می کنه ولی... ولی اون که ستاره نیس. ماهواره اس! آین آدما ستاره ی قلابی هم درست می کنن.خیلی شبیه ستاره بود.حداقل از اینجا که این طور به نظر می یومد. از دست این آدما...
نگاهم رو از آسمون پایین می یارم. دوباره قدم می زنم... انگار وقتی دارم حرکت می کنم همه ی احساس های خوب وارد بدنم می شن. صدای نسیم تو گوشم می پیچه ... می ایستم. چشمام رو می بندم . اولین چیزهایی که به ذهنم می یاد در واقع آخرین چیز هایی هست که دیدم. شکارچی... خوشه ی پروین... وستاره ی قلابی!
می خوام چیزای تازه ای ببینم. چشمام رو باز می کنم و دوباره به آسمون چشم می دوزم. اما چیزی تغییر نکرده ... آسمون همون آسمونه... اما دیگه ستاره ی قلابی نیس... رفته. مهم نیس. مهم اینه که آسمون ماله منه... هر دمی که بخوام می تونم نگاش کنم...
ستاره ها چراغ های آسمونن که شبا روشن می شن. چقدر زیبان. اگه ستاره ها نبودن... تا حالا فکر کردیم اگه ستاره ها نبودن آسمون چه شکلی می شد؟ وای خدای من ...مثل یه بشکه قیر میشد. ولی این ستاره ها... دمشون گرم!
می گن هر کسی تو آسمون یه ستاره دارمعمولا وقتی ماها می خوایم یه ستاره تو آسمون نشون بدیم و بگیم که ماله ماست ، پر نورترین ستاره رو انتخاب می کنیم. اما اشتباه یزرگی مرتکب می شیم.چون خیلی ها مثل ما فکر می کنن و اون ستاره ی پر نور رو ماله خودشون می دونن! شایدم بعضی ها ستاره ی قلابی رو نشون کنن. ولی می دونید چیه؟ مهم نیس که ستاره ی ما کدومه! مهم اینه که حداقل یکی از ستاره ها ماله خود ماست. شاید خودمون خبر نداریم ولی، یکی از ستاره ها به خاطر ما زندگی می کنه و منتظره تا ما پیداش کنیم.
منتظره تا ما پیداش کنیم...
آرزوی خزان...
عصر روز پاییزی ، برگ ها در دست خزان، گوش به فرمان باد، این سو و آنسو می روند... عاشقانه پرواز پرنده هایی را می نگرم که وسعت قفسشان به اندازه ی آسمان است... به رود خانه می نگرم، آرام و روان همچو قویی سبکبار حرکت می کند و تلالو وسعت آسمان که وسعتش بر روی آب تا بی کران میل می کند.
صدای یک هم نفس که فریاد می زند و از نزدیک دور تر می رود.قطرات باران شراره ای از آتشند که فرود می آیند ... گونه هایم خیس شده اند... باران همچنان می باردو این هجوم لشکر ابرهست که هیبتم را می شکند.
ابر و باد می تازند... بر گ ها می ریزند... آسمان می بارد... خاک می گرید، این وسط گنجشک با ناله می خواند: خانه ام رفت از دست... و من در سکوت مبهم سایه ها و در عمق فاصله ها می خوانم :
آه که عشقم رفت از دست...
سلام
دوباره یه سلام داغ
حالتون چطوره؟ خوبید؟ خوشید؟
با تعطیلیه عید چی کار می کنید؟ خوش می گذره؟
ایشالا که اوضاع بر وفق مراده. ولی بین خودمون این عید اومد باعث شد تا بازدیدای بلاگ کاهش پیدا کنه. آخه خیلی ها مسافرتن. باشه گذر پوست به سلاخ خونه می افته!!
یه کم خشانت باربود، نه؟![]()
البته شما نگران نباشین. منظور من تنها وتنها به یک نفر بود که خودش می دونه!!
ولی چون نیس دارم از اینجا باهاش کل می کنم.
راستش می خواستم از عید و مهمونی و... اینا بگم. ولی دیدم تکراریه. واسه همین بی خیال شدم.
گفتم این دو تا نوشته ی بالایی رو بذارم یه کم حال کنین. ما که ادعایی نداریم.
ضمنا لطف کنین و تو نظر سنجی شرکت کنین. همین بغله. بالا آهنگ شادمهر. البته سعی کنین گزینه ی اول رو بزنین.راستی این آهنگ یه کم دیر لود میشه. صبور باشید!!
شوخی کردم. تو رو خدا نظر واقعی تون رو بگید تا یه ارزیابی درست بعد این همه مدت داشته باشیم.
سرزنده و پاینده باشید
لحظه به لحظه
تا همیشه...
بهــــــــــــــــــــــــار
بهار... اول زندگي
بهار يعني نقطه سر خط. دوباره بلند شو و زندگي کن...
بهار يعني همه چي از نو... بهار يعني فراموشي سختي ها و به ياد آوردن شادي ها... بهار يعني : طبيعت لباس سفيد خودش رو در مي ياره و لباس سبز و خوشرنگ خودش رو تنش مي کنه...
بهار يعني بازگشت پرستوها...بهار يعني سرازير شدن دوباره ي چشمه هايي که يخ زده بودن...بهار يعني يه باغ پر ازعطر گلاي اقاقي که بوشون مست کننده اس... بهار يعني آب شدن برفها...
بهار يعني آغاز فصل عاشقي، عشقي که طبيعت به ما انسانها مي ورزه... بهار يعني تجلي عاشقي ميون گل هاي شب بو... بهار يعني صداي چلچله ها... راستي بهار يعني...
بهار يعني آموختن دوباره زيستن... و دوباره عاشق شدن...
ســــــــــــــــــــــــلام!
يه سلام داغ از جنس دوست داشتن.
بعد اين همه مدت دوباره فرصتي پيدا کردم تا بنويسم.
راستش تا حدودي منم تهديد به نوشتن شدم.!!!
ولي بيشتر عيد باعث شد تا دوباره بنويسم. اما از چي؟ نمي دونم. فقط خواستم بنويسم.
اين روزا همه سرگرم کاراي عيدن. يکي خريد مي کنه... يکي آماده ي سفر مي شه و... خلاصه همه يه جور درگيرن. ولي گاهي وقتا لازمه آدم دکمه ي استاپ زندگيش رو بزنه...
بابا چقدر کار؟!!! به نظر من خود سفر کردن خودش کار خيلي خيلي سختيه...
بي خيال!
بابا عيده ديگه!!!! بايد خوشحال باشيم يا نه؟ بايد ولوم اسپيکر بره روي هوار تا يا نه؟
*****
يادم مي ياد اون روزا که کنار هم بوديم، فرقي نمي کرد کنار هم بوديم يا دلامون کنار هم بود فقط خوشي بود... اصلا غم و غصه نمي شناختيم... دستامون تو دست هم راه مي رفتيم و محکم به همديگه مي فشرديم ... مي ترسيديم دستامونو ول کنيم و همديگه رو گم کنيم...
ياد نگاهت، اون چشماي نازت ، قلبمو آتيش مي زنه، چشامون امون نمي ده و مي باره... الان ديگه واقعا شباي رفتن تو شباي بي ستاره اس...
يادته يه بار گفتي اگه يه روز نباشم چي کار مي کني؟ گفتم: از دستت خلاص مي شم . اخم کردي مثلا قهر کردي ولي مي دونستي و مي دونستم که يه دروغ بزرگ گفتم. تو نباشي؟ شوخيه جالبي بود.
چون بعدش صداي خنده مون تا آسمونا رفت... ولي حالا اون شوخي جدي ترين شوخيه عمرمون شده... تو رفتي و دل من تنها و بي کس شده...
ديگه کسي نيس که دستاشو محکم بگيرم، ديگه کسي نيس که نگاهش درست بره و تو قلبم بشينه... ديگه کسي نيس که بخوام نازش رو بخرم... تو رفتي انگار همه رفتن.
مي خوام برگردم به اون روزا ... به اون روزا به اون شبا... اما نه نمي شه، ديگه اون روزا بر نمي گردن ... حيف.
تو را من چشم در راهم ولي مي دونم که ديگه فرصت بازگشت تموم شده... دستاي خاک تن ناز تو رو محکم گرفته ... فقط يه کار از دست من بر مي ياد اونم اينکه... دعا کنم آروم بخوابي ، آروم بخواب گل من... آروم...
*****
امیدوارم هر کجایی هستید، تنتون سلامت ، لباتون پر خنده و دلاتون مالامال از احساس خوشی باشه.
عیــــــــــــدتون مبـــــــــــــــــارک.
ایشالا 120 تا از این بهار ها ببینید!
چیه؟ حالا بیشتر هم دیدید اشکالی نداره.
ارفاق قایل میشیم!!!
بخندید دیگه
یاه یاه یاه یاه ( خیلی بدجنسانه می خندم!)
خوش باشید ، دنیا سه روز هست که تو چهار روزش باید خندید و لا غیر!
راستی ما رو هم تو لحظات خوشتون یادیشن (!yadeyshen)کنید.
اگرم دیدید نمی تونید خوش باشید کافیه یه کم قیافه ی منو تو ذهنتون تصور کنید تا از شدت خنده بترکید!!!
هه هه هه !
ما برویم که گزافه گویی هامان گوش فلک را کر کرد!!!
اونایی هم که دلشون واسه ما تنگیده می تونن نظر بذارن. حالا نتنگیده باشه هم نظر بدین. بابا دلمون پوسید!
فعلا
عیدتـــــــــــون مبــــــــــــــارک

تقدیم به طرفداران شادمهر
تا که بودیم نبودیم کسی / کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که خفتیم همه بیدار شدند / تا که مردیم همگی یار شدند
قدر آن شیشه بدانید که هست / نه در آن موقع که افتاد و شکست
طنزستان!
درد و دل یه گربه !
