تبليغاتX
نهال حیرت
چهارشنبه سی ام آبان 1386
داستان
                              بسم الله الرحمن الرحیم

{ آنان که کفر پیشه کرده اند تصور نکنند اگر به آنها مهلت (بدکاری) می دهیم به نفع آنهاست، فقط به این خاطر به آنها مهلت می دهیم که بر گناهان خود بیفزایند در حالی که  عذابی خوار کننده برای آنهاست...}    (آل عمران ، 178)

{بگو هیچ حادثه ای برای ما رخ نمیدهد ، مگر آن چه خداوند برای ما نوشته  است او مولای ماست و بر خداوند باید توکل کنند مومنان...}   (توبه،31 )

سلام به همه ی دوستان  

 این داستان اسمش (به یاد تو) هست و هیچ ربطی هم به اون داستان بی خودی که تو بعضی از وبلاگا اومده بود( البته جعلی) نداره . اگه یه نگاه به پست پایینی بندازین خودتون می فهمین جریان از چه قرار بوده ( حتما ببینید) .
و اما در مورد این داستان(به یاد تو) باید بگم که اصل این داستان واقعی هست . یعنی این جریان برای یکی از... اتفاق افتاده . باید خدمتتون عرض کنم که من با اون شخص یه آشنایی هایی دارم. یعنی داشتم . ولی خب حالا دیگه مدتی هست که همدیگه رو نمی بینیم. اینو هم بگم که من کلا روایت داستان رو تغییر دادم . منظورم اینه که فقط اصل داستان واقعی هست و من بر اساس اصل ماجرا این داستان رو نوشتم. ضمنا اسمها رو هم تغییر دادم .

خب دیگه پر حرفی بسه . بعد از اینکه داستانو خوندین حتما واسم کامنت بذارین تا بدونم نظرتون راجع به داستان چی بوده. باشه؟ 

بنام خداوند عالمیان

زینگ..... زینگ..... دستم رو بردم تا این زنگ ساعتو خاموش کنم .مگر اینکه من دستم به این عاطفه نرسه و گرنبلایی سرش بیارم که... آخه یکی نیس به این دختر بگه ، عقده ای ، روانی چرا زنگ رو می ذاری بالا سر آدم ؟ خودش که رفته بود کلاس نقاشی . واسه اینکه نذاره من بخوابم عمدا آورده ساعت رو گذاشته بالا سر من تا زنگ بزنه و نذاره من بخوابم .مارو باش خوشحال بودیم تابستونو که از دست این درس و مشق خلاص شدم تا لنگه ظهر می گیریم می خوابیم ولی این عاطفه مگه می ذاره ؟ هر روز شده کارش اذیت من .یه روز زنگ ساعت می ذاره یه روز لیوان آب سرد میریزه تو کله ام یه روز... ولی دیگه چی کار کنم؟ یه خواهر که بیشتر نداریم . البته خب منم بلدم چی کار کنم. الان میرم تو اتاقش تا یه حال اساسی به لوازمش بدم تازه اینکه چیزی نیس بذار بیاد خونه یک بلایی سرش بیارم که اون سرش ناپیدا. همه ی اینا از توی ذهنم گذشت ولی اونقده خوابم می یومد که سرم رو کشیدم و خوابیدم.
از خواب بیدار شده بودم ولی سر جام دراز کشیده بودم .داشتم فیلم تایتانیک رو تو ذهنم مرور می کردم  نمی دونم چرا علاقه ی عجیبی به این فیلم داشتم اصلا کلا کارای جیمز کامرون به دلم می نشست . تو این حال و هوا بودم که یه هو حس کردم یه مگس رو گوشم نشسته و داره اذیتم می کنه . همین طوری که خوابیده بودم اومدم با دست چپم محکم بزنم رو گوشم تا بلکه از دست این مزاحم خلاص بشم ولی یه هو صدای شالاپ دستم رو گوشم باعث شد تا ظرف ایکی ثانیه از جام بپرم. دیدم عاطفه داره از خنده روده بر میشه .تازه دوربین رو هم برداشته و داره فیلم برداری میکنه.از تعجب داشتم شاخ در می آورم . تازه متوجه موضوع شدم .  عاطفه خانم روی دست چپم یه عالمه از این شکلات صبحانه ها ریخته بود و بعد هم گوشم رو خارونده بود تا من بدست خودم تمام هیکلمو به گند بکشم. وای خدا موهام ، صورتم، لباسام ، تختم... همش شکلاتی شده بود! اونقدر عصبانی شدم که داد زدم : عاطفه... تو یکی رو من می کشم. عاطفه هم که تازه خنده هاش تموم شده بود دید اوضاع خیطه واسه همینم ظرف 3 سوت غیبش زد.آقا ما رو میگی عین بچه های 2 ساله که خودشونو به گند می کشن پاشدیم رفتیم طرف دستشویی . از دستشویی که اومدم بیرون رفتم سراغ عاطفه . دیدم تو اتاقش نیست ،همه جا رو گشتم ولی هیچ کس خونه نبود.فکر کردم یه جایی تو خونه قایم شده واسه همین هم داد زدم عاطفه اگه مامان بیاد خونه میدونم چی بهش بگم. همه ی کاراتو به مامان گزارش میدم . تو فقط تماشا کن...

