داستان
یک شب طولانی
شب بود. صدای جیر جیرک ها فضای خونه رو پر کرده بود قرص ماه وسط آسمون جا خوش کرده بودو یکی از شب های گرم تا بستون بود.زیر نور شمع در حال مطالعه کتاب داستان بودم. روی صندلی چوبی وسط پذیرایی لم داده بودم و از پیپی که روی لبم بود کام می گرفتم. ساعت از 11 شب گذشته بود سوزان صدا زد : ما یکل نمی خوای بخوابی؟ سرم رو به طرفش برگردوندم و گفتم: چرا عزیزم ولی امشب دوس دارم همین جا بخوابم. از نظر تو اشکالی نداره؟ سوزان با بی تفاوتی گفت: نه مشکلی نیس. من می رم تو اتاق خواب تا بخوابم. شب بخیر.
شب بخیر عزیزم. چشام خسته بود دیگه نتونستم ادامه بدم . کتاب رو بستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم.درد خفیفی رو پشت سرم حس کردم. بلند شدم تا بخوابم. خیلی خسته بودم. دراز کشیدم و آروم خوابم برد.
تازه چشمام گرم شده بودکه حس کردم یه نفر در رو زد. چشمام رو نیمه باز کردم و به در ورودی دوختم. دوباره در زده شد. با خودم گفتم : خدای من الان این وقت شب کیه داره در می زنه؟ با بی میلی بلند شدم تا در رو باز کنم. دررو نیمه باز کردم و آروم از لای در بیرون رو نگاه کردم. مهتاب به خوبی بیرون رو روشن کرده بود . سیاهی انسان مانندی رو تونستم تشخیص بدم. حس کردم یک خانم هست که صورتش رو مانند کولی ها پوشونده . گفتم: کاری داشتید؟ نزدیک تر اومد و با لهجه ی غلیظی گفت: می بخشید آقای... مایکل هستم. ادامه داد:من واقعا ازاینکه این موقع شب مزاحم شما شدم معذرت می خوام آقای مایکل،جریان از این قراره که من برای پیدا کردن شوهرم وارد این شهر شدم،ولی متاسفانه دقایقی پیش چند نفر به من حمله کردن و وسایلم رو ازم گرفتن و پول های منو ازم دزدیدن. من نمی دونم چی کار باید بکنم. پولی هم ندارم که برای مسافر خانه بپردازم، می خواستم اگر ممکن باشه امشب رو در منزل شما سپری کنم تا فردا به دنبال دزدها بگردم. کمی گیج شدم با خودم گفتم: شاید این زن یه دیوونه باشه... و هزار جور فکر دیگه از ذهنم گذشت. حرفاش خیلی عجیب و غریب بود. با این حال گفتم: اشکالی نداره بفرمایید.زن وارد خونه شد.در رو بستم و هدایتش کردم به سمت صندلی چوبی که گوشه ی اتاق قرار داشت.رفت و با لبخندی بر لب نشست. ساکی روکه در دست داشت روی زمین کنار صندلی گذاشت. گفتم:ببخشید من اسم شما رو نمی دونم.با دستپاچگی گفت: اوه معذرت می خوام ، اسم من مارگارت هست. گفتم : چیزی میل ندارید؟ گفت :نه ممنونم، آقای مایکل شما تنها زندگی می کنید؟ گفتم: متوجه منظورتون نشدم. گفت: معذرت می خوام، نباید این سوال رو می کردم.گفتم: اشکالی نداره... نخیر من با همسرم زندگی می کنم و فرصت ندادم که سوال دیگه ای بپرسه و سریع گفتم: چطور شد که دزدا ساکتون رو ندزدیدن؟ یک لحظه حالت چهره اش عوض شدو باز هم با دستپاچگی گفت: نمی دونم شاید به من رحم کردن ولی پولام رو دزدیدن ضمن اینکه توی ساک رو گشتن ولی چون چیز قابل توجهی نبود ساک رو انداختن و رفتن.گفتم: جالب شد. می تونم بپرسم جریان دنبال شوهر بودن چیه؟ گفت: البته شوهر من به دنبال یک ماموریت مخفی وارد این شهر شده و قرار بوده حدود یه ماه پیش برگرده. ولی علاوه بر اینکه برنگشته هیچ خبری هم ازش ندارم. امشب وارد شهر شدم و در حال گشتن به دنبال جایی برای خواب بودم که چند دزد به من حمله کردن و اون ماجرا برای من پیش اومد. گفتم: تونستید قیافه ی دزد ها رو تشخیص بدید؟ گفت: متاسفانه نه، هوا خیلی تاریک بود.