من یه گربه ام. گربه ای که هر روز در برابر آماج حمله های انسانی می ایستد و مبارزه می کند. برای ما کلمه ی پیشت دیگر معنای خاصی نمی دهد. این کلمه بدین معناست که انسانها آنقدر خود خواهند که دوست ندارند ما را ببینند.هر گاه انسانی گربه ای را می بیند هر چقدر با او فاصله داشته باشد او را پیشت می کند و ما می دانیم که اگر فرار نکنیم جوابمان سنگ یا لنگه کفش خواهد بود. ای انسانها آیا تا به حال سردتان نشده است؟ پس چرا نمی گذارید در زیر ماشین هایتان و یا زیر زمین خانه هایتان بخوابیم؟ مگر ما حق زندگی نداریم؟ درست است که نژاد ببریان از نژاد ابوالبشر پشمالوتر است. اما آیا این سبب می شود که ما سرما را حس نکنیم؟ مگر من چه گناهی کرده بودم که وقتی در زیر زمین حسن کله پز بودم چند بچه ی بی ادب در جلوی در تجمع کردند و بعد از پیدا کردن من حسابی کتکم زدند؟ یا چرا یکی از دوستان مرا دو هفته در زیر زمین حبس کردید؟ آیا پناه آوردن به شما جوابش این است ؟ ما ملتماسانه از شما خواهش می کنیم که بچه های خود را خوب تربیت کنید. چرا هر وقت از کنار یکی از آنها رد می شویم ، شروع به سنگ اندازی به ما می کنند؟ روزی از کنار پسری رد می شدم ، با دستانش اشاره ای کرد، من چون دور بودم فرار نکردم. ناگهان ناراحت شد و از این جسارت من آنقدر عصبانی شد که تا دو کوچه پایین تر دنبالم کرد! آیا ما وظیفه داریم که تا ما را پیشت می کنید و یا به ما نگاه چپ می کنید ، فرار کنیم؟ این چه فلسفه ای است؟ مگر سما ساواکی هستید؟ مگر نمی دانید ما چقدر مفیدیم ؟ ما مفیدتریم یا موش ها؟ اگر ما نباشیم که موش ها پدرتان را در خواهند آورد. این چه اشتباهی است که شما سگ ها را به موجودات ملوس و زیبا ترجیح می دهید؟ سگ ها از صبح تا شب می خوابند و به در و دیوار نگاه می کنند . و به ذهن شما تلقین کرده اند که دارند نگهبانی می دهند. اشتباه نکنید ! آنها موجوداتی مفت خورند! شما را گول زده اند. سگ ها را از خانه بیرون کنید و ما را به درون خانه بیاورید. هم همدم شما خواهیم بود و هم با شیرین کاری های خود شما را به وجد خواهیم آورد!
قربان شما : گربه ی زجر کشیده!
شعرستان!
درست مثل غنچه ، به هم فشرده بودم / غروب کرده بودم، شکست خورده بودم. شب شکستنم بود ، اگر نمی رسیدی/ جنازه ی دلم را ،به خانه برده بودم.
بدون چشمهای تو، رفته بودم از دست/ بدون دست های تو ، جان سپرده بودم
شب به هم رسیدن ، نسیم می شدم کاش / که دانه دانه زلف ،تو را شمرده بودم.
عزیز من که چشمت دوباره عاشقم کرد/ اگر نگاه گرمت، نبود مرده بودم
دکتر محمود اکرامی
حسستان!
می شنوم صدای تو را که در سکوت مبهم شب مرا فریاد می زنی و من ایستاده در کنار پنجره به آسمان شب می نگرم و تو در اوج فریاد مرا می خوانی، آسمان به زیبایی چشمان تو چشمک می زند ، گویی آسمان نیز صدایت را می شنود...آری آسمان نیز می شنود صدای تو را ...
نم نمک به یاد تو اشک از چمان ستارگان فرو می ریزدو من ایستاده ام به زیر چشمان شب تا که اندیشه ام شسته شود...از آن آبی که گویی آب اشک چشمان توست...شاید بتوانم اندوه دلم را بشویم ، شاید بتوانم صدای احساس تو را بشنوم و ببینم آنچه را که می گویی. آسمان می گرید...من می گریم...تو می گریی... به من بگو کسی هست بر این عالم خاکی که از اندیشه نبارد؟ نه... همه می باریم... همه با اندیشه ی عشق می باریم اما...
تا به حال اندیشیده ایم که بر صحرای دل چه کسی می باریم؟
یه حس دیگه!
تو زمین بودی و من ابر... روزی بر آسمان دلت تکیه دادم...ولی تو ... تو با غرور فریاد زدی: برو ای ابر تیره ، چرا آسمان آبی رنگم را خراب کردی... آری تو با غرورت مرا شکستی و ندانستی که من... من فقط برای باریدن آمده بودم.
سامی
خودمونی !
ســـــــــــلام!!
چند تا از دوستای گلم شاکی شدن که چرا تو آپ قبلیم رسمی نوشتم! انگار به ما نیومده رسمی بنویسیم! واسه همینم این مطلبم رو تا حدودی طنزی کردم تا دیگه بهونه ای واسه گیر دادن نداشته باشن!
پریشب داشتم این سریال ... اسمش چی بود؟ همون که چهارشنبه شبا از شبکه ی دو می ده ... همون که کارگردانش مهدی فخیم زاده هست... آهان یادم افتاد. داشتم سریال (پر صدا خفه شو!) رو نگا می کردم یه هو به سرم زد بیام نت. آخه یادم رفته بودم کامپوروتلم تعطیل تشریف داره! واسه همینم با دو روز تاخیر آپ کردم. الانم نشستم خونه ی یکی از دوستای گلم و دارم مطالب رو می تایپم. ولی خب بعد از این نه وقت آپ کردن دارم و نه حتی نت اومدن. چون باید بشینیم واسسه کنکور بخونیم.واسه همینم این آخرین آپ منه تا... احتمالا سال آینده که دوباره برگردم و آپ کنم !! اگه بشه تو ایام عید نوروز می یام. نمی دونم ... بستگی داره...
اگرم از این به بعد کسی از ما کامنت ندید به بزرگواری خودش ما رو ببخشه. امیدوارم از این آهنگی که گذاشتم خوشتون بیاد.
و اما حرف آخرم که بی مناسبت با این ایام نیست...
ما کاری نداریم که رئیس جمهور ایران فردی مثل احمدی نژاد هست. کاری نداریم که کلمنته بالاخره سرمربی تیم فوتبال ایران شد یا نه. کاری نداریم که اسم این انقلاب رو گذاشتن اسلامی! کاری نداریم که هر روز یه عده دانشجو رو به هر دلیلی کتک می زنن. کاری نداریم که یه سرباز به خاطر سهل انکاری یه عده و به خاطر حماقت یه فرد دیگه چشماش رو از دست داد. ما کاری نداریم که لیسانس های کشور بی کارن. کاری نداریم که که منه دانش آموز هیچ امیدی به آینده ی شغلیم ندارم. کاری نداریم که ایران به عنوان دومین کشور دارای منابع سرشار گازطبیعی در جهان است و با این حال باز هم نصف ملت از این نعمت تو این روزای اخیر محروم شدن.نه با این مسائل کاری نداریم.
فقط با صدای بلند فریاد می زنیم :
زنده باد ایران
چون ایران رو دوست داریم. با همه ی مشکلاتش دوست داریم. با همه بی عدالتی ها دوسش داریم. با همه ی ...
ما (ایران) رو دوس داریم...
زنــــده بـــــاد ایــــــران
قبل از هر صحبتی شهادت سالار شهیدان رو به همه ی بچه های وبلاگی تسلیت عرض می کنم.
ما برگشتیم...
پس از یک ماه و اندی بالاخره دوباره یه فرصت دیگه پیدا کردیم تا بنویسیم. تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد... از تعطیلی مدارس تا... تا نابینا شدن یه سرباز... یه سرباز، هم سن و سال من... باز هم فوتبال... باز هم حاشیه...
فوت افراد سرشناس و تاثیر گذار روهم به این جمع اضافه کنید... و خیلی اتفاقات دیگه... که شاید شما بهتر از من از اونها آگاه هستید...
پس از این مقوله می گذریم.
اما شاید تاثیر گذارترین اتفاقی که تو این مدت افتاد ( از نظر من البته) تعطیلیه مدارس بود. چون مستقیما با من در ارتباط بود. من الان 5 تا از امتاحاناتم مونده... البته چون ما بچه ی درس خونی هستیم ( زیاد جدی نگیرید! ) تقریبا همه ی درسا رو فول هستیم. هر چند که در این مورد اطلاع رسانی نادرست هم مزید بر علت بود!.امروز هم( مثلا ) رفتیم مدرسه، ولی جز دید زدن درو دیوار مدرسه چیزی نصیبمون نشد. ساعت اول رو نشستیم سر کلاس... و تقریبا 10 دقیقه مونده به زنگ معلم محترم تشریف آوردن!!! آخر علافی بود.
هوا فوق العاده سرده... بعضی شبا تا منفیه 18 درجه هم می رسه.
توی آخرین نوشته ام خواسته بودم نظرتون رو راجع به 3 تا توصیفی که نوشته شده بود ،برام بگید... بعضی از دوستان نظرات خاص و محترم خودشون رو گفتن. بعضی ها هم... اشکال نداره، خب آدم باید نظرش بیاد، بعد بنویسه! به هر حال... یه داستان نصفه کاره نوشتم که اگه خدا بخواد ساله بعد آماده میشه!!!
نه حالا، ولی خیلی کار داره. چون نسبتا طولانیه و همچنین تو بعضی از جاهاش به بن بست خوردم. و خدا می دونه کی می تونیم وقت آزاد پیدا کنیم و داستان رو جمع کنیم. من که تا حالا توی بهمن ماه امتحان میان ترم ندادم. ولی ظاهرا این سرما پر زورتر از این حرفا بود و تجربه ی امتحانه میان ترمی در بهمن ماه رو به ما تحمیل کرد. هر چند که تقارن امتاحانات عقب افتاده با ماه محرم هم مزید برعلت شد.به هر حال چه با سرما و چه بی سرما باید این واحدا رو پاس کنیم.