پدر من مهندس یه شرکت تو آلمان بود واسه همین هم خیلی وقتا ایران نبود . تازه قرار بود ما رو هم ببره آلمان تا برای همیشه اونجا زندگی کنیم. مامانم هم تو یه شرکت کار می کرد. و ما دو تا فرزند بودیم یه داداش یه آبجی....

ساعت دورو بر یازده و نیم بود. رفتم آشپزخونه تا بلکه یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم و این شیکم صاحب مرده رو ساکت کنم بعد از اینکه صبحونه مو خوردم پریدم پشت پی سی تا بلکه بتونم با رفقا یه کامنت بازیه اساسی بکنم بعدشم با هم بریم و این دخترا رو یه کم سر کار بذاریم . پاور پی سی رو زدم تا ویندوز بیاد بالا. پاشدم ببینم این عاطفه کجا رفته . تو خونه که نبود . چون اگه خونه بود تا الان حتما خودشو نشون داده بود. رفتم دم در تا ببینم با آزیتا دختر همسایه ی روبرویی مون واینستاده باز گل بگه و گل بشنوه؟! ولی دیدم خبری نیست که نیست.ای بابا پس این دختر کجا رفته بود؟ اونم لنگه ظهر. الانم مامانم می یومد و غرش رو سر من می زد رفتم نشستم پشت پی سی گفتم هر جا باشه حتما زودی میاد . به محض اینکه خواستم رو وب کانکت بشم آیفون رو زدن . پا شدم رفتم ببینم کیه. فکر کردم حتما عاطفه اس ولی اون نبود. یه دختر بود که تا حالا ندیده بودمش . از پشت آیفون تصویری خوب نگاش کردم ولی بازم  هر چقدر فکر کردم دیدم تا حالا جایی ندیدمش. آیفونو برداشتم گفتم: کیه؟ به آیفون نزدیکتر شد و با یه حالت مضطربی گفت: سلام ببخشید منزل آقای حمیدی؟ -بله بفرمایین . - میتونین یه دقیقه تشریف بیارین دم در . -  شما؟ - من از دوستای عاطفه خواهرتون هستم. – باشه الان می یام.
آیفونو گذاشتم. نمیدونم چرا یه حالت ترس و تشویش بهم دست داد. همین که رفتم پایین درو باز کردم دیدم اون دختر به طرف در اومد. گفتم :بله فرمایشی دارین؟ گفت ببخشین شما برادر عاطفه این؟ گفتم : بلی برادرشم ، امرتون؟ - راستش خواهرتون تو 2 تا کوچه بالاتر با یه ماشین تصادف کرد . ولی نگران نباشین من رسوندمش بیمارستان. راستشو بخواین منو و عاطفه تازه دوست شده بودیم . داشتیم با هم میرفتیم که یه دفعه... دیگه صدای دختره رو نمی شنیدم  انگار دنبا رو سرم خراب شد .و یه نقطه ی سیاه جلوی چشمام هی بزرگتر شد . بزور خودم رو نگهداشتم . از دختر پرسیدم کدوم بیمارستان ؟ گفت: بیمارستان امام گفتم: پس صبر کنید تا با هم بریم بیمارستان. رفتم و لباسام رو پوشیدم و برگشتم اصلا نفهمیدم چه جوری این مسیر رو رفتم و اومدم . درو بستم و با دختر راه افتادم . موبایلمو برداشتم و به مامانم زنگ زدم . ولی هر چه قدر زنگ زدم کسی گوشی رو بر نداشت . شاید مامانم صدای زنگ گوشی رو نمی شنید. به سرعت یه تاکسی در بستی گرفتیم و راهی بیمارستان شدیم تو راه فقط خدا خدا می کردم که طوریش نشده باشه . چون اونوقت به هیچ وجه خودم رو نمیبخشیدم. آخه چرا اونطوری سرش داد کشیدم...
رسیدیم دم در بیمارستان . بدو از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت بیمارستان . همین که رسیدم مستقیم رفتم سمت اطلاعات گفتم: خانم ببخشید چند ساعت پیش یه دختر تصادفی رو آوردن این بیمارستان  می خوام ببینم حالش چه طوره ؟ گفت اسمش چی بوده؟ گفتم حمیدی ، عاطفه حمیدی . گفت : یه لحظه صبر کنید . دوست عاطفه اومد گفت: چی شد؟ گفتم :هنوز هیچی معلوم نیست . خانم برگشت و گفت شما با ایشون چه نسبتی دارین؟ گفتم :برادرشم. گفت: بفرمایین این فرم رو پر کنین و پول مورد نیاز برای عمل رو هم به حساب بیمارستان واریز کنید تا عمل خواهرتون شروع بشه. گفتم : عمل؟ عمل چی؟  گفت: ایشون خونریزی مغزی دارن باید هرچه زودتر عمل بشن . شما هم بهتره هر چه سریع تر با ما همکاری کنید تا عمل شروع بشه...

