تبليغاتX
نهال حیرت
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
خودكشي

يكشنبه شب گذشته حادثه اي برام اتفاق افتاد كه شايد تا آخر عمرم دوباره از نزديك شاهد حادث شدنش نباشم.

شب 6 ماه مبارك رمضان امسال برام تلخ بود.

حوالي ساعت 11 شب ...

من پشت رايانه بودم.متوجه شديم كه خانوم همسايه ي ما ( با دو خانه فاصله از خانه ما) فوت شده است. همسايه اي كه تازگي ها به اين خونه منتقل شده بودن و مستاجر بودن.
اما اين نه خبريست كه مهم باشد.مهم هست.اما نه تا به حدي كه موضوع اين پست ما بشود.به هر حال واقعيت اينست كه روزي ما نيز خواهيم رفت.اما چگونه رفتنمان مهم است. براي من كه بسيار مهم است.
لحظاتي پس از اينكه از خونه خارج شدم آمبولانس و عده ي كمي از همسايه ها رو ديدم.چون از قبل متوجه خودكشي شده بودم موضوع برام جالب كه نه بيشتر مهم بود.به هر حال اينكه انساني خود را از اين دنيا خارج كند آن هم به وسيله ي دار زدن چيزي بود كه فقط در فيلم ها ديده بودم.مهم تر اينكه يك زن اين كار را انجام داده باشد.
پس از اينكه نزديك تر شدم انبوه جمعيت همسايه ها هم كم كم  ظاهرشدند. كسي نبود كه شوكه نشده باشد.اما نكته ي تلخ ماجرا اين بود كه جسد دار شده از بيرون و از طريق پنجره قابل مشاهده بود. ديدن افرادي كه با موبايل در حال فيلم برداري بودند ( آن هم از زني كه حجاب نداشته و در وضعي نابسامان به دار بود) آب سردي بود بر پايه ي ترحم.
لحظاتي نگاه كردم.با يك طناب زرد رنگ از ميله ي ورودي در اتاق...
پسري 15 ساله داشت.پس از ديدن صحنه خودش رو از پنجره اتاق طبقه ي دوم پايين انداخته بود.خوشبختانه چيزيش نشده بود.
دقايقي بعد با حضور تيم ويژه بررسي و تحقيق و حضور پزشك جسد از دار پايين آورده شد.و توسط آمبولانس از محل دور شد.

اما اين حادثه اي نبود كه از ذهن من دور شود.

براي من و تو پيش مي آيد.از زندگي سير شدن .مي شود گاهي كه دردمان مي گيرد از زندگي كردن.اما اين نه دليل مي شود كه به فكر رفتن باشيم.مگر براي آمدنمان مختار بوديم كه براي رفتنمان مختاري كنيم؟ براي كسي كه خود كشي مي كند سوال و جوابي نيست.خداوند مستقيما افرادي را كه اينگونه خود را از دنيا خارج مي كنند به سراي آتش مي فرستد.اين حتمي است. تو دوست عزيز مي داني كه اينگونه رفتن را رحمت نمي فرستند...چون مشمول رحمت نمي شوند...

به فرموده ي مولا علي ( ع ) بزرگترين گناه " نااميد " يست.

فراموش نكنيم ممكن است روزي باشد كه من و تو هم به حدي از نا اميدي برسيم كه همچين افكاري داشته باشيم.فراموش نكنيم اگر لحظه اي نا اميد شديم بازهم " يگانه " اميدي هست.

اميدوارم اين اولين و آخرين خود كشي باشد كه ميبينم.هر چند كه به نشنيدنش اميدوار نيستم.

پي نوشتها:

1)    عمق فاجعه بسيارزياد بود. تا حدي كه تونستم سعي كردم اينو حس نكنين.

2)    احتمال صحنه سازي اصلا كم نيست.حتي شايد بيشتر از احتمال خود كشي.


                                   التماس دعا



نگاشته شده توسط سامی در 5:1 بعد از ظهر |
دوشنبه هجدهم شهریور 1387
روز هفتم
سلام

مثل همیشه...کهنه نمیشه این سلام...