حرف های به شدت ضد و نقیض بود، اگر شوهر اون زن واقعا یک مامور مخفی بود نباید زنش از مکان ماموریت اون خبر داشت. گذشته از این باید زن از طریق اداره ی پلیس فدرال پیگیر ماجرا می شد. نه اینکه خودش تک و تنها راه بیفته و دنبال شوهرش بگرده، تازه اونهم در حالی که یک ماه از ماجرای برنگشتن شوهرش می گذشت. هر چند که کل ماجرا خیالی به نظر می یومد. ممکن بود این زن یک نوع آلزایمر پیشرفته داشت. به هر حال نمی شد اون زن رو از خونه ام بیرون کنم. بلند شدم تا برای اون زن مکان مناسبی رو برای خواب آماده کنم و سوزان رو هم از خواب بیدار کنم.همین که از جلوی زن عبور کردم از پشت سر صدا زد: آقای مایکل.برگشتم و گفتم بله؟دستش رو آروم وارد ساکش کرد و در یک لحظه هفت تیر مجهزی رو بیرون کشید و به سوی من نشانه رفت.چشمهای زن برق خاصی پیدا کرد و چهره ی شیطانیش نمایان شد.ولی من بیشتر از اینکه قیافه ی زن رو بر انداز کنم چشمم رو به نوک اسلحه اش دوخته بودم. حس کردم از شدت ترس خشک شدم.آب دهنم رو هم نتونستم قورت بدم.به سختی دهنم رو باز کردم و گفتم: از ... از... جون من چی می خوای؟ با لحنی پیروزمندانه گفت: جیمی بیا تو.و یه نفر در رو باز کرد. وای خدای من باور نکردنی بود... اون ... اون واقعا یه غول بود.با چهره ای سیاه و زمخت که به اندازه ی 4 انسان بزرگی داشت. جیمی بی معطلی اومد طرف من و دستهای بسیار بزرگ خودش رو دور گردنم حلقه کرد و با صدایی دورگه و بم گفت: اگه صدات در بیاد فکت رو خورد می کنم. فقط چشمهاش رو می دیدم و از همین چشمهاش کاملا مشخص بود که خیلی جدی داره حرف می زنه و اگه حرفش رو گوش نمی کردم مسلما تهدیدش رو عملی می کرد. سرم رو به علامت تایید حرفش تکون دادم.رو به زن کرد و گفت: طناب رو بیار و خودش شروع به بستن دست و پا و بعد از اون دهنم شد.از شدت ترس هیچ عکس العملی نشون نمی دام. شروع به جمع آوری وسائل خونه کردن . جیمی هر از گاهی نگاهی به من می کرد.تقریبا تمام وسائل قیمتی خونه رو جمع کردن و خواستن تا از خونه خارج بشن. زن رو به جیمی کرد و گفت: با این یارو چی کار کنیم؟جیمی نگاهی به من انداخت و گفت: خیلی وقته آدم نکشتم اسلحه ات رو بده به من.زن گفت: دیوونه شدی؟ می خوای این وقت شب سر و صدا راه بندازی؟ جیمی این بار فریاد زد: اسلحه ات رو بده به من . وای خدای من باور کردنی نبود. انگار... انگار داشتم خواب می دیدم. زن اسلحه رو داد به جیمی.اومد جلو، انگشتش رو ماشه بود. اسلحه رو از فاصله ی 20 سانتی متری رو به مغز من آماده ی شلیک کرد. یک لحظه احساس کردم که دیگه خون به مغزم نمی رسه و چشمام رو به ملتمسانه ترین شکل ممکن به چشمای جیمی دوختم.ولی صورت جیمی خیلی بی احساس بود.انگار تا حالا با حسی به نام ترحم آشنا نشده بود... دوباره نگاهم رو به سمت نوک اسلحه اش دوختم و با تمام وجود فریاد زدم: نــه... جیمی ماشه رو چکوند و...