وای خدای من ... رقم پول خیلی بالا بود .بازم زنگ زدم به مامانم تا بلکه پول رو جور کنم. اولین زنگی که گوشی خورد مامانم گوشی رو برداشت و گفت:الو بفرمایین گفتم: سلام مامان کجایی؟ گفت : سلام نیما جان تو راه خونه ام  . گفتم : مامان خودتو برسون بیمارستان امام . یه هو لحن صدای مامانم تغییر کرد گفت: چی شده ؟ توالان کجایی ؟ گفتم گفتم : من الان بیمارستانم . عاطفه تصادف کرده آوردنش بیمارستان الانم برای عملش پول لازمه . میگن تا پول رو به حساب بیمارستان واریز نکنیم عاطفه رو عمل نمیکنن . تو رو خدا زودتر خودت رو برسون. مامانم با اضطراب گفت : حال عاطفه چطوره؟ گفتم : هنوز هیچی معلوم نیس  فقط زودتر پول رو جور کن و بیا گفت : چقدر پول لازمه؟ گفتم: ... گفت باشه در اولین فرصت خودمو میرسونم.

مامانم اومد چشماش پر اشک بود همین که رسید داد زد : عاطفه من کو؟ کجاست؟ رفتم جلو آرومش کنم ولی مگه آروم میشد ؟ گفتم مامان تو رو خدا آروم باش همه چی درست میشه ... پول رو ازش گرفتم و رفتم تا به حساب واریز کنم سر بیست دقیقه کارا رو انجام دادم و برگشتم ولی چه برگشتنی دیدم نصف فامیل جمع شدند دور مامان تا آرومش کنن .از دور نازیلا دختر عمومو دیدم اونم منو دید دویید اومد جلو و گفت : نیما، نیما عاطفه رفت ... عاطفه پر کشید ... و دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و مثل دیوونه ها داد زد ... . دیگه نفهمیدم چی شد فقط یه لحظه تمام دنیا دور سرم چرخید و پرده ی سیاهی جلوی چشمامو گرفت...
                                  

