به یاد خدا...
سلام
24 ساعت کافی بود.کافی بود تا...
نپرس...
اگه ازم دلخوری...اگه به نظرت اشتباه کردم... حق داری.اما تو یکیش رو می دونی و 100تا نه. زود قضاوت نکن.این چیزی نیست که بتونم بگم.باید جای من بودی تا درکم کنی.بفهمی...و خوش به حالت که نیستی... تلخی اش آزار دهنده تر ازهر چیزیست...برگشتم.چون 24 ساعت کافی بود...
گاهی وقتا مهره های اصلی زندگیت جلوی تو در می یان.سعی می کنی بذاریشون کنار.اما تو قول دادی.قول دادی دل کسی رو نشکنی.آخه چرا؟چرا باید قول می دادی؟ مگه اون کی بود که همچین قولی ازت گرفت؟...
این وبم حال و هوای خودش رو داره.بوی خودش رو داره.به این راحتی ها هم نیست....که ازش دل بکنی.من کندم.ولی فقط بیست و چهار ساعت.اما سعی نکردم برگردم.ولی برگشتم.اینم از اون کاراس...که تو نمی خوای ولی میشه...چون خیلی کارا دست خود آدم نیست. من واسه خودم دارم وبلاگ می نویسم.اونوقت بقیه بهم می گن نرو...نمی دونم چرا این جوری شد...روشو زمین ننداختم و برگشتم چون واقعا با دلش خواست و حرف دل رو نمی شه زمین انداخت...
برگشتم.و در واقع قولم رو شکستم.چون فقط خودم تصمیم گیرنده نیستم...واسه تو هم می نویسم.
تو هم سعی کن بیشترین استفاده رو بکنی.من چیز قابل داری نمی نویسم.واسه خودم می نویسم.اما تو هم بهونه می...
پی نوشت:
دیروز "خسرو شکیبایی" مرد توانمند سینمای ایران درگذشت.اون حتما یکی از بهترین های سینمای ایران بود.صحبت این نیست که شکیبایی مرد بزرگی بود.بحث اینجاست که او از استثناها بود.بازی های زیبای او در سریالی مانند خانه سبز و ...فیلمی مثل حکم تا همیشه در اذهان ملت باقی خواهد ماند...

طولانیش نمی کنم
برای شادیه روح همه ی رفتگان و "خسرو شکیبایی" یه صلوات بفرستید...
ارادتی ترین کلام برای احترام ...
سـلام!
حال احوال چطوره؟ خوبید؟ سلامتید؟
ایشالا که هستید.
خب بریم سراغ سکانس های جدید تر که البته غیر فوتبالی هم باشه!! آخه انگار خیلی ها با فوتبال میونه ی خوبی ندارن!! باور نمی کنید؟ یه نگاه به نظرات پست قبلی بندازید!! خودتون متوجه میشید...!
خب اگه بخوام سکانس های فرعی رو بذارم کنار می رسیم به بخش هيجاني که همون غول بی شاخ و دمه!! البته که کسی از این غول خوشش نمی یاد. ولی خب سکانس ترسناک هم لازمه!! نیست؟
البته که غول بی شاخ و دم ما چیزی جز یه امتحان خیلی سخت و نفسگیر و کشنده نیست!! آدم ترجیح می ده بره با یه غول واقعی شاخ به شاخ بشه ولی با این کنکوره در نیوفته!!
سکانس اول :
با ماشین بکس می افتیم بریم کارت ورود به جلسه رو بگیریم!! صدای ضبط ماشین روی هوار تا ست... بر عکس حس ما که توی باتلاق داره شنای قورباغه می ره...!! حس حمید عسگری ولی ظاهرا خیلی ابوعطا میخونه!! به هر حال ساعت 4 بعد از ظهر راه می افتیم... و کمی بعد جلوی مدرسه بهمن شاملو ( محل توزیع کارت ورود به جلسه ) می ایستیم... می ریم تو و بالاخره کارت رو می گیریم... راه می افتیم شهر گردی... می ریم ببینیم حوزه ی مورد نظر ( رینگ سر شاخ شدن با غول پر قدرت کنکور!! ) کجاست. دبیرستان بهروز رفیعیان. ... دوره... از خونه مون دوره... ولی خب مجبوریم!! می گازیم تا خونه... آمپر اعصاب ،منفی می زنه... چی می شد می افتادم مدرسه ی خودم...!! جلوی دم در خونه پیاده میشم... حمید عسگری هنوز داره می خونه...