و من با تمام وجود از خواب پریدم... عرق بسیار زیادی از تمام بدنم جاری بود و هیچ صدایی به جز صدای تپش قلبم رو نمی شنیدم. جرات نگاه کردن به در ورودی رو نداشتم... خشک شده بودم...
دقایقی سپری شد. و به خودم قبولوندم که نه مارگارتی وجود داره و نه جیمی که بخواد منو بکشه... نگاهی به ساعت انداختم ولی نتونستم تشخیص بدم که ساعت چنده... بلند شدم تا یه لیوان آب بخورم، خیلی تشنه بودم. به شدت عرق کرده بودم به طرف آبی که روی میز قرار داشت رفتم. کمی از آب رو نوشیدم. آرومتر شدم. خدای من این چه کابوسی بود من دیدم؟ واقعا خواب وحشتناکی بود...
توی حال و احوال خودم بودم که در ورودی به آرومی زده شد.
تق تق تق تق...
آبی که خورده بودم توی سینه ام ایستاد و دیگه پایین تر نرفت رگ های گردنم 2 برابر حد معمول گشادتر شد، خون به شدت به طرف مغزم حرکت کرد . قلبم در عرض چند لحظه خواست که از سینه ام بیرون بزنه.پاهام سست شدن و بی اختیار روی زانوهام روی زمین افتادم. کاملا بی حس شدم و فقط چشمهای جیمی رو جلوی خودم دیدم دستام به شدت شروع به لرزیدن کرد. و در این حین دوباره در ورودی زده شد... این بار فقط به فکر تبری افتادم که توی خونه بود. ولی نمی دونستم الان کجا بود... حواسم کاملا پرت شده بود...فقط منتظر بودم جیمی در رو باز کنه و با اون صدای دورگه وبم خودش بگه : خیلی وقته آدم نکشتم...
بوی باروتی که بعد از متلاشی شدن مغزم توی هوا می پیچید از همین الان اذیتم می کرد
اوه خدای من... واقعا گیج شده بودم... مثل این بود که زمان ایستاده... و همه چیز فلاش بک میشه... جیمی ... سوزان ... اسلحه... بوی باروت... صدای تیک تاک ساعت... همه چیز در هم فرو رفته بود...
لحظات سپری شد.هیچ حرکتی از خودم بروز ندادم. مثل مجسمه ... سرد و ساکت...
در ورودی دیگه زده نشد.
کم کم احساس کردم خطری تهدیدم نمی کنه.. به خودم تلقین کردم که هیچ اتفاقی نمی افته و آروم از زمین کنده شدم.تو همین لحظه ها سوزان از اتاق خواب بیرون اومد و با خواب آلودگی به سمت من اومد. یه کم ترسید و ایستادو گفت: مایکل، تو حالت خوبه؟ با صدای سوزان به خودم اومدمو گفتم: تو صدایی نشنیدی؟ با لحنی خواب آلود و آکنده از ترس و تعجب گفت: چه صدایی؟گفتم: صدای در زدن.با همون لحن ادامه داد: مایکل تو چت شده؟حالت خوبه؟نکنه خواب بد دیدی؟ و من که احساس امنیت کردم با بهت خاصی گفتم: آره ، یه خواب خیلی بد... سوزان آروم اومد جلو ، دست منو گرفت و گفت: مایکل، نترس من اینجام هیچ مشکلی پیش نمی یاد... نگاهم رو در تاریکی شب به چشمهای سوزان دوختم،با اینکه نور کم بود ولی چشمهاش حاکی از حس آرامش بود.حس خوبی بهم دست داد.آروم بغلش کردم و حس آرامش بیشتری یه من تلقین شد.با صدایی آروم تو گوشم گفت: عزیزم آروم باش ، من پیش تو هستم... و من که به یکباره از اون دنیای ترس و وحشت وارد این دنیای آرامش شده بودم اشک از چشمام جاری شد... و شب سپری شد.