                                             ************ *************
الان 3 سال از اون زمان میگذره و من هنوز لباسای عاطفه رو به یاد روزایی که پیش هم بودیم نگهداشتم و گاهی وقتا اونا رو بوشون میکنم . یاد عاطفه که می افتم  دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و چشمام پر اشک میشه ...حاضرم همه ی عمرمو بدم تا عاطفه دوباره اینجا باشه و اذیتم بکنه . اصلا اونقدر زنگ ساعت بذاره که ... ولی نمیشه... اون خنده هاش ، اون خنده هاش هنوز تو گوشم هست .کجایی عاطفه... کجایی تا داداشی برات بمیره ؟ کجایی تا بازم سر به سرم بذاری و بری پیش مامان ادا و اصول در بیاری که نیما منو اذیت میکنه؟ گاهی وقتا اون فیلمی رو که ازم گرفته بود رو نگاه میکنم و خنده ای اشک آلود میزنم.  دیگه دارم دیوونه میشم ... آخه خدا جون چرا بین این همه دختر ، خواهر منو گرفتی ؟ اون که مثل ماه بود . اون که مثل یاس پاک بود... چرا اونو ازم گرفتی...چرا...                  

 

نگاشته شده توسط سامی در 6:37 بعد از ظهر |
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
این پست بزودی حذف خواهد شد
قضیه ی کامنت های جعلی چیه؟( حتما ادامه ی مطلب رو  ببینید)       


 


ادامه مطلب
نگاشته شده توسط سامی در 1:50 بعد از ظهر
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
بنام خدایی که وجودم ز وجودش شده موجود

             

 با سلام به تمامی دوستان :

ظاهرا برای من و یکسری از دوستام کامنت توهین آمیزی در رابطه با مقدسات دین اسلام و افراد بزرگواری همچون حضرت محمد (ص) و حضرت علی (ع) و همچنین بانوی 2 عالم حضرت فاطمه ی زهرا(س) و در ادامه توهین به دین مبین اسلام وکتاب قرآن از سوی تعدادی عناصر معلوم الحال فرستاده شد . البته خب این کار را با استفاده از عنوان های جعلی و سو استفاده از نام و عنوان وبلاگ برخی دوستان عزیز انجام داده اند تا بتوانند با ایجاد اختلاف و دودستگی بین وبلاگ نویسان و تحریک احساسات مذهبی از فرصت استفاده کرده و به اهداف کثیف خود برسند. پس بیایید کمی در این مورد دقت لازم را داشته باشیم و خدای ناکرده زود قضاوت نکنیم.من نیز برای اینکه پاسخ خوبی به این عناصر معلوم الحال داده باشم تصمیم گرفتم تا ارادت خاضعانه خود را به خدای یزرگ و فرستادگانش عرض کنم و شعر ( در آرزوی تو باشم ) که از شاهکارهای سعدی در زمینه حمد و ستایش خداست رو در این بخش قرار دادم. باشد که این آشغالها جواب خوبی را حداقل از سوی من دریافت کرده باشند.

                                          

                                            در آرزوی تو باشم

 

در آن نفس که بمیرم ، در آرزوی تو باشم    بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر زخاک بر آرم   به گفت و گوی تو خیزم به جستجوی تو باشم

به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم        نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم        جمال حور نجویم ، دوان به سوی تو باشم

به خوابگاه عدم گرهزار سال بخسبم          به خواب عافیت آنگه به بوی موی تو باشم

می بهشت ننوشم زجام ساقی رضوان        مرا به باده چه حاجت که مست بوی تو باشم

هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن      اگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم   

نگاشته شده توسط سامی در 3:32 بعد از ظهر |
شنبه بیست و ششم آبان 1386
داستان-نازنین

 