میگم حالا چرا بحث این همه درسی شد؟
می رسیم به بحث شیرینه بلاگ نویسی. من از اولین روزی که این بلاگ رو زدم توی قالبش هیچ تغییری ایجاد نکرده بودم. به همین خاطر هم فرصت رو مناسب دیدم تا با تغییر قالب یک نوع تحول و تغییر رو وارد این نهال کوچولوکه اسمش رو به یاری خواجه ی شیراز حیرت گذاشتم، بکنم. امیدوارم نهال من که آروم آروم داره رشد میکنه یه روز تبدیل به یه درخت تنومند بشه وبرای همه ی عالمیان مفید و قابل استفاده باشه. هر چند که کار بسیار دشواری هست.درسته که این قالب مال خود بلاگفا هست ولی به دلیل رنگ بندی خوب و همچنین استفاده از رنگ سبز( که با استناد به آیات قرآنی و احادیث- رنگ بهشتی هست) و علاوه بر اینها تناسب رنگ با نام بلاگ وبه وجود آوردن طراوتی خاص در محیط بلاگ، ترجیح دادم که مدتی با این قالب کارکنم.تا ببینیم بعدا چی میشه. ضمنا از این به بعد سعی می کنم تا کمتر از عکس های سنگین و با حجم بالا که موجب کند شدن بلاگ هست استفاده کنم.و سعی می کنم تا فقط در صورت نیاز از عکس استفاده کنم. در مورد موسیقی بلاگ هم باید بگم چون ایام ، ایام سوگواری امام حسین ( ع ) هست فعلا ( یعنی تا حدود 7 ،8 روز آینده) از آهنگ استفاده نمیکنم. و بعد از اون با مشورت از دوستان آهنگی مناسب با زمینه ی بلاگ انتخاب می کنم تا همه بهره ی کافی رو از اون ببرن.
حرف آخرم:
نمی دونم تا حالا آهنگ (تصور کن) سیاوش قمیشی رو شنیدین یا نه. من خودم این اواخر تونستم بشنوم.و واقعا از متن ترانه اش خیلی خوشم اومد. چون تصور چیزهایی که گفته میشه واقعا لذت بخش بودن... متن این ترانه رو هم گذاشتم تا کسایی که تا حالا نتونستن به هر دلیلی این آهنگ رو بشنون ، حداقل متن ترانه رو خونده باشن.
تصور کن
تصور کن ، اگه حتی تصور کردنش سخته / جهانی رو که هر انسانی، تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست / جواب هم صدایی ها ، پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره، نه بمب افکن ، نه خمپاره / دیگه هیچ بچه ای پاشو، روی مین جا نمی ذاره
همه آزاده آزادن، همه بی درده بی دردن / تو روز نامه نمی خونیم ، نهنگا خودکشی کردن
جهانی رو تصور کن، بدون نفرت و باروت / بدون ظلم خود کامه ، بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصور کن ، پر از لبخند و آزادی / لبا لب از گل و بوسه ، پر از تکرار آبادی
تصور کن، اگه حتی تصور کردنش جرمه / اگه با بردن اسمش ، گلو پر میشه از سرمه
تصور کن ، جهانی رو که توش زندان یه افسانه اس / تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست، برابر با هم اند مردم / دیگه سهم هر انسانه ، تن هر دونه ی گندم
بدون مرزو محدوده ، وطن یعنی همه دنیا / تصور کن، تو می تونی بشی تعبیر این رویا
آخرین کلمه ی این ترانه دقیقا اشاره کرد که همه ی تصورات ما چیزی جز رویا نیست.اما واقعا یه لحظه بیاییم و تصور کنیم. واقعا چقدر لذت بخش خواهد بود ، اگر تصورات ما به واقعیات بپیونده... حتی تصور کردنش هم لذت بخشه...خیلی لذت بخش.
یک بار دیگه شهادت با عزت امام حسین ( ع ) و یاران باوفای آن امام رو به شما دوستان عزیز تسلیت میگم.
باشد که روزی ، بتوانیم از رهروان واقعی آن حضرت باشیم و شعارها رو به "عمل ها" تبدیل کنیم و رسالت واقعیه خودمان را بر روی این کره ی خاکی، فراموش نکنیم.
یاحق
یه سلام ویژه به همه ی دوستای گلم.
راستش حوصله ی آپ کردن نداشتم. ولی گفتم بیام یه آپ بذارم و رفع زحمت کنم. آخه امتاحانامون کم کم داره شروع میشه. واسه همینم تا یه مدت نیستم. ولی تو رو خدا فراموشم نکنین ها. بعد از یه مدت که اومدم نبینم قسمت نظرات تار عنکبوت بسته ها...
می دونم می یایید. منم قول می دم موقع برگشتنی تو اولین فرصت به همه ی دوستایی که نظر گذاشتن سر بزنم. راستش قرار بود تو این آپم نوشته ای رو که خودم نوشته بودم رو بذارم. ولی تو آخرین لحظات تصمیمم عوض شد. و می خوام یه نامه ی عاشقانه براتون بذارم. چیه گوشاتون تیز شد؟
اگه فکر می کنین که من می خوام نامه ی عاشقانه ی پسر همسایه مون رو بذارم باید بگم از این خبرا نیست. این نامه ی یه نامه ی متفاوت هست. به نظر شما نامه ی عاشقانه ی یک شاعر به معشوقه اش چه جوری می تونه باشه؟ اونم یه شاعر که خودش شعر نو رو تو ایران پایه گذاری کرده... بله منظورم علی اسفندیاری هست . همون نیما یوشیج خودمون. همون طور که می دونید نیما پایه گذاره شعر نو در ایران هست. و حس شعریش بسیار بالاست. منظورم همون ایجاد فضای حس آمیزی در شعر هست. اما شاید جالب باشه ببینیم نیما در مورد نوشته های عاشقانه اس چطور عمل می کنه. این نامه ای که من گذاشتم جواب نیما در جواب نامه ی معشوقه اش هست. متاسفانه من نامه ای رو که معشوقه ی نیما یعنی (عالیه ) براش فرستاده رو ندارم. ولی این نامه ای که نیما در جواب اون نامه نوشته خیلی جالبه. ظاهرا عالیه برای نیما نوشته که ( تو با دوازده دختر دوست هستی) و نیما که از این حرف عالیه سخت بر آشفته در جوابش میگه ( می نویسی با دوازده دختر دوستم؟ به من بگو دوازده قلب در سینه ام وجود دارد؟) ...
به هر حال من متن این نامه رو به طور کامل در ادامه ی مطلب قرار داده ام تا شما دوستان از اون بهره ی کافی رو ببرید. شاید یه کم حرفای نیما با ما غریب باشه. ولی اگه کمی فکر کنیم خواهیم دید که نیما به موضوعات جالبی در این نامه اشاره داره...
اما قبل از اینکه برای خوندن اون نامه برید از شما یه خواهشی دارم اونم اینه که نظرتون رو راجع به 3 تا توصیفی که از عشق انتخاب کردم رو برام بنویسید. من خیلی توصیف( نه تعریف) از عشق دیده ام ولی به نظرم این 3 تا واقعا به توصیف واقعی عشق نزدیکن . لطفا کاملا بخونیدشون و نظرتون رو دقیقا راجع به هر کدوم از اونا واسم بگید. ممنونم که تنهام نمی ذارید...
1) عشق قابل انجام نیست، در عشق می توانی باشی ولی نمی توانی آنرا انجام دهی، عشق یک تلاش نیست . چون اگر تلاش بود خسته می شدی.
2)برای رسیدن به اخلاص نخستین گام عشق است. و عشق دیوانگی هست. در عشق منطق و دلیل بی فایده است، اما عشق بی منطق نیست، منطق خود را داراست.
3) عشق فخر فروشی نمی کند. اگر تمام اعمالت را با عشق انجام بدهی آنگاه خواهی دانست که تو انجام دهنده ی آنها نیستی، بلکه خداست که آنها را انجام می دهد...
ادامه مطلب

سلام به همه دوستام:![]()
چطورين؟ امروزاين وبلاگ يه ماهه شد! درست روز 13 آبان اين وبلاگ رو راه انداختم. همون روزي که رفته بوديم واسه پرچم آتيش زدن!
و يه ماه چه زود گذشت... به قول قيصر: و ناگهان چقدر زود دير مي شود...
( عکس بالايي هم تقديم به همه ي دوستاي گلم
)
به اميد خدا تولد 1 سالگي اين وبلاگ رو جشن مي گيريم.از همه دوستام هم که يه مدت تنهاشون گذاشته بودم معذرت مي خوام. روزگاره ديگه . همه واسه خودشون مشکلاتي دارن.ماهم يکيش. آخ که اگه اين درسا دست از سر ما برمي داشتن چي ميشد...ولي خب حالا که بر نمي دارن. پس بايد بسازيم ديگه. جا داره يه تشکر ويژه هم از برو بچه هاي بلاگفا بکنم. از بابت گذاشتن بخش ويرايش تو قسمت نظرات. خيلي جاش خالي بود . به هر حال گل کاشتن. دستشون درد نکنه.![]()
اما اين آپم رو يه کوچولو پرو پيمون کردم تا تلافيه اين همه مدتي که نبودم در بياد!
واسه همون هم اول از همه يه شعر طنز مي ذارم. فکر کنم فردوسي جنبه ي شوخي داشته باشه. نظر شما چيه؟ در اين که شاهنامه ي فردوسي بزرگترين کتاب حماسي دنياست شکي نيست.ولي خب گاهي وقتا با فردوسي هم يه شوخي هايي مي کنن. اميدوارم به دل نگيره( فردوسي رو ميگم) شوخيه ديگه. ضمنا شعر بي ربط به ما کامپيوتر بازا هم نيست!
ويروس و رستم
کنون رزم ويروس و رستم شنو دگرها شنيدستي اين هم شنو
که اسفنديارش يکي ديسک داد بگفتا به رستم که اي نيک زاد
در اين ديسک باشد يکي فايل ناب که بگرفتم از سايت افراسياب
برو خرّمي کن در اين ديسک هان که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد به سوي خانه اش شتابان به ديدار رايانه اش
دگر صبرو آرام وطاقت نداشت و آن ديسک را در درايوش گذاشت
نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت يکي هم کپي از همان ديسک گرفت
در آن ديسک ديوش يکي فايل بود بزد" اينتر" آنرا واجرا نمود
بنا گه چنان سيستمش کرد هنگ که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
تهمتن کلافه شد و داد زد ز بخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شنود بيامد که ليسانس رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش وز آن ديسک و آن برنامه ي قابلش
چو رستم بدو داد قيچي و ريش يکي ديسک "بوتيبل" آورد پيش
بنا گه رمز ويروس يافت پي محو و امحاي ايشان شتافت
به خاک اندر افکند ويروس را تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش که اين بار بگذشت از خر پلش
دگر بار برنامه زين سان مکن ز رايانه اصلا تو صحبت مکن
قسم خورد رستم همي با شتاب نگيرد دگر ديسک زافراسياب
خب اين از شعر. اما يه داستان جالب رو تو يکي از وبلاگا ديدم.حيفم اومد تو اين بخش نذارمش. چون داستان جالب و آموزنده اي بود.شايد تا حالا اين داستان رو خونده باشين . ولي دوباره خوندنش خالي از لطف نيست. موضوع داستان... بهتره بدون مقدمه بريد داستانو بخونيد.