اگه بخوای بنویسی سوژه واسه نوشتن زیاده...اما اگه بخوای از همه چی ننویسی شاید سخت باشه نوشتن.
زمان زیادی نیست که تو این محیط می نویسم.محیط مجازی...محیطی که کسی نمی دونه کجاس.
الان حدودا ده ماهه...با 33 4 پست... بعضی ها داستان...بعضی ها دلنوشته...بعضی ها هم...هیچی ...الکی...مثل این پستم...
14 آبان نهال وارد یک سالگی میشه...در واقع قراره بشه...نمی دونم تا اون موقع دووم می یاره یا نه.امیدوارم بشه...چند وقت پیش  تصمیمم رو گرفتم و بی خیال نوشتن شدم... اما اون اوضاع پیش اومد و دوباره بیست و چهار ساعت بعد برگشتم...
تو این مدت با خیلی ها دوس شدم...خیلی ها فراموش شدن...واسه خیلی ها فراموش شدم... بعضی ها می بینی 100 روز بلاگش رو به روز نکرده...و بعضی ها به پست های کوتاه در حد سلام و علیک کفایت کردن.
بحث بحث انگیزه اس.اگه انگیزه نداشته باشی نمی تونی چیزی بنویسی.بعضی با اینکه بلاگ دارن ولی میبینی فقط شعر و نوشته از این ور و اونور کپی می کنن... شاید اونا علاقه ای به آفرینش ذهنی ندارن.دوس ندارن خودشون دست به کیبورد بشن و مطلب بنویسن.شایدم حوصله اش رو ندارن...ایرادی نیست.

به عکس بعضی ها هم کافیه یه سوژه ( و گاها هیچ سوژه ! ) داشته باشن تا بتونن 4 صفحه ی ورد رو پر کنن.
می دونی؟ خوبیه وبلاگ نویسی اینه که آدم بدون هیچ ترسی افکار خودش رو ( هر جور که هست و یا دلش می خواد ) به صورت لخت در معرض قضاوت دیگران قرار میده.این لذت بخشه.تو از چیزی واهمه نداری و هر چیزی رو می تونی بگی...

این ذهن ما... چیز عجیبیه.وبلاگ نویسی خوب این مسئله رو نشون میده...باور کن !


پی نوشتها:


1)یکی به من بگه دلیل نوشتن این پستم رو!! آن چیز که عیان بود چرا نشستم 2 ساعت نوشتم؟

2)دوس دارم دوباره مثل قبل با همه ی بچه های وبلاگی که باهاشون اوایل دوس بودم دور هم جمع شیم
دوس دارم اونجوری بشه ولی...

                      
                                     التماس دعا





نگاشته شده توسط سامی در 5:31 بعد از ظهر |
دوشنبه یازدهم شهریور 1387
ماه تو
بوی ماه رمضون می یاد...مثل همیشه زودتر می فهمی... حس می کنی...هوا گرمه ولی...ماه تو می یاد.شاید باور کنی...و شاید نه.ولی من که زودتر از همیشه حسش میکنم.آخه ماه منه... اصلا حسش کردی؟ دوست من حسش کردی...؟ 

ولی ماه تو نه...
ماه خدا می یاد...
آره ماه خدا اومده...
خوش اومده...

                                  

پی نوشتها:

1) دو هفته مسافرت بودمو امروز اومدم.خیلی حال و هوام عوض شده بود ولی...
الان باز همونم.همون سامی...خدا کنه این ماه عوضم کنه.شاید بهتر از روزی بشم که می رفتم.

2) تنهام نذار.فقط چند ساعته که از هم دور شدیم...
ولی... فراموش نکن همیشه ذات آدما ثابته.تو تنها تغییر ظاهری شون رو می بینی.
و باز من همونم که نمیشناسیش...   

                                التماس دعا 

                                             یا حق  

 

     

 

نگاشته شده توسط سامی در 10:24 بعد از ظهر |