بنام خدا 

کلید خونه رو انداختم روی در و درو باز کردم . صدای لولای در درست روی اعصابم رفت. درو بستم ساعت حدود 9شب بود ومن تازه از سرکار برگشتم. بوی عجیبی خونه رو پر کرده بود بوی غذای مورد علاقه ام ، قورمه سبزی . رفتم سمت آشپزخونه فکر کردم همسرم برگشته ولی وقتی رفتم آشپزخونه دیدم هیچکس نیست . فقط روی اجاق گاز یه قابلمه پلو با یه قابلمه خورش قورمه که معلوم بود تازه زیرش رو خاموش کردند . به خودم لعنت فرستادم ،گفتم کاشکی 10 دقیقه زود تر اومده بودم اونوقت شاید می تونستم ببینمش آخه یه مدتی بود رفته بود خونه ی مادرش . به من می گفت به اون اهمیت نمیدم نه تنها به اون بلکه به زندگی مون اهمیت نمیدم و همش به دنبال کار و پول ام . خب حق هم داشت یه مدتی می شد که شبها تا ساعت 10 کار می کردم و اون طفلک از صبح تا شب تو خونه تنها بود ولی گناه من چی بود؟ من که به خاطر زندگیمون داشتم تلاش می کردم . ولی اون به این موضوع اهمیت نمی داد و ازم می خواست هر روز حداکثر ساعت 4 خونه باشم ولی نمی شد اونقدر کار توی شرکت داشتم که حتی وقت سر خاروندن هم نداشتم . فقط گاهی وقتا می تونستم از شرکت بهش زنگ بزنم و حالش رو بپرسم .اعصابم داغون شد . رفتم و روی کاناپه نشستم اونقدر خسته بودم که حوصله ی شام خوردن هم نداشتم ولی از دستپخت نازنین نمیشد گذشت مخصوصا که غذای مورد علاقه مم بود .یاد مثل معروفی افتادم که میگه : اگر می خواهید اختیار شوهرتان را در دست بگیرید اول اختیار شکمش را در دست بگیرید. رفتم آشپزخونه بشقاب رو برداشتم و یه کم پلو بعلاوه ی نصف خورش رو ریختم رو پلو و اومدم نشستم سر جای اولم . تلویزیون رو روشن کردم زدم کانال یک داشت اخبار میداد شروع کردم به خوردن و به زندگیم هم فکر کردم . به این فکر کردم که چرا کار به اینجا کشید ؟ چرا نازنین گذاشت و رفت؟ چرا... کم کم داشت خوابم می گرفت ساعتو نگاه کردم دورو بر 10 بود تلویزیونو خاموش کردم و همونجا سرم رو به مبل تکیه دادم و خوابم برد...

ساعت حدود 2 شب بیدار شدم . نمی دونم چرا ؟ با اینکه خیلی خسته بودم ولی 4 ساعت بیشتر نتونسته بودم بخوابم . مدتی این ور و اونور شدم ولی نمی دونم چرا اصلا خوابم نبرد . یاد نازنین افتادم . اگه نازنین الان اینجا بود سرم رو می ذاشتم روی شونه اش و دستم رو می بردم روی صورت ماهش و اونقدر صورتش رو نوازش می کردم تا خوابم می برد آخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود. ناخود آگاه یاد فیلم تایتانیک افتادم . و یه دفعه با تمام وجود گریه کردم دلم می خواست داد بکشم ، دلم می خواست نازنین اینجا بود تا باهاش حرف بزنم دلم می خواست... یاد روزای اول ازدواجمون افتادم اونروزایی که وقتی کنار هم روی این مبل می نشستیم یه دقیقه بیشتر نمیشد همدیگه رو بغل می کردیم و اونقدر همدیگه رو می بوسیدیم که هر دومون غرق بوسه می شدیم . اونروزایی که 7 تا همسایه اونورتر هم صدای خنده ی ما رو می شنید تو خونه بدو بدو می کردیم، قایم باشک بازی می کردیم و وقتی خسته می شدیم می افتادیم تو بغل هم و اونقدر حرفای عاشقانه میزدیم که خودمون هم از حرفامون ،حالمون به هم می خورد، یادش بخیر...