زيباترين قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود وهيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند.مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او به قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب اوبرداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن راپرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي از زخم و بريدگي و خراش است پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگرانساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود داردكه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام .اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازيرميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت ودر گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بودزيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.
مي گويند شيشه ها احساس ندارن ولي هنگامي که اسم تو را بر روي شيشه ي بخار گرفته اي نوشتم آرام گريست...
خب ديگه بايد برم. ولي انصافا اين عکس پاييني به عنوان بهترين عکس عاشقانه ي سال نمي تونه نامزد بشه؟ اگه يه جشنواره براي بهترين عکسهاي عاشقانه ي سال مي ذاشتن من خودم اين عکس رو حد اقل جزو سه تا عکس برتر قرار مي دادم. جا داره به عکاس اين عکس هم به دليل نگاه تيز بينانه اش تبريک گفت. فعلا

کویر نشه دلای ما،مثل بارون شیم بباریم / دستای احساسمونو،تو دستای عشق بذاریم
صدای پای شب داره، تو کوچه پرسه می زنه / آفتاب باید طلوع کنه ، خورشید باید نور بزنه
باید که آسمونمون، همیشه آبی بمونه / رو تن سبز لحظه ها ،خاطره هامون بمونه
اگه هنوز فاصله ها ، خط سیاه بین ما / باید پل عاطفه شه دست سفید دل ما
فکر کنم برای بعضی از دوستان این شعر آشنا باشه ، مگه نه؟
یه کم فکر کنین ، شاید یادتون بیاد کجا شنیدینش . ای بابا یادتون نیومد؟.................
خب اشکالی نداره ، چون ممکنه تا حالا این شعر رواصلا جایی نشنیده باشین !
پس بقیه ی مطلب رو بخونین:![]()
امروز یه مطلب درباره ی یه خواننده و آهنگساز مشهور که شاید آهنگاش رو شنیده باشین گذاشتم. و اون خواننده و آهنگساز کسی جز شادمهر عقیلی نیست.( شعر بالایی هم ترانه ی پل عاطفه ها از آلبوم مسافر شادمهر هست)همونطور که می دونید شادمهر عقیلی مدتی رو در ایران به فعالیت هنری پرداخت . ولی بعد ها به دلیل یکسری اتفاقات از ایران خارج شد تا با مهاجرت به کشورهای غربی اونجا به فعالیت خودش در زمینه ی موسیقی بپردازه.شادمهر را به نوعی بنیان گذار موسیقی پاپ بعد از انقلاب اسلامی در ایران می نامند. زمانی که شادمهر به فعالیت در ایران پرداخت (سال 1376) بزرگانی همچون علیرضا عصار ، حسین زمان و قاسم افشار نیز با او همره شدند.شادمهر در آن زمان بیست و چند سال بیشتر نداشت . ولی با مهارت بالایی در زمینه ی موسیقی فعالیت خودش رو انجام می داد.
یادمه ما اون زمان یه کاستی داشتیم ( بله سی دی اون زمان چیز ناشناخته ای بود) که اون کاست از سوی شرکت سروش بیرون داده شده بود. در اون کاست خوانندگانی همچون عصار و ... هر کدوم 2 یا 3 تا آهنگ خونده بودن . شادمهر هم توی همین کاست 2 تا آهنگ داره . اما آهنگ (فصل آشنایی) که شادمهر به همراه عصار تو این کاست خونده یه چیز دیگه اس. شادمهری که به نظر من هنوزم تو ایران جانشین آن چنان مناسبی نداره. به خصوص در زمینه ی آهنگسازی .
شادمهر با گیتار و ویولون آشنایی کاملی داره و در نواختن این دو وسیله: هم بسیار عالی و هم بسیار سریع عمل می کنه.که نشان از توانمندی بالا و پتانسیل خوب شادمهر در زمینه ی آهنگسازی هست. به حدی که من وقتی داشتم آهنگ تصویری سل وحشی رو که در آلبوم مسافر شادمهر هست نگاه می کردم واقعا از سرعت و مهارت شادمهردر نواختن ویولونش به وجد اومده بودم. اونهم در حالی که شادمهر این آهنگ رو سال 77 زده بود . یعنی خیلی با تجربه نبود.
آلبوم اول شادمهر مسافر نام داره . بعد از اون آلبوم دهاتی رو روانه ی بازار کرد. که گفته می شد شادمهر با ناشر این آلبوم یکسری اختلافاتی پیدا کرده. بعد از اون آلبوم آدم و حوا رو خوند که به اون کار مجوز داده نشد. در این حین در دو فیلم هم بازی کرد که یکیش پر پرواز نام داشت و اتفاقا از استقبال خوبی هم برخوردار شد. کار آهنگسازی این فیلم هم به عهده ی خود شادمهر بود. مسلما آهنگ پر پرواز شادمهر هم از مشهورترین آهنگای شادمهر به حساب می یاد. به هر حال در مورد این که چرا شادمهر از ایران رفت ، حرف و حدیث های زیادی هست . یه عده می گن چون با ناشر آلبوم دهاتی مشکل داشت برای آلبوم آدم وحوا هم مجوز داده نشد. یک عده می گن چون تو فیلم پر پرواز بازی کرد یکسری مشکلاتی براش پیش اومد. و خب در این بین یک عده هم معتقدند همه ی اینها بهانه بود تا شادمهر مثل خیلی های دیگه از ایران بذاره و بره تا اونور آب بتونه راحت تر و اصطلاحا با آزادی بیشتری در زمینه ی موسیقی فعالیت کنه .
در کانادا و بعضا آمریکا یکسری آلبوم هایی از سوی شادمهر روانه ی بازار شد . از جمله آلبوم خیالی نیست ، آدم فروش، پاپ کورن،و این اواخر هم آلبوم سبب را از شادمهر شنیدیم. ضمن اینکه در این بین چند کنسرت ، در جاهای مختلف از جمله دوبی داد که واقعا از استقبال خوبی برخوردار شد.
شادمهر از صدای حزن انگیزی برخورداره و به همین دلیل هم ترانه های غم انگیز او (که کم هم نیست) بسیار به دل می نشیند. هر چند خود شادمهر بر این باور است که از حنجره ی مناسبی برای خواندن بهره مند نیست ، ولی خیلی از طرفدارانش همین صدای او را بسیار می پسندند. من خودم آهنگسازی شادمهر رو خیلی قبول دارم . بخصوص در آهنگهایی مثل (خیالی نیست و ژینا) و (ستاره در آلبوم آدم وحوا)که در آهنگ ستاره کلا از 2 تا وسیله یعنی گیتار و ویولون استفاده کرده! . و البته صدای شادمهر رو در ترانه های (می خواهمت در آلبوم پاپ کورن ) و همچنین ترانه ی (آغوش در همون آلبوم پاپ کورن) که حقیقتا صدای شادمهر در این ترانه ها تجلی پیدا می کنه.شادمهر کلا فردی خلاق هست و این را بارها چه در زمینه ی آهنگسازی و چه در زمینه ی خوانندگی ثابت کرده است.اما متاسفانه در آهنگ های اخیر شادمهر می بینیم که از آهنگهای قبلی خود استفاده کرده است .برای مثال در آلبوم سبب: ترانه ی جدایی را از پر پرواز و ترانه ی هوس را از ترانه ی خونه ( که در آلبوم دهاتی خونده بود) تقلید کرده است. اما قبول کنیم که هر چند شادمهر گریزی زیرکانه به اون آهنگا زده ولی نتونسته آن چنان که باید کار خودش رو خوب انجام بده .
من خودم (بی تعارف) تقریبا تمام آهنگ های شادمهر رو گوش کردم. و به این نتیجه رسیده ام که ستاره ی ما کم کم داره رو به افول می ره! وقتی برمی گردم به گذشته و آهنگ های هزار و یک شب و یاس کبود ( در وصف حضرت زهرا {س}) رو گوش میدم و آهنگ های اخیر وی را در مقام مقایسه با آن دو کار بررسی میکنم می بینم که شادمهر حقیقتا با این که خوب کار میکند ولی نسبت به آن دو کار قبلی خود( به عنوان مثال) سطح کارش بسیار پایین آمده است. شاید اگر شادمهر ایران می موند یک چنین اتفاقاتی نمی افتاد . چونکه فضای موسیقی در ایران با کشور های غربی بسیار فرق دارد. در ایران مضمون و محتوای شعر بسیار مهم هست . در حالی که در کشور های غربی ( به جز موارد معدودی) آزادی کامل برای انتخاب شعروجود داره . و شاید همین امر باعث شد تا شادمهر از ترانه های اصیل و پر محتوا استفاده نکنه و مثل خیلی های دیگه از شعر های سطحی و به نوعی عاشقانه که گاها به سمت هجو و ابتذال کشیده میشن استفاده کنه.
به هر حال درباره ی شادمهرو کاراش گفتنی ها بسیار زیاده و وقت زیادی می خواد که از حوصله ی بحث ما خارجه . ضمن اینکه ممکنه من هم نتونم حق مطلب رو ادا کنم . و فقط می تونم بگم برای شادمهر در هر جایی که باشه آرزوی موفقیت می کنم . چرا که او قطعا یکی از بهترین های موسیقی ایران هست و امیدوارم کمی سطح کارهایش را بالا ببرد تا آن شادمهری که همه ازاو انتظار دارند بشود .