********
صبح سوزان صدام زد تا بلند شم و صبحونه بخورم تا راهی کافه بشم. الان حتما چند نفری منتظر بودن تا من در کافه ام رو باز کنم و مثل همیشه اونها بساط قمار بازی های خودشون رو راه بیندازن.بعد از اینکه صبحونه رو خوردم از سوزان خداحافظی کردم تا راهیه کافه بشم. هنوز ساعتی از باز شدن کافه نگذشته بود که دونفر وارد کافه شدن و جلوی پیشخون کافه ایستادن و از من طلب دو تا نوشیدنی کردن.گفتم: چند لحظه صبر کنید الان آماده می کنم. اون دو نفر مشغول صحبت با همدیگه شدن و من هم صدای اونها رو می شنیدم.یکی از اونها رو به دوستش کرد و گفت:
شنیدی دیشب جرج کشته شده؟
آره همین چند دقیقه پیش شنیدم می گن دزد شبونه وارد خونه اش شده و همه ی وسایلش رو جمع کرده و برده...
آره رفیق همین طوری بوده . تازه گردن جرج رو هم شکسته... پلیس احتمال می ده فرد پر زوری بوده که این کار رو کرده.
خدای من ... بیچاره جرج...
پایان

سلام
مثل همیشه!
امیدوارم از خوندن داستان" یک شب طولانی" لذت برده باشید. این داستان در سالهای دور و در یکی از دهکده های آمریکا اتفاق می افته. نمی دونم. شاید نتونسته باشم اون طور که باید و شاید از عهده ی داستان پردازیش بر بیام. و به نوعی سوژه سوزی کرده باشم. اما حداقل از این بابت خوشحالم که هر چی بوده حاصل کار خودم بوده. خیلی وقت پیش داستان مشابهی رو نوشته بودم که متاسفانه به از دست دادمش. چک نویسش رو هم گم کرده بودم. تصمیم گرفتم دوباره از روی همون سوژه داستان رو بازنویسی کنم. چون به نظرم سوژه ی جالبی بود.
امیدوارم از این سه تا آپ اخیر لذت برده باشید. تمام تلاشم این بود که شما لحظه های خوبی رو در این وبلاگ سپری کنید. اگر حرفی زدم که کسی ناراحت شده یا سوء تفاهمی پیش اومده از همه معذرت می خوام.امیدوارم بهونه ای شده باشه تا بیشتر با همدیگه دوست باشیم و سال جدید هم بهونه ای باشه تا کدورت ها رو فراموش کنیم.
تا دیداری دوباره
خدا نگهدار

بهارانه
توی حیاط خونه مون قدم می زنم... شبه... بوی بهار همه جا رو پر کرده...
نسیم خنک بهاری در حال وزیدنه... نگاهم رو به آسمون می برم. خیالم رو به همراه نگاهم به 3 تا ستاره ی صورت فلکی جبار یا شکارچی گره می زنم. در امتداد نگاهم به دنبال خوشه ی پروین می گردم. دانه های انگور آسمانی ! چندان هم پر رنگ نیستند... صبر کن! اون ستاره ! اون ستاره داره حرکت می کنه... وای با چه سرعتی داره حرکت می کنه ولی... ولی اون که ستاره نیس. ماهواره اس! آین آدما ستاره ی قلابی هم درست می کنن.خیلی شبیه ستاره بود.حداقل از اینجا که این طور به نظر می یومد. از دست این آدما...
نگاهم رو از آسمون پایین می یارم. دوباره قدم می زنم... انگار وقتی دارم حرکت می کنم همه ی احساس های خوب وارد بدنم می شن. صدای نسیم تو گوشم می پیچه ... می ایستم. چشمام رو می بندم . اولین چیزهایی که به ذهنم می یاد در واقع آخرین چیز هایی هست که دیدم. شکارچی... خوشه ی پروین... وستاره ی قلابی!