 کم کم خوابم برد. ساعت 9 صبح بیدار شدم بازخوب شد امروز جمعه بود و از خوش شانسی یا بد شانسی من شرکت تعطیل بود تلفن رو برداشتم و به موبایل نازنین زنگ زدم . جمله ی معروف ( مشترک مورد نظر خاموش می باشد) پخش شد تلفن رو گذاشتم.بلند شدم ، دست و صورتمو شستم ،لباسام رو پوشیدم و راه افتادم . ماشینو روشن کردم و پام رو محکم گذاشتم روی گاز بعد 15 دقیقه رسیدم دم در خونشون . سرم رو ازشیشه ماشین بیرون آوردم و چشممو دوختم به پنجره ی خونشون احساس کردم یکی از پشت پرده داره نگام میکنه چند تا بوق زدم ولی کسی بیرون رو نگاه نکرد . از ماشین پیاده شدم  رفتم جلوی در وایسادم آیفون خونه رو زدم مادرش آیفونو برداشت سلام کردم گفت: علیک سلام آقا سعید از این ورا؟ چه عجب یادی هم از ما کردی؟ بیا بالا. گفتم نه مادر مزاحم نمیشم به نازنین بگین بیاد پایین . گفت تا نیای بالا محاله بذارم بری زود باش بیا بالا و درو باز کرد. من هم دیدم چاره ای ندارم درو باز کردم و رفتم بالا. دم در که رسیدم دیدم در نیمه بازه درو کامل باز کردم و رفتم داخل هیچ کس نبود صدا زدم مادر ، نازنین کجایین ؟ یه لحظه به یاد پدر نازنین افتادم خدا رحمتش کنه موقعی که اومدم خواستگاری نازنین به من گفت: مبادا روزی بیاد که ببینم قهر کردینا، درسته دعوا نمک زندگیه ولی نباید شوری زندگیتونو زیاد کنین چون ممکنه کم کم تلخ بشه و اونوقت... بازم صدا زدم نازنین ، مادر کجایین ؟ یه هو دراتاق بازشد و نازنین رو دیدم که اومد بیرون، همین طور به چشماش نگاه کردم دلم می خواست هر چی فحش بلد بود بهم بگه تا شاید اینطوری راحت بشه ولی اون اینکارو نکرد.  اومد جلو گفتم الان یه سیلی می زنه رو صورتت آقا سعید ولی این کارم نکرد . نازنین منو بغل کرد اونقدرم محکم اینکارو کرد که فکر کردم الان دیگه خفه میشم! منم بغلش کردم . با تمام وجودم بغلش کردم. آروم با صدای گریه آلودی گفت : عزیزم کجا بودی؟ فکرمی کردم زودتر از اینا می یای دنبالم خیلی دلم برات تنگ شده بود . گفتم: معذرت میخوام عزیزم تورو خدا منو ببخش تورو خدا... بغض جلوی گلوم رو گرفت دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم بغضم ترکید و های های گریه کردم به خاطر این همه بی توجهی هام به خاطر همه ی کم محلی هایی که به یه همچین فرشته ای کرده بودم . فرشته ای که اسمش نازنین بود.
          

 

نگاشته شده توسط سامی در 3:23 بعد از ظهر |
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
داستان-مرد بیچاره

 

    بنام خدا

خدایا: من در کلبه ی فقیرانه ی خویش چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود آنرا نداری من چون تویی دارم و تو چون خود نداری.