چه طور بود دوست عزیز؟ حتما توی بخش نظرات نظر خودت رو راجع به این مطلب بگو، باشه؟
اما حیفم اومد که تو این بخش ترانه ی مشهور شادمهر یعنی یاس کبود ( که درباره ی حضرت فاطمه ی زهرا {س} ) هست رو تو این بخش قرار ندم .( زمانی که شادمهر ایران بود این آهنگ بارها از تلویزیون پخش شد) . ضمنا این رو هم بگم که این ترانه در سال 1377 توسط شادمهر آهنگسازی و به اجرا در اومده. واما متن شعر این ترانه :
یاس کبود
یه روز یه باغبونی، یه مرد آسمونی/ نهالی کاشت میونه، باغچه ی مهربونی
می گفت سفر که رفتم، یه روز و روزگاری / این بوته ی یاس من ،می مونه یادگاری
هر روز غروب،عطریاس،تو کوچه هامی پیچید / میون کوچه باغا ،بوی خدا می پیچید
اونایی که نداشتن، از خوبی ها نشونه / دیدن که خوبی یاس، باعث زشتیشونه
عابرای بی احساس ،پا گذاشتن روی یاس/ ساقه هاشو شکستن، آدمای نا سپاس
یاس جوون برگ او، تکیه زدش به دیوار/ خواست بزنه جوونه، اما سر اومد بهار
یه باغچه بونه دیگه، شبونه یاس و برداشت / پنهون ز نامحرما، تو باغ دیگه ای کاشت
هزار ساله کوچه ها، پر میشه از عطر یاس/ اما مکان اون گل، مونده هنوز نا شناس

اما تو این آپ 2 تا خبر تازه هم دارم
یکی اینکه: (مریل استریپ) بازیگر مشهور هالیوود به عنوان اخلاقی ترین بازیگر هالیوود انتخاب شد. در نظر سنجی که انجام شد مریل استریپ با 79% آرا توانست به عنوان اخلاقی ترین بازیگر هالیوود برگزیده بشه . ![]()
اما خبر دوم: یک مرد انگلیسی به نام تونی رایت تونست حدود 11 روز رو نخوابه!!! در این بیخوابی که به منظور یکسری تحقیقات در زمینه ی بیخوابی انجام شد این مرد در تمام 11 روز بیننده داشت و در این مدت به بازی بیلیارد مشغول بوده! ولی خب بعد از گذشت 5 روز این فرد ادعا می کرده که چیز هایی شبیه جن و پری می دیده!!! به هر حال مسئولین گرد آوری کتاب گینس از ثبت رکورد این شخص ( فعلا) خود داری کرده اند. چون ادعا می کنند که این کار (ثبت رکورد) موجب بد آموزی میشه! و ثبت رکورد رو منوط به این امر کردند که مطمئن بشن این فرد دچار بیماری نشده باشه.
عجب دنیایی شده ها !!!![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه ی مطلب رو هم ببینین!![]()
![]()
ادامه مطلب
در چه حالین؟ رو به راهین؟ چی؟ حوصله ندارین! چرا آخه ؟...........................
اشکال نداره در هر حالی که هستین ادامه ی مطلب روبخونین که حالتون یه کم جا بیاد. نکنه گرمتونه؟ پس حتما این مطلب فوق العاده سرد منو بخونین:
طی دو روز گذشته نزدیک به 30 سانت تو شهرمون برف باریده؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
سردتون شد؟
ولی با برو بکس یه برف بازی کردیم اساسی ها ... یه گوله برف درست کردم درست زدم تو دماغ یکی از دوستام.
آی حال داد ... آی حال داد... آخه خیلی پر رویی می کرد ! اصلا کاملا حقش بود. ولی خب اونم بی انصافی نکرد و از پشت درست یه گوله برف 1 کیلویی رو انداخت پس گردنم .
آی سوخت... آی سوخت.... پس گردنم رو نمیگم که ...! دماغشو میگم . چون اصلا نرفت تو گردنم !
خیلی تلاش کرده بود بیچاره ... ولی ... دیگه ما اینیم دیگه . ( داشتی اعتماد به نفس رو؟!) ۲ تا عکسم از تو محله مون گرفتم . فکر کنم جالب باشه. آخه از برفه.... مخصوصا که سعی کردم هنری بگیرم تا حداقل به درد دسکتاپ ویندوز بخوره! امیدوارم خوشتون بیاد . ضمنا تمامی دوستان رو لینک کردم تا ازم دلخور نشن . هر کی هم جامونده تو قسمت نظرات بگه تا بلافاصله لینکش کنم . چون من که حواس پواس ندارم . یه هو دیدی به یکی قول دادم که لینکش کنم بعد یادم رفت.ضمنا از دوستایی که لینکشون کردم اگه کسی باشه که بخواد اسم لینکش تغییر پیدا بکنه حتما ( بی تعارف) تو نظرات بگه.
نظر هم یادتون نره که ازتون دلخور میشم . اصلا هر کی بیاد وبلاگ بدون نظر بره ...
هیچی بابا ! اصلا دوست داری نظر بده دوست نداری نده! میل خودته...
برای دیدن ۲ تا عکس ادامه ی مطلب رو ببینین.
ادامه مطلب
{ آنان که کفر پیشه کرده اند تصور نکنند اگر به آنها مهلت (بدکاری) می دهیم به نفع آنهاست، فقط به این خاطر به آنها مهلت می دهیم که بر گناهان خود بیفزایند در حالی که عذابی خوار کننده برای آنهاست...} (آل عمران ، 178)
{بگو هیچ حادثه ای برای ما رخ نمیدهد ، مگر آن چه خداوند برای ما نوشته است او مولای ماست و بر خداوند باید توکل کنند مومنان...} (توبه،31 )

سلام به همه ی دوستان
این داستان اسمش (به یاد تو) هست و هیچ ربطی هم به اون داستان بی خودی که تو بعضی از وبلاگا اومده بود( البته جعلی) نداره . اگه یه نگاه به پست پایینی بندازین خودتون می فهمین جریان از چه قرار بوده ( حتما ببینید) .
و اما در مورد این داستان(به یاد تو) باید بگم که اصل این داستان واقعی هست . یعنی این جریان برای یکی از... اتفاق افتاده . باید خدمتتون عرض کنم که من با اون شخص یه آشنایی هایی دارم. یعنی داشتم . ولی خب حالا دیگه مدتی هست که همدیگه رو نمی بینیم. اینو هم بگم که من کلا روایت داستان رو تغییر دادم . منظورم اینه که فقط اصل داستان واقعی هست و من بر اساس اصل ماجرا این داستان رو نوشتم. ضمنا اسمها رو هم تغییر دادم .
خب دیگه پر حرفی بسه . بعد از اینکه داستانو خوندین حتما واسم کامنت بذارین تا بدونم نظرتون راجع به داستان چی بوده. باشه؟
بنام خداوند عالمیان
زینگ..... زینگ..... دستم رو بردم تا این زنگ ساعتو خاموش کنم .مگر اینکه من دستم به این عاطفه نرسه و گرنبلایی سرش بیارم که... آخه یکی نیس به این دختر بگه ، عقده ای ، روانی چرا زنگ رو می ذاری بالا سر آدم ؟ خودش که رفته بود کلاس نقاشی . واسه اینکه نذاره من بخوابم عمدا آورده ساعت رو گذاشته بالا سر من تا زنگ بزنه و نذاره من بخوابم .مارو باش خوشحال بودیم تابستونو که از دست این درس و مشق خلاص شدم تا لنگه ظهر می گیریم می خوابیم ولی این عاطفه مگه می ذاره ؟ هر روز شده کارش اذیت من .یه روز زنگ ساعت می ذاره یه روز لیوان آب سرد میریزه تو کله ام یه روز... ولی دیگه چی کار کنم؟ یه خواهر که بیشتر نداریم . البته خب منم بلدم چی کار کنم. الان میرم تو اتاقش تا یه حال اساسی به لوازمش بدم تازه اینکه چیزی نیس بذار بیاد خونه یک بلایی سرش بیارم که اون سرش ناپیدا. همه ی اینا از توی ذهنم گذشت ولی اونقده خوابم می یومد که سرم رو کشیدم و خوابیدم.
از خواب بیدار شده بودم ولی سر جام دراز کشیده بودم .داشتم فیلم تایتانیک رو تو ذهنم مرور می کردم نمی دونم چرا علاقه ی عجیبی به این فیلم داشتم اصلا کلا کارای جیمز کامرون به دلم می نشست . تو این حال و هوا بودم که یه هو حس کردم یه مگس رو گوشم نشسته و داره اذیتم می کنه . همین طوری که خوابیده بودم اومدم با دست چپم محکم بزنم رو گوشم تا بلکه از دست این مزاحم خلاص بشم ولی یه هو صدای شالاپ دستم رو گوشم باعث شد تا ظرف ایکی ثانیه از جام بپرم. دیدم عاطفه داره از خنده روده بر میشه .تازه دوربین رو هم برداشته و داره فیلم برداری میکنه.از تعجب داشتم شاخ در می آورم . تازه متوجه موضوع شدم . عاطفه خانم روی دست چپم یه عالمه از این شکلات صبحانه ها ریخته بود و بعد هم گوشم رو خارونده بود تا من بدست خودم تمام هیکلمو به گند بکشم. وای خدا موهام ، صورتم، لباسام ، تختم... همش شکلاتی شده بود! اونقدر عصبانی شدم که داد زدم : عاطفه... تو یکی رو من می کشم. عاطفه هم که تازه خنده هاش تموم شده بود دید اوضاع خیطه واسه همینم ظرف 3 سوت غیبش زد.آقا ما رو میگی عین بچه های 2 ساله که خودشونو به گند می کشن پاشدیم رفتیم طرف دستشویی . از دستشویی که اومدم بیرون رفتم سراغ عاطفه . دیدم تو اتاقش نیست ،همه جا رو گشتم ولی هیچ کس خونه نبود.فکر کردم یه جایی تو خونه قایم شده واسه همین هم داد زدم عاطفه اگه مامان بیاد خونه میدونم چی بهش بگم. همه ی کاراتو به مامان گزارش میدم . تو فقط تماشا کن...
پدر من مهندس یه شرکت تو آلمان بود واسه همین هم خیلی وقتا ایران نبود . تازه قرار بود ما رو هم ببره آلمان تا برای همیشه اونجا زندگی کنیم. مامانم هم تو یه شرکت کار می کرد. و ما دو تا فرزند بودیم یه داداش یه آبجی....