سکانس دوم :
شب مبارزه ! ساعت 12 شبه... هنوز نتونستم بخوابم... منی که اعتماد به نفسم شهره اس ( آشنایی دارین که !) ذهنم دنده معکوس می زنه...!! اینکه چه جوری میشه؟ ... ولی به زور می خوابم!! صبح ساعت 6 بیدار میشم... 8 مبارزه دارم... انگار عقربه ها هم یه جور دیگه به ادم نگاه می کنن!! بی خیال میخوام بشم!! ولی نمی شه که... زنگ می زنم تاکسی تلفنی... اولی... دومی.. سومی... چهارمی... نخیر این ملت شهر ما خوابن... هیچ کدوم گوشی رو بر نمی دارن... نگران میشم... 6.40 دقیقه اس... نمی تونم پیاده راه بیفتم برم که ... یه هو چشمم به شماره ی یکی از همسایه هامون می افته که خودش یه پا تاکسی تلفنیه... زنگ می زنم... اولی ... نه تو دومین زنگ بر می داره... سلام من کنکور دارم می تونین بیاین؟ ... باشه آدرستون...؟ خب مثل اینکه به خیر می گذره... راه می افتیم ... 6.50 دقیقه... با آخرین سرعت 2 دقیقه مونده به هفت می رسم حوزه... یاد اون بچه هایی می افتم که پارسال مونده بودن پشت در... عکساش تو اینترنت بود... ولی انگار اینجا از این خبرا نبود... ساعت 7.26 دقیقه... هنوز در حوزه بازه... و اونایی که دیر رسیدن بدو می یان... کمن... ولی هستن... همه می رن تو... رینگ من ضلع غربیه طبقه ی دوم هست... محل کاملا خنکیه... ولی صندلیم خیلی خوب نیست... 4 ساعت بیشتر باید بشینم روش... بی خیال... از بلند گو اعلام میکنن: داوطلبان عزیز لطفا به برگه ی نظر خواهی پاسخ دهید زمان شما 10 دقیقه است... یعنی هر سوال یه دقیقه... پرش می کنم... یکی از سوالاش اینه که در آمد ماهیانه خانواده تان چقدر است؟ زیر 250 تومن؟ بین 250 تا 450؟ بین 450 تا 600 تومن؟ بالای 600 تومن؟...
شروع میشه... عمومی ، اختصاصی... زمان مثل برق و باد می ره... فقط یه لحظه متوجه میشم که بلند گو اعلام می کنه: داوطلبان عزیززمان پاسخگویی به اتمام رسیده است. برگه پاسخنامه ی خود را با دست راست بالا بگیرید. نا خود آگاه خنده ام می گیره... یاد وقتی می افتم که تو ابتدایی وقتی املای معلم تموم میشد می گفت: بچه ها مدادا بالا !... با صدای بلند می گم: بچه ها مدادا بالا... همه می خندن... مراقب هم می خنده...
سکانس سوم:
همه دارن می یان بیرون... چشمم دنبال دوستمه... می خوام ببینم چه جوری زده... ولی نمی بینمش... همه دارن می رن...
هوا گرمه... 12.29 دقیقه... دارم می رم سمت خونه... انگار دنیا یه جور دیگه شده... حس تنفس می کنم... آزادی ... یه نوع حس بی حسی...
سکانس چهارم:
محمد چه جوری زدی؟
چه طوری بود؟
سخت بود نه؟
می گن عمومی ها راحت، اختصاصی ها سخت؟
چن تا تست زدی؟
وقت کم اوردی؟
...
دست بر دارین بابا !!
نمی خوام حتی یه کلمه هم حرف بزنم...
فوقش اینه که میرم دانشگاه عجب شیر دیگه!!...چرا این جوری می کنید؟!
سکانس پنجم :
ظهره ... هوا گرمه... نشستم خونه... پشت پی سی سوارم... دارم آپ آخرم رو می تایپم...