می خوام چیزای تازه ای ببینم. چشمام رو باز می کنم و دوباره به آسمون چشم می دوزم. اما چیزی تغییر نکرده ... آسمون همون آسمونه... اما دیگه ستاره ی قلابی نیس... رفته. مهم نیس. مهم اینه که آسمون ماله منه... هر دمی که بخوام می تونم نگاش کنم...
ستاره ها چراغ های آسمونن که شبا روشن می شن. چقدر زیبان. اگه ستاره ها نبودن... تا حالا فکر کردیم اگه ستاره ها نبودن آسمون چه شکلی می شد؟ وای خدای من ...مثل یه بشکه قیر میشد. ولی این ستاره ها... دمشون گرم!
می گن هر کسی تو آسمون یه ستاره دارمعمولا وقتی ماها می خوایم یه ستاره تو آسمون نشون بدیم و بگیم که ماله ماست ، پر نورترین ستاره رو انتخاب می کنیم. اما اشتباه یزرگی مرتکب می شیم.چون خیلی ها مثل ما فکر می کنن و اون ستاره ی پر نور رو ماله خودشون می دونن! شایدم بعضی ها ستاره ی قلابی رو نشون کنن. ولی می دونید چیه؟ مهم نیس که ستاره ی ما کدومه! مهم اینه که حداقل یکی از ستاره ها ماله خود ماست. شاید خودمون خبر نداریم ولی، یکی از ستاره ها به خاطر ما زندگی می کنه و منتظره تا ما پیداش کنیم.
منتظره تا ما پیداش کنیم...
آرزوی خزان...
عصر روز پاییزی ، برگ ها در دست خزان، گوش به فرمان باد، این سو و آنسو می روند... عاشقانه پرواز پرنده هایی را می نگرم که وسعت قفسشان به اندازه ی آسمان است... به رود خانه می نگرم، آرام و روان همچو قویی سبکبار حرکت می کند و تلالو وسعت آسمان که وسعتش بر روی آب تا بی کران میل می کند.
صدای یک هم نفس که فریاد می زند و از نزدیک دور تر می رود.قطرات باران شراره ای از آتشند که فرود می آیند ... گونه هایم خیس شده اند... باران همچنان می باردو این هجوم لشکر ابرهست که هیبتم را می شکند.
ابر و باد می تازند... بر گ ها می ریزند... آسمان می بارد... خاک می گرید، این وسط گنجشک با ناله می خواند: خانه ام رفت از دست... و من در سکوت مبهم سایه ها و در عمق فاصله ها می خوانم :
آه که عشقم رفت از دست...
سلام
دوباره یه سلام داغ
حالتون چطوره؟ خوبید؟ خوشید؟
با تعطیلیه عید چی کار می کنید؟ خوش می گذره؟
ایشالا که اوضاع بر وفق مراده. ولی بین خودمون این عید اومد باعث شد تا بازدیدای بلاگ کاهش پیدا کنه. آخه خیلی ها مسافرتن. باشه گذر پوست به سلاخ خونه می افته!!
یه کم خشانت باربود، نه؟![]()
البته شما نگران نباشین. منظور من تنها وتنها به یک نفر بود که خودش می دونه!!
ولی چون نیس دارم از اینجا باهاش کل می کنم.
راستش می خواستم از عید و مهمونی و... اینا بگم. ولی دیدم تکراریه. واسه همین بی خیال شدم.
گفتم این دو تا نوشته ی بالایی رو بذارم یه کم حال کنین. ما که ادعایی نداریم.
ضمنا لطف کنین و تو نظر سنجی شرکت کنین. همین بغله. بالا آهنگ شادمهر. البته سعی کنین گزینه ی اول رو بزنین.راستی این آهنگ یه کم دیر لود میشه. صبور باشید!!
شوخی کردم. تو رو خدا نظر واقعی تون رو بگید تا یه ارزیابی درست بعد این همه مدت داشته باشیم.
سرزنده و پاینده باشید
لحظه به لحظه
تا همیشه...