ساعت دورو بر یازده و نیم بود. رفتم آشپزخونه تا بلکه یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم و این شیکم صاحب مرده رو ساکت کنم بعد از اینکه صبحونه مو خوردم پریدم پشت پی سی تا بلکه بتونم با رفقا یه کامنت بازیه اساسی بکنم بعدشم با هم بریم و این دخترا رو یه کم سر کار بذاریم . پاور پی سی رو زدم تا ویندوز بیاد بالا. پاشدم ببینم این عاطفه کجا رفته . تو خونه که نبود . چون اگه خونه بود تا الان حتما خودشو نشون داده بود. رفتم دم در تا ببینم با آزیتا دختر همسایه ی روبرویی مون واینستاده باز گل بگه و گل بشنوه؟! ولی دیدم خبری نیست که نیست.ای بابا پس این دختر کجا رفته بود؟ اونم لنگه ظهر. الانم مامانم می یومد و غرش رو سر من می زد رفتم نشستم پشت پی سی گفتم هر جا باشه حتما زودی میاد . به محض اینکه خواستم رو وب کانکت بشم آیفون رو زدن . پا شدم رفتم ببینم کیه. فکر کردم حتما عاطفه اس ولی اون نبود. یه دختر بود که تا حالا ندیده بودمش . از پشت آیفون تصویری خوب نگاش کردم ولی بازم هر چقدر فکر کردم دیدم تا حالا جایی ندیدمش. آیفونو برداشتم گفتم: کیه؟ به آیفون نزدیکتر شد و با یه حالت مضطربی گفت: سلام ببخشید منزل آقای حمیدی؟ -بله بفرمایین . - میتونین یه دقیقه تشریف بیارین دم در . - شما؟ - من از دوستای عاطفه خواهرتون هستم. – باشه الان می یام.
آیفونو گذاشتم. نمیدونم چرا یه حالت ترس و تشویش بهم دست داد. همین که رفتم پایین درو باز کردم دیدم اون دختر به طرف در اومد. گفتم :بله فرمایشی دارین؟ گفت ببخشین شما برادر عاطفه این؟ گفتم : بلی برادرشم ، امرتون؟ - راستش خواهرتون تو 2 تا کوچه بالاتر با یه ماشین تصادف کرد . ولی نگران نباشین من رسوندمش بیمارستان. راستشو بخواین منو و عاطفه تازه دوست شده بودیم . داشتیم با هم میرفتیم که یه دفعه... دیگه صدای دختره رو نمی شنیدم انگار دنبا رو سرم خراب شد .و یه نقطه ی سیاه جلوی چشمام هی بزرگتر شد . بزور خودم رو نگهداشتم . از دختر پرسیدم کدوم بیمارستان ؟ گفت: بیمارستان امام گفتم: پس صبر کنید تا با هم بریم بیمارستان. رفتم و لباسام رو پوشیدم و برگشتم اصلا نفهمیدم چه جوری این مسیر رو رفتم و اومدم . درو بستم و با دختر راه افتادم . موبایلمو برداشتم و به مامانم زنگ زدم . ولی هر چه قدر زنگ زدم کسی گوشی رو بر نداشت . شاید مامانم صدای زنگ گوشی رو نمی شنید. به سرعت یه تاکسی در بستی گرفتیم و راهی بیمارستان شدیم تو راه فقط خدا خدا می کردم که طوریش نشده باشه . چون اونوقت به هیچ وجه خودم رو نمیبخشیدم. آخه چرا اونطوری سرش داد کشیدم...
رسیدیم دم در بیمارستان . بدو از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت بیمارستان . همین که رسیدم مستقیم رفتم سمت اطلاعات گفتم: خانم ببخشید چند ساعت پیش یه دختر تصادفی رو آوردن این بیمارستان می خوام ببینم حالش چه طوره ؟ گفت اسمش چی بوده؟ گفتم حمیدی ، عاطفه حمیدی . گفت : یه لحظه صبر کنید . دوست عاطفه اومد گفت: چی شد؟ گفتم :هنوز هیچی معلوم نیست . خانم برگشت و گفت شما با ایشون چه نسبتی دارین؟ گفتم :برادرشم. گفت: بفرمایین این فرم رو پر کنین و پول مورد نیاز برای عمل رو هم به حساب بیمارستان واریز کنید تا عمل خواهرتون شروع بشه. گفتم : عمل؟ عمل چی؟ گفت: ایشون خونریزی مغزی دارن باید هرچه زودتر عمل بشن . شما هم بهتره هر چه سریع تر با ما همکاری کنید تا عمل شروع بشه...
وای خدای من ... رقم پول خیلی بالا بود .بازم زنگ زدم به مامانم تا بلکه پول رو جور کنم. اولین زنگی که گوشی خورد مامانم گوشی رو برداشت و گفت:الو بفرمایین گفتم: سلام مامان کجایی؟ گفت : سلام نیما جان تو راه خونه ام . گفتم : مامان خودتو برسون بیمارستان امام . یه هو لحن صدای مامانم تغییر کرد گفت: چی شده ؟ توالان کجایی ؟ گفتم گفتم : من الان بیمارستانم . عاطفه تصادف کرده آوردنش بیمارستان الانم برای عملش پول لازمه . میگن تا پول رو به حساب بیمارستان واریز نکنیم عاطفه رو عمل نمیکنن . تو رو خدا زودتر خودت رو برسون. مامانم با اضطراب گفت : حال عاطفه چطوره؟ گفتم : هنوز هیچی معلوم نیس فقط زودتر پول رو جور کن و بیا گفت : چقدر پول لازمه؟ گفتم: ... گفت باشه در اولین فرصت خودمو میرسونم.
مامانم اومد چشماش پر اشک بود همین که رسید داد زد : عاطفه من کو؟ کجاست؟ رفتم جلو آرومش کنم ولی مگه آروم میشد ؟ گفتم مامان تو رو خدا آروم باش همه چی درست میشه ... پول رو ازش گرفتم و رفتم تا به حساب واریز کنم سر بیست دقیقه کارا رو انجام دادم و برگشتم ولی چه برگشتنی دیدم نصف فامیل جمع شدند دور مامان تا آرومش کنن .از دور نازیلا دختر عمومو دیدم اونم منو دید دویید اومد جلو و گفت : نیما، نیما عاطفه رفت ... عاطفه پر کشید ... و دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و مثل دیوونه ها داد زد ... . دیگه نفهمیدم چی شد فقط یه لحظه تمام دنیا دور سرم چرخید و پرده ی سیاهی جلوی چشمامو گرفت...
************ *************
الان 3 سال از اون زمان میگذره و من هنوز لباسای عاطفه رو به یاد روزایی که پیش هم بودیم نگهداشتم و گاهی وقتا اونا رو بوشون میکنم . یاد عاطفه که می افتم دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و چشمام پر اشک میشه ...حاضرم همه ی عمرمو بدم تا عاطفه دوباره اینجا باشه و اذیتم بکنه . اصلا اونقدر زنگ ساعت بذاره که ... ولی نمیشه... اون خنده هاش ، اون خنده هاش هنوز تو گوشم هست .کجایی عاطفه... کجایی تا داداشی برات بمیره ؟ کجایی تا بازم سر به سرم بذاری و بری پیش مامان ادا و اصول در بیاری که نیما منو اذیت میکنه؟ گاهی وقتا اون فیلمی رو که ازم گرفته بود رو نگاه میکنم و خنده ای اشک آلود میزنم. دیگه دارم دیوونه میشم ... آخه خدا جون چرا بین این همه دختر ، خواهر منو گرفتی ؟ اون که مثل ماه بود . اون که مثل یاس پاک بود... چرا اونو ازم گرفتی...چرا...

ادامه مطلب
بنام خدا
کلید خونه رو انداختم روی در و درو باز کردم . صدای لولای در درست روی اعصابم رفت. درو بستم ساعت حدود 9شب بود ومن تازه از سرکار برگشتم. بوی عجیبی خونه رو پر کرده بود بوی غذای مورد علاقه ام ، قورمه سبزی . رفتم سمت آشپزخونه فکر کردم همسرم برگشته ولی وقتی رفتم آشپزخونه دیدم هیچکس نیست . فقط روی اجاق گاز یه قابلمه پلو با یه قابلمه خورش قورمه که معلوم بود تازه زیرش رو خاموش کردند . به خودم لعنت فرستادم ،گفتم کاشکی 10 دقیقه زود تر اومده بودم اونوقت شاید می تونستم ببینمش آخه یه مدتی بود رفته بود خونه ی مادرش . به من می گفت به اون اهمیت نمیدم نه تنها به اون بلکه به زندگی مون اهمیت نمیدم و همش به دنبال کار و پول ام . خب حق هم داشت یه مدتی می شد که شبها تا ساعت 10 کار می کردم و اون طفلک از صبح تا شب تو خونه تنها بود ولی گناه من چی بود؟ من که به خاطر زندگیمون داشتم تلاش می کردم . ولی اون به این موضوع اهمیت نمی داد و ازم می خواست هر روز حداکثر ساعت 4 خونه باشم ولی نمی شد اونقدر کار توی شرکت داشتم که حتی وقت سر خاروندن هم نداشتم . فقط گاهی وقتا می تونستم از شرکت بهش زنگ بزنم و حالش رو بپرسم .اعصابم داغون شد . رفتم و روی کاناپه نشستم اونقدر خسته بودم که حوصله ی شام خوردن هم نداشتم ولی از دستپخت نازنین نمیشد گذشت مخصوصا که غذای مورد علاقه مم بود .یاد مثل معروفی افتادم که میگه : اگر می خواهید اختیار شوهرتان را در دست بگیرید اول اختیار شکمش را در دست بگیرید. رفتم آشپزخونه بشقاب رو برداشتم و یه کم پلو بعلاوه ی نصف خورش رو ریختم رو پلو و اومدم نشستم سر جای اولم . تلویزیون رو روشن کردم زدم کانال یک داشت اخبار میداد شروع کردم به خوردن و به زندگیم هم فکر کردم . به این فکر کردم که چرا کار به اینجا کشید ؟ چرا نازنین گذاشت و رفت؟ چرا... کم کم داشت خوابم می گرفت ساعتو نگاه کردم دورو بر 10 بود تلویزیونو خاموش کردم و همونجا سرم رو به مبل تکیه دادم و خوابم برد...