مرد بیچاره از روبه روی مغازه ها می گذشت و با حسرتی رقت بار به ویترین مغازه ها نگاه می کرد مردی با هیکلی خمیده ، عینکی ته استکانی و کلاهی که شاید عمر آن بیشتر از سن خود مرد بود. با لباسی ژولیده و کهنه که چندین ماه بود شسته نشده بود.نگاهش به مرد و زن جوانی افتاد که در حال گذر از جلوی مغازه ی طلا فروشی بودند زن جوان با دستش اشاره ای کرد .نگاه مرد بیچاره به انگشتان او گره خورد که با آن انگشتان گردنبند زیبایی را نشان میداد .در گوش آن مرد که شاید همسرش بود حرفی زد و بعد از لحظاتی از کنار مرد بیچاره رد شدند و رفتند. مرد بیچاره در شلوغی شهر تنها بدنبال لقمه غذایی می گشت که شاید بتواند او را سیر کند اما هر چه بیشتر می گشت کمتر می یافت . کم کم هوا رو به تاریکی می گرایید و غروب غم انگیزی را برای نظاره گرانش تداعی می کرد. هیاهوی شهر بیشتر می شد او مردمی را می دید که به سرعت در حال رفت و آمد بودند مردی را دید که در دستش مقداری میوه بود و احتمالا به سمت خانه اش روان بود و همچنین پیرزن و پیرمردی را که عصا به دست مشغول صحبت با یکدیگر بودند . جلوی چشمان مرد بیچاره گربه ای به سمت خیابان در حال حرکت بود شاید آن گربه هم نتوانسته بود به مانند مرد بیچاره برای امروزش غذایی پیدا کند . هر چند مرد بیچاره دیگر به گرسنگی عادت کرده بود. عادت کرده بود شب ها از شدت گرسنگی خوابش نبرد .  مرد بیچاره به راه افتاد به جایی که در آن بتواند شب را سحر کند، او مجبور بود که امشب را هم گرسنه سر کند به امید آنکه فردا بتواند غذایی پیدا کند  دیگر کاملا شب شده بود .او به راهش ادامه داد تا به جایی که می خواست رسید تکه پتوی کهنه ای را که داشت، به روی خود کشید و چشمانش را به آسمان دوخت او ستاره ها را دید که با ابهت به او چشمک می زنند .مرد بیچاره چشمانش را بست و لبخندی تلخ زد و کم کم به خواب فرو رفت شاید در دل ستاره ها را مسخره میکرد ...

مرد بیچاره خوابش برد اما این خواب برای او خواب عجیبی بود . مرد بیچاره در خواب دید که لباسهای تازه و تمیزی دارد و در خانه ی خود روی مبل مجللی لم داده است او فرزندانش را می دید که در حال بازی با یکدیگر بودند و او با خنده به آنها می گفت :بچه ها آرومتر ... یواشتر بدو بدو کنید الان پا می شم همتونو می خورما...و معشوقه اش را دید. همان دختری که سالها در آرزوی رسیدن به او اشک حسرت ریخت وسالها برای رسیدن به او در گوشه ای دعا کرد . در این سالها می دید که دست در دست هم با معشوقه اش در حال رقص هستند و گاهی نگاهی از روی عشق و التماس به همدیگر می اندازند و چشمان یکدیگر را نظاره می کنند... و حالا آن دختر همسر او بود و آنها می توانستند تا ابد در آغوش هم بمانند و از یکدیگر لذت ببرند مرد باز هم خواب دید ، در خواب دید که مردم شهر به جای نگاه های پر از ترحم، به او احترام می گذارند چون حالا او دارای مقام بالایی در شهر بود و این یعنی او دیگر آن مرد بیچاره ی سابق نبود، او حالا یک مرد بود .مرد بیچاره باز هم خواب دید . در خواب دید که به همراه معشوقه اش در حال گذر از خیابان های شهر هستند . حالا همسرش با نوک انگشتان خود به ویترین طلا فروشی اشاره می کرد ، مرد لذت می برد و نگاهی از روی غرور به مردمی که در حال عبور بودند می کرد و شاید در دل با خود می گفت: ببینید من چه همسری دارم ! او تا صبح خواب دید آنقدر خواب دید که تا آخر عمرش می توانست از به یاد آوردن آن خوابها لذت ببرد .