در رابطه با کنکوره... انگاری همیشه باید آدم از چیزی که خوشش نمی یاد حرف بزنه!! ولی خب اینم بخشی از فیلمنامه زندگیه... گفتم که ... سکانس ترسناک هم لازمه!!...
سکانس نامربوط ! :
می دونید به چی فکر می کنم؟ به اینکه آدم گاهی وقتا یه کارایی رو از روی احساس انجام می ده و بعد از روی عقل می فهمه که اشتباه کرده. این خیلی سخته نه؟ ببینم تا حالا واسه شما هم این مورد پیش اومده؟...
راستی چرا بعضی از ماها فکر می کنیم خیلی بیشتر از بقيه می دونیم؟
این ملت بلاگفا ما رو هم پی نوشتی کردن!!
پی نوشت اول:
اون بالا گفتم اعتماد به نفسم شهره اس...!
خواستم یه نوشابه ای واسه خودم باز کرده باشم... چیه؟ خب این همه شما خودتون رو تحویل می گیرید ، یه بار هم ما خودمون رو تحویل بگیریم!!
موردی داره؟
( بهتره اعتراض نکنی وگرنه بیشترش می کنم ! )
پی نوشت دوم:
تکیه کلام برتر سال :
"بـبـیـن تـو بـرو،خـب...؟!!"
پی نوشت سوم:
چن روزی رفتم مسافرت.حال و هوام خیلی عوض شد.
پی نوشت چهارم :( برای پی نوشت اول! )
اعتراض رو جدی نگیر!!
سـلام
یه بار دیگه سلام... صد تا سلام...
نزدیک سه ماه از آخرین سلاممون می گذره... و تو این مدت که سلام نکردیم چه ها که نگذشته... وای... موافقید مرور کنیم؟
نباشید هم مجبورید!!
از اول و شاید مهم ترینش شروع می کنیم:
می ریم به زمانی که قرار بود بازی پرسپولیس و سپاهان در آخرین بازی لیگ انجام بشه . البته تکلیف قهرمان هم معلوم بشه...
سکانس اول:
ساعت 1.30 دقیقه بعد از ظهر... تلویزیون زیر نویس کرد:
از علاقمندان به فوتبال خواهش می شود به دلیل تکمیل ظرفیت استادیوم آزادی دیگر به ورزشگاه مراجعه نکنند و از طریق گیرنده های خود به تماشای فوتبال بپردازند...
دقایقی بعد از استادیوم تصویر آمد... نزدیک به صد هزار پرسپولیسی که قلب شیرشان را برداشته بودند و به ورزشگاه رفته بودند... و کم کم صدایی به گوش می آمد... افشین امپراطور... پرسپولیس قهرمان میشه... خدا می دونه که حقشه... به لطف یزدان و بچه ها... پرسپولیس قهرمان میشه... بکس قرمز پوش که در زمین در حال تمرین بودند... ساعت چند بود؟ یادم نیست... خیلی وقت گذشته بود ولی... صدای سوت آغاز مسابقه هیجان را بیشتر کرد و آدرنالین خون بالا و بالاتر رفت ... بازی خوب و روان هر دو تیم با شوت خوبه محسن خلیلی تکمیل شد تا امید به قهرمانی در دلمان زنده تر بشود... دقایقی بعد وقتی خلیلی شوت محکم خودش رو روانه ی تیر دروازه کرد... آه از نهاد قرمز ها در آمد... آنجا که سپاهانی ها بسیار خوشحال از این حادثه بودند... سپاهان گل زد... و خیلی ها ناراحت شدند، امیدمان کم سوتر شد،آخر ما باید می بردیم... ولی نیمه ی دوم شروع شد. ما بودیم و چشمانی که به سمت شمارشگر گلها خیره شده بود تا بلکه عدد 2 را در مقابل نام پرسپولیس ببینیم...ولی ندیدم.بازی تمام شد... دقیقه ی 97 شاید... نه انگار در رویاهایمان 2 را دیدیم. یه نفر با سر یه گل زد..!! صبر کن ببینم، منو یه نیشگون بگیر ببینم!! ( آی!! یواش بابا دردم اومد ها!!) ولی ارزشش رو داشت ، مابازی رو به کمک خدا و حمایت صد هزار قلب شیری آن هم از نوع قرمزش و تلاش بکس قرمزی مان بردیم تا این قهرمانی لطف دیگری داشته باشد... و جایی که کریم باقری هم خواننده شد تا آرزو به دل نماند!!