ساعت حدود 2 شب بیدار شدم . نمی دونم چرا ؟ با اینکه خیلی خسته بودم ولی 4 ساعت بیشتر نتونسته بودم بخوابم . مدتی این ور و اونور شدم ولی نمی دونم چرا اصلا خوابم نبرد . یاد نازنین افتادم . اگه نازنین الان اینجا بود سرم رو می ذاشتم روی شونه اش و دستم رو می بردم روی صورت ماهش و اونقدر صورتش رو نوازش می کردم تا خوابم می برد آخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود. ناخود آگاه یاد فیلم تایتانیک افتادم . و یه دفعه با تمام وجود گریه کردم دلم می خواست داد بکشم ، دلم می خواست نازنین اینجا بود تا باهاش حرف بزنم دلم می خواست... یاد روزای اول ازدواجمون افتادم اونروزایی که وقتی کنار هم روی این مبل می نشستیم یه دقیقه بیشتر نمیشد همدیگه رو بغل می کردیم و اونقدر همدیگه رو می بوسیدیم که هر دومون غرق بوسه می شدیم . اونروزایی که 7 تا همسایه اونورتر هم صدای خنده ی ما رو می شنید تو خونه بدو بدو می کردیم، قایم باشک بازی می کردیم و وقتی خسته می شدیم می افتادیم تو بغل هم و اونقدر حرفای عاشقانه میزدیم که خودمون هم از حرفامون ،حالمون به هم می خورد، یادش بخیر...
کم کم خوابم برد. ساعت 9 صبح بیدار شدم بازخوب شد امروز جمعه بود و از خوش شانسی یا بد شانسی من شرکت تعطیل بود تلفن رو برداشتم و به موبایل نازنین زنگ زدم . جمله ی معروف ( مشترک مورد نظر خاموش می باشد) پخش شد تلفن رو گذاشتم.بلند شدم ، دست و صورتمو شستم ،لباسام رو پوشیدم و راه افتادم . ماشینو روشن کردم و پام رو محکم گذاشتم روی گاز بعد 15 دقیقه رسیدم دم در خونشون . سرم رو ازشیشه ماشین بیرون آوردم و چشممو دوختم به پنجره ی خونشون احساس کردم یکی از پشت پرده داره نگام میکنه چند تا بوق زدم ولی کسی بیرون رو نگاه نکرد . از ماشین پیاده شدم رفتم جلوی در وایسادم آیفون خونه رو زدم مادرش آیفونو برداشت سلام کردم گفت: علیک سلام آقا سعید از این ورا؟ چه عجب یادی هم از ما کردی؟ بیا بالا. گفتم نه مادر مزاحم نمیشم به نازنین بگین بیاد پایین . گفت تا نیای بالا محاله بذارم بری زود باش بیا بالا و درو باز کرد. من هم دیدم چاره ای ندارم درو باز کردم و رفتم بالا. دم در که رسیدم دیدم در نیمه بازه درو کامل باز کردم و رفتم داخل هیچ کس نبود صدا زدم مادر ، نازنین کجایین ؟ یه لحظه به یاد پدر نازنین افتادم خدا رحمتش کنه موقعی که اومدم خواستگاری نازنین به من گفت: مبادا روزی بیاد که ببینم قهر کردینا، درسته دعوا نمک زندگیه ولی نباید شوری زندگیتونو زیاد کنین چون ممکنه کم کم تلخ بشه و اونوقت... بازم صدا زدم نازنین ، مادر کجایین ؟ یه هو دراتاق بازشد و نازنین رو دیدم که اومد بیرون، همین طور به چشماش نگاه کردم دلم می خواست هر چی فحش بلد بود بهم بگه تا شاید اینطوری راحت بشه ولی اون اینکارو نکرد. اومد جلو گفتم الان یه سیلی می زنه رو صورتت آقا سعید ولی این کارم نکرد . نازنین منو بغل کرد اونقدرم محکم اینکارو کرد که فکر کردم الان دیگه خفه میشم! منم بغلش کردم . با تمام وجودم بغلش کردم. آروم با صدای گریه آلودی گفت : عزیزم کجا بودی؟ فکرمی کردم زودتر از اینا می یای دنبالم خیلی دلم برات تنگ شده بود . گفتم: معذرت میخوام عزیزم تورو خدا منو ببخش تورو خدا... بغض جلوی گلوم رو گرفت دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم بغضم ترکید و های های گریه کردم به خاطر این همه بی توجهی هام به خاطر همه ی کم محلی هایی که به یه همچین فرشته ای کرده بودم . فرشته ای که اسمش نازنین بود.
بنام خدا
خدایا: من در کلبه ی فقیرانه ی خویش چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود آنرا نداری من چون تویی دارم و تو چون خود نداری.
مرد بیچاره از روبه روی مغازه ها می گذشت و با حسرتی رقت بار به ویترین مغازه ها نگاه می کرد مردی با هیکلی خمیده ، عینکی ته استکانی و کلاهی که شاید عمر آن بیشتر از سن خود مرد بود. با لباسی ژولیده و کهنه که چندین ماه بود شسته نشده بود.نگاهش به مرد و زن جوانی افتاد که در حال گذر از جلوی مغازه ی طلا فروشی بودند زن جوان با دستش اشاره ای کرد .نگاه مرد بیچاره به انگشتان او گره خورد که با آن انگشتان گردنبند زیبایی را نشان میداد .در گوش آن مرد که شاید همسرش بود حرفی زد و بعد از لحظاتی از کنار مرد بیچاره رد شدند و رفتند. مرد بیچاره در شلوغی شهر تنها بدنبال لقمه غذایی می گشت که شاید بتواند او را سیر کند اما هر چه بیشتر می گشت کمتر می یافت . کم کم هوا رو به تاریکی می گرایید و غروب غم انگیزی را برای نظاره گرانش تداعی می کرد. هیاهوی شهر بیشتر می شد او مردمی را می دید که به سرعت در حال رفت و آمد بودند مردی را دید که در دستش مقداری میوه بود و احتمالا به سمت خانه اش روان بود و همچنین پیرزن و پیرمردی را که عصا به دست مشغول صحبت با یکدیگر بودند . جلوی چشمان مرد بیچاره گربه ای به سمت خیابان در حال حرکت بود شاید آن گربه هم نتوانسته بود به مانند مرد بیچاره برای امروزش غذایی پیدا کند . هر چند مرد بیچاره دیگر به گرسنگی عادت کرده بود. عادت کرده بود شب ها از شدت گرسنگی خوابش نبرد . مرد بیچاره به راه افتاد به جایی که در آن بتواند شب را سحر کند، او مجبور بود که امشب را هم گرسنه سر کند به امید آنکه فردا بتواند غذایی پیدا کند دیگر کاملا شب شده بود .او به راهش ادامه داد تا به جایی که می خواست رسید تکه پتوی کهنه ای را که داشت، به روی خود کشید و چشمانش را به آسمان دوخت او ستاره ها را دید که با ابهت به او چشمک می زنند .مرد بیچاره چشمانش را بست و لبخندی تلخ زد و کم کم به خواب فرو رفت شاید در دل ستاره ها را مسخره میکرد ...
مرد بیچاره خوابش برد اما این خواب برای او خواب عجیبی بود . مرد بیچاره در خواب دید که لباسهای تازه و تمیزی دارد و در خانه ی خود روی مبل مجللی لم داده است او فرزندانش را می دید که در حال بازی با یکدیگر بودند و او با خنده به آنها می گفت :بچه ها آرومتر ... یواشتر بدو بدو کنید الان پا می شم همتونو می خورما...و معشوقه اش را دید. همان دختری که سالها در آرزوی رسیدن به او اشک حسرت ریخت وسالها برای رسیدن به او در گوشه ای دعا کرد . در این سالها می دید که دست در دست هم با معشوقه اش در حال رقص هستند و گاهی نگاهی از روی عشق و التماس به همدیگر می اندازند و چشمان یکدیگر را نظاره می کنند... و حالا آن دختر همسر او بود و آنها می توانستند تا ابد در آغوش هم بمانند و از یکدیگر لذت ببرند مرد باز هم خواب دید ، در خواب دید که مردم شهر به جای نگاه های پر از ترحم، به او احترام می گذارند چون حالا او دارای مقام بالایی در شهر بود و این یعنی او دیگر آن مرد بیچاره ی سابق نبود، او حالا یک مرد بود .مرد بیچاره باز هم خواب دید . در خواب دید که به همراه معشوقه اش در حال گذر از خیابان های شهر هستند . حالا همسرش با نوک انگشتان خود به ویترین طلا فروشی اشاره می کرد ، مرد لذت می برد و نگاهی از روی غرور به مردمی که در حال عبور بودند می کرد و شاید در دل با خود می گفت: ببینید من چه همسری دارم ! او تا صبح خواب دید آنقدر خواب دید که تا آخر عمرش می توانست از به یاد آوردن آن خوابها لذت ببرد .
حالا صبح شده بود ولی مرد از خواب بیدار نشده بود مردمی که در حال گذر از کنار او بودند پچ و پچی می کردند وشاید خنده های معنا داری را از دل می گذراندند ولی بی اهمیت ، بدنبال کار خودشان بودند کم کم خورشید بالاتر آمد ولی مرد بیچاره بیدار نشد. بوی بدی اطراف مرد را فرا گرفته بود و این نشان از آن داشت که کار مرد تمام شده بود . او حتی نتوانست با خاطره ی آن خواب شیرین به زندگی خود ادامه دهد . مرگ این آرزو را هم از او گرفت. چون او...
پایان
بنام خدای عالمیان
قلبم همچو طبلی کوبیده میشود و دوباره...
سکوت بر دلم سایه افکنده و شاید این منم که دوباره به یاد خاطرات گذشته که ساکن در اعماق زمان ، در انتهای قلبم نهان ... بدنبال روشنی ام و چرا ؟
چرا گذشته همچو سوزنی بر افکارم فرو میرود ؟
چرا زمان فراموشی گذشته را به یاد من نمی آورد ؟
باید افکارم را از چنگ زمان در بیاورم ودوباره از نو شروع کنم
باید...
آخر کثافت کاری!

واین هم یک جزیره ی مرجانی!

به نظرتون پسره یا دختره؟ یه کم فکر کنید بابا!؟

اگه بدنبال عکسهای بهتر از این هم هستین نظر یادتون(حتی چند کلمه!)