شعار کریمانه: پرسپولیس قهرمان شده...
کامران نجف زاده ( مجری و گزارشگر تلویزیونی) پس از قهرمانیه پرسپولیس در سایت که نه...وبلاگ خود می نویسد:
( متن به طور کامل و بدون هیچ گونه تغییری نقل میشود)
{نفهميدم چطوري شد که پرسپوليسي شدم شايد براي اينکه توي چشم تمام اين پرسپوليسي ها عطوفتي خونين نهفته است.بابا چقدر سعي کردم من تغيير رنگ بدهم نشد.تمام آن کيهان ورزشي هاي قديمي و اينکه پدر در باشگاه آبي ها کشتي گرفته بود هم نتوانست ازاين معجزه قرمز شدن بکاهد.
حالا پرسپوليس قهرمان شده.گرچه از آن تيم رويايي من ؛ با مجتبي محرمي و فرشاد و عابدزاده و علي پروين فاصله عجيبي دارد...اما حس پرازشيطنت دوست داشتنش همان است.
اين سالها وقتي مي خواهم خبر پرسپوليس را بخوانم هم هميشه با خودم دودوتا چهارتا مي کنم نکند "برون فکني "کنم...اما فکر کنم آخرش هم تابلو مي شود که مارا چه ميلي به ليلي است.
پرسپوليس و استقلال يک خوبي ديگر هم دارند.همانطور که برزيلي ها زير سايه سامبا(رقص محلي برزيلي ها در هر شادي ) بعد از هر پيروزي ،مشکلات اقتصادي و شکم هاي گرسنه شان را فراموش مي کنند ما هم دغدغه هايمان يادمان مي رود.
فوتبال وسيله عجيبي است.خوشبختي موقت مي آورد...فراموشي مي آورد.......ببين ! آبي که نبودي تو؟!}
حالا هم نوبت منه که بگم:
ببینم آبی که نبودی تو؟
سکانس دوم:
افشین قطبی برای ماندن در پرسپولیس به توافق رسید... نرسید! خبرهای گوناگونی از گوشه و کنار در رابطه با امپراطور به خبر می رسید... ولی واقعا چه خبر شده بود؟ چرا قلب شیر ما، مرد محشر ما! باید برود... ما که به اونیاز داریم... او باید تیم ما را قهرمان آسیا بکند... ولی... نه. اصلا نمی خواهد بماند. بماند که چه؟ تا او را هم مثل خیلی های دیگر از عرشی که برده ایم به فرشش کنیم؟ علی دایی را یادتان بیاورید. بهترین گلزن دنیا در سطح ملی... دایی چه شد؟ آیا همین ما نبودیم که جوک های او را با پیامک به همدیگر می فرستادیم و می خندیدیم؟ ما بهترین گلزن دنیا را مسخره کردیم... شخصی که اگر در حتی اریتره بود... باز هم دست و پای او را طلا می گرفتند...
ما ( انقدر ادب داشت که خودش رو از ایرانی ها جدا نکند) خیلی راحت دروغ می گوییم.. یه نفر می تونه با تو بشینه و زندگی کنه... و بعد خیلی راحت بره تو رو زمین بزنه...
مشابه حرف هایی بود که افشین قطبی زد. و یک نکته ی مهم رو به ماها گوش زد کرد... این که ما خیلی آدم های دروغگو و چاپلوس و... هستیم! هستیم. کسی هم نمی تونه انکار کنه...
افشین رفت. چون باید می رفت. چون خوب ماها رو شناخت. ما هم فقط باید به این فکر کنیم که کی می توانیم از عادت های .. دست برداریم.
به این فکر کنیم...