بنام خدا
بهترينها را در خودتان خواهيد يافت، وقتی در ديگران خوبی بجوئيد. « مارتين والش »
وقتی آنچه داريم مي بخشيم، آنچه را نيازمند آنيم دريافت خواهيم کرد. « داگلاس لاوسن »
کسی که فکر نمي کند به ندرت دم فرو مي بندد. « نیوتن »
هرگز تسليم نشويد. « ونستون چرچيل »
استعداد در انتخاب ها است. « روبرت دونيرو »
هرگز قبل از فکر کردن حرف نزن و کاری انجام مده. « فيثاغورث »
فضيلت انسان زیر زبانش نهفته است. « حضرت علی »
سعادت آرامش خاطر است. « پاسکال »
بهترين شكل حكمراني، سلطنت برقلبهاست. « ناپلئون »
نااميدى، آخرين نتيجه گيرى بى خردان است. « ضرب المثل انگليسى »
در دنيا خفتگاني هستند که بيداريشان همچون بيدار شدن اژدها وحشتناک است. « ناپلئون »
مشكلات خود را بر ماسه ها بنويسيدو موفقيت هايتان را بر سنگ مرمر. « پرمودا باترا »
از اشتباهات ديگران درس عبرت بگيريد؛ آن قدر عمر نمي كنيد كه همه آنها را تجربه كنيد
خوش بينان در هرخطري فرصتي مي بينند و بد بينان درهر فرصتي خطري.
زماني كه همه چيز بر ضد شماست به ياد آوريد كه هواپيما همواره خلاف جهت باد اوج مي گيرد.
انسان بركه اي است كه بدون تغيير مداوم مرداب خواهد شد.«»
اجازه ندهيد نا اميد ي هاي ديروز بر آرزوهاي فرداي شما سايه افكنند. «»
گرماي يك دوست در كنار شما مي تواندبه مراتب بيشتراز يك كت گرانقيمت باشد.«»
سه چيز روح شما را محدود مي كند؛ منفي بافي، پيش داوري، و عدم تعادل. «»
بهترين زمان براي سكوت زماني است كه حس مي كنيد بايد جوابي بدهيد.«»
عاشق سگي هستم که در حاصل جمع صداي پاها، قوزک پاي دزد را به دندان مي گيرد.«»
هدف در مدرسه من دستيابي به پيروزي با هر وسيله اي است. « مياموتو موساشي »
ما اشتباهات جديدي را اختراع نمي كنيم اشتباهات گذشته را تكرار مي كنيم. « بيل بال هاس »
كاري را كه واقعا دوست داريد، انجام دهيد.
بالاترين اولويت هايتان را تعيين و سپس با تمام قوا روي آنها تمركز كنيد.
رمز خوشبختي، داشتن ذهني سالم در بدني سالم است. « تئودور روزولت »
هرگز شكست را يك انتخاب ندانيد.
چيزي براي ترسيدن وجود ندارد.
جز خودت هیچکس استحقاق اشکهای توراندارد و آنکه استحقاق آنها را دارد هیچگاه باعث گریه تو نمی شود. « گابریل گارسیا مارکز»
یک دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند. « گابریل گارسیا مارکز»
توممکن است فقط یک انسان دراین دنیا باشی، ولی برای برخی تو خود دنیا هستی. « گابریل گارسیا مارکز »
هیچگاه وقتت را برای کسی که ارزشی برای صرف وقت با تو قائل نیست صرف مکن. « گابریل گارسیا مارکز
(بقیه ضرب المثل ها در روزهای آتی در وبلاگ قرار خواهد گرفت)
واقعا زیباست مگه نه؟ اگه مایل باشید واسه ام ایمیل بزنید تا براتون سایز بزرگتر این عکس رو روبفرستم
بنام خدا
یمانوئل کانت
علم ریاضی درخشان ترین مثال برای این واقعیت است که چگونه استدلال محض دامنه تاثیر گذاریش را بدون کمک تجربه گسترش می دهد
فلیکس کلاین
افلاطون گفت : خدا هندسه دان است ، ژاکوبی این جمله را چنین تغییر داد : خدا حساب دان است ، سپس کرونکر آمد و این سخن به یاد ماندنی را باب کرد : خدا عدد های طبیعی را آفرید ، ما بقی کار انسان است
هرمان مینکوفسکی
عدد های صحیح سر چشمه کل ریاضیات هستند
خیام
ریاضیات، به پیشگامی سزاوارتر است
ائوریدس
اعداد نیرومندند و چون با هنر همراه گردند، مقاومت ناپذیرند
جی.جی. سیلوستر
هدف فیزیک نظری کشف قانون های جهان قابل فهم است ؛ هدف ریاضیات محض کشف قانون های فهم بشر
داوید هیلبرت
کسی که در جستجوی روش است بی آنکه مساله ای جدید در ذهن داشته باشد اغلب به نتیجه نمی رسد
پیر فرما
و شاید آیندگان از اینکه نشان داده ام قدیمی ها همه چیز را نمی دانستند ، سپاسگزار من باشند
آراگو
اویلر خیلی راحت محاسبه می کرد، به همان راحتی که انسان نفس می کشد یا عقاب خود را در آسمان نگه می دارد
جان لاک
اثبات ریاضی مانند الماس قاطع و شفاف است، و با چیزی جز استدلال دقیق نمی توان به آن رسید.
دمورگن
نیروی محرکه ابداع ریاضی استدلال نیست، تخیل است
د.یا. سترویک
باید به یاد داشته باشید که مفهوم های ریاضی نتیجه ای از کار ازاد ذهن نیستند بلکه انعکاسی از جهان واقعی و عینی دور وبر ما هستند که البته اغلب به صورت کاملا انتزاعی طرح می شود
آ.ن.کر یلاف
مهندس باید از روشهای کلی ریاضیات که در حل مجموعه ای از مسئله ها به کار می رود استفاده کند . تنها در این صورت است که می تواند به پرسشهای تازه ای که در رشته تخصصی او وجود دارد پاسخ گوید
هر کشف تازه ای که در علوم طبیعی و صنعت رخ میدهد تنها از راه به کار بردن نتیجه گیری های جدید در عمل و یا زنده کردن نظریه های فراموش شده ریاضی است به این ترتیب نظریه های ریاضی از قبل راه پیشرفت علم وصنعت را پیش بینی می کنند

اسرار پایانی عمر اینشتین
آلبرت اینشتین(فوت 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان: "دی ارکلرونگ"Die Erkla"rung - von: Albert Einstein - 1954
یعنی:"بیانیه" که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است - اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین ومعقولترین دین می داند.
این رساله درحقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی(فوت1340ش
=1961م) است که توسط مترجمین برگزیده ی شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است اینشتین در این رساله "نظریه ی نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهج البلاغه) وبیش از همه بحارالانوار) علامه ی مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط حمید رضا پهلوی(فوت1371ش)و...ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده)تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده ی"نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند. از آنجمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل میکند که: هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون میشود.اما پس از اینکه پیامبراکرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میکنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ...اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن مینویسد...همچنین اینشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند(علاوه بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل). او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول
معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند:
E = M.C2 >> M = E :C2
یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد.
او همچنین در همین رساله عقیده ی به "وحدت وجود" را از خرافات های شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه "فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله قرار می دهد ...بطور خلاصه: او میگوید: هر موجودی دارای حیطه و مرز فیزیکی خاص خود است(حیز وجودی)که امکان ندارد با موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته یا بیابد...در رابطه با "عقل" نیز با کمال شگفتی - اینشتین نظریه ی اخباریون شیعه را( که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید: حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند..
در ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای "عقل نظری بشر" ارائه داده و "نسبیت" آن را اثبات میکند... .
اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان
پروفسور حسابی نیز بارها یاد کرده با لفظ"حسابی عزیز".
3000000دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسورابراهیم مهدوی( مقیم لندن) با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل" بنز" از یک عتیقه فروش یهودی بوده و دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خطشناسی رایانه ای چک شده و تایید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است...همکنون این کتاب ارزشمند در حال ترجمه از آلمانی به پارسی - توسط دکتر عیسی مهدوی( برادر دکتر ابراهیم مهدوی)- و توام با تحقیق و ارائه ی منابع مذکور در متن(توسط اینجانب) میباشد و بسیاری از متن آن ترجمه و تحقیق فنی شده است...اصل نسخه ی این رساله اکنون جهت مسائل امنیتی به صندوق امانات سری لندن - بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی- سپرده شده و نگهداری میشود...
حدس گلدباخ
کریستین گلدباخ در سال ۱۷۴۲ میلادی ، در نامه ای به اوبلر ، دانشمند معروف آن زمان ،
این حدس را مطرح کرد :
هر عدد صحیح زوج مجموع دو عدد اول است . (گلدباخ عدد ۱ را هم اول فرض کرده بود)
صورت نسبتا کلی تر این حدس این است که هر عدد صحیح زوج بزرگتر از ۴ را می توان به
صورت مجموع دو عدد اول نوشت .
|
6 = 3 + 3 |
8 = 3 + 5 |
10 = 3 + 7 |
12 = 5 + 7 |
|
14 = 3 + 11 |
16 = 3 + 13 |
18 = 5 + 13 |
20 = 3 + 17 |
|
22 = 3 + 19 |
24 = 5 + 19 |
26 = 3 + 23 |
28 = 5 + 23 |
|
30 = 7 + 23 |
32 = 3 + 29 |
34 = 3 + 31 |
36 = 5 + 31 |
|
38 = 7 + 31 |
40 = 3 + 37 |
42 = 5 + 37 |
44 = 3 + 41 |
|
46 = 3 + 43 |
48 = 5 + 43 |
50 = 3 + 47 |
52 = 5 + 47 |
به نظر می رسد که اویلر هرگز برای حل مساله اقدام نکرده است .
در حقیقت حدس گلدباخ یکی از بیست معمای مهم حل نشده قرن ۲۱ می باشد که با حل
شدنش پیشرفتهای زیادی حاصل می شود .
شما هم به این موضوع فکر کنید ... شاید بتوانید آن را حل کنید ...
جایزه اثبات این حدس. ( یک میلیون دلار!!! )