سکانس سوم:
آبی ها هم پس از آنکه در لیگ گل کاشتند! و مقام زیبای 13 رو در لیگ به دست آوردند ( البته باید در نظر داشت که چیزی از ارزشهای این تیم کم نشد!! ) به هزاران ضرب و زور و دست به دامن قلعه نوعی شدن و گوسفند قربونی کردن و... البته یه کار که نمی تونم بگم خوب بود یا نه...
صبح روزی که استقلال باید بازی برگشت خودش رو با پگاه در جام حذفی و در ورزشگاه آزادی انجام می داد پدر مجتبی جباری فوت شد... ولی مسوولین باشگاه تیم استقلال برای اینکه جباری در بازی مقابل پگاه بازی کنه این خبر رو به اون نگفتن... و البته جباری با بازی خوبش یکی از عوامل قهرمانی استقلال شد.
سکانس های بعدی... در روزهای آتی نمایش داده خواهد شد! دوستان می توانند سالن نهال را ترک کنند...!! البته چه بهتر که نظری از خودشون برای آپارات چی وبلاگ !! به جا بگذارن...
منتظر نظر گرمتون در رابطه با مطالب سرد و خبرهای کهنه ام هستم!!
نشانه:
بـبـیـن تـو بـرو، خـب...؟!!
بعد از تحریر:
تاریخ: 1387/4/14
ساعت: 18:33
طی خبرهای شنیده شده و واصله از سوی باشگاه پرسپولیس ، پس از انجام مذاکرات نهایی با" افشین قطبی" در "دوبی" وی قبول کرده است تا 2 سال سرمربیگری پرسپولیس را دوباره بر عهده بگیرد. بدین ترتیب کادر فنی تیم پرسپولیس با ترکیب: افشین قطبی ، سر مربی به همراه یک دستیار خارجی و یک دستیار داخلی( افشین پیروانی ) و کماسی( مربی بدنساز) و احمد رضا عابدزاده ( مربی دروازه بانها ) تکمیل شد.
خب این خبر من رو مجبور کرد تا یه بعد از تحریر کار کنم!
در اینکه چرا افشین قطبی می خواهد برگردد و اصولا اینکه چرا رفت بحث های فراوانی وجود داشته و خواهد داشت.اما قدر مسّلم این است که رفتنش مانند بازگشتنش ریشه در مسایل پشت پرده دارد.مهندس علی آبادی چندان دل خوشی از حبیب کاشانی ( مدیر عامل اسبق باشگاه پیروزی)نداشت. کاشانی می رود و مصطفوی ( مدیر عامل کنونی پرسپولیس) جای او را می گیرد.با افشین قطبی در دوبی مذاکره می شود. افشین گفت: می روم. اما یه روزی برمیگردم.قطبی مطمئنا می دانست که برمیگردد.فقط ظاهرا باید کاشانی کنار گذاشته می شد تا افشین قطبی پس از انجام استراحت کافی در دوبی و به دور از حواشی ایران به تیم برگردد. البته تیم بدون کاشانی! چند تغییر در کادر فنی پرسپولیس نیاز بود. که انجام شد. حالا افشین قطبی با شل شدن کیسه ی سازمان 2 ساله می بندد. رقم قرارداد مسلما کمتر از 1 میلیارد برای یک سال نیست. رقم قرار داد سال گذشته قطبی، شاهد این رقم است.
البته تا زمانی که قطبی به ایران نیامده و تمرینات را شروع نکرده باز هم چیزی قطعی نیست. ممکن است این موضوع هم تغییر کند.چون در فوتبال هر دمبیلی ایران هیچ چیز بعید نیست.
پی نوشت:
هنوز هم روی حرفم هستم. به نظرم باید افشین قطبی می رفت. او تصمیم درست تری گرفته بود. نمی خواهم بازگشت او را کوچک جلوه کنم. من هم دوست دارم او سرمربی تیم من باشد.دوست دارم با کمک افشین قطبی قهرمان جام باشگاه ها شویم. دوست دارم همه به تیم من غبطه بخورند که چرا پرسپولیس، افشین قطبی را دارد اما تیم ما نه. اما مسئله این است که از سیاسی کاری این مسوولان حالم بد میشود... حتی اگر این گونه هم نبوده باشد رفتار این افراد بازتابی جز این موضوع نداشت.
غیر از این است؟