حالا صبح شده بود ولی مرد از خواب بیدار نشده بود مردمی که در حال گذر از کنار او بودند پچ و پچی می کردند وشاید خنده های معنا داری را از دل می گذراندند ولی بی اهمیت ، بدنبال کار خودشان بودند کم کم خورشید بالاتر آمد ولی مرد بیچاره بیدار نشد. بوی بدی اطراف مرد را فرا گرفته بود و این نشان از آن داشت که کار مرد تمام شده بود . او حتی نتوانست با خاطره ی آن خواب شیرین به زندگی خود ادامه دهد . مرگ این آرزو را هم از او گرفت. چون او...                                                    

                                                                                                                 پایان

نگاشته شده توسط سامی در 9:43 قبل از ظهر |
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

بنام خدای عالمیان

 

 

قلبم همچو طبلی کوبیده میشود و دوباره...

سکوت بر دلم سایه افکنده و شاید این منم که دوباره به یاد خاطرات گذشته که ساکن در اعماق زمان ، در انتهای قلبم نهان ... بدنبال روشنی ام و چرا ؟

 چرا گذشته همچو سوزنی بر افکارم فرو میرود ؟

چرا زمان فراموشی گذشته را به یاد من نمی آورد ؟

باید افکارم را از چنگ زمان در بیاورم ودوباره از نو شروع کنم

 باید...    

  

نگاشته شده توسط سامی در 3:30 بعد از ظهر |
جمعه هجدهم آبان 1386
چند تا عکس توپ
این عکس رو خودم گرفتم !

آخر کثافت کاری!

واین هم یک جزیره ی مرجانی!

به نظرتون پسره یا دختره؟ یه کم فکر کنید بابا!؟

 اگه بدنبال عکسهای بهتر از این هم هستین نظر یادتون(حتی چند کلمه!)

نگاشته شده توسط سامی در 10:57 قبل از ظهر |
جمعه هجدهم آبان 1386
ضرب المثل های ملل
با سلام در این بخش تعدادی از مشهورترین ضرب المثل های دنیا به ثبت رسیده است .

                      بنام خدا

بهترينها را در خودتان خواهيد يافت، وقتی در ديگران خوبی بجوئيد. « مارتين والش »

وقتی آنچه داريم مي بخشيم، آنچه را نيازمند آنيم دريافت خواهيم کرد. « داگلاس لاوسن »

کسی که فکر نمي کند به ندرت دم فرو مي بندد. « نیوتن »

هرگز تسليم نشويد. « ونستون چرچيل »

استعداد در انتخاب ها است. « روبرت دونيرو »

هرگز قبل از فکر کردن حرف نزن و کاری انجام مده. « فيثاغورث »

فضيلت انسان زیر زبانش نهفته است. « حضرت علی »

سعادت آرامش خاطر است. « پاسکال »

بهترين شكل حكمراني، سلطنت برقلبهاست. « ناپلئون »

نااميدى، آخرين نتيجه گيرى بى خردان است. « ضرب المثل انگليسى »

در دنيا خفتگاني هستند که بيداريشان همچون بيدار شدن اژدها وحشتناک است. « ناپلئون »

مشكلات خود را بر ماسه ها بنويسيدو موفقيت هايتان را بر سنگ مرمر. « پرمودا باترا »

از اشتباهات ديگران درس عبرت بگيريد؛ آن قدر عمر نمي كنيد كه همه آنها را تجربه كنيد

خوش بينان در هرخطري فرصتي مي بينند و بد بينان درهر فرصتي خطري.

زماني كه همه چيز بر ضد شماست به ياد آوريد كه هواپيما همواره خلاف جهت باد اوج مي گيرد.

انسان بركه اي است كه بدون تغيير مداوم مرداب خواهد شد.«»

اجازه ندهيد نا اميد ي هاي ديروز بر آرزوهاي فرداي شما سايه افكنند. «»

گرماي يك دوست در كنار شما مي تواندبه مراتب بيشتراز يك كت گرانقيمت باشد.«»

سه چيز روح شما را محدود مي كند؛ منفي بافي، پيش داوري، و عدم تعادل. «»

بهترين زمان براي سكوت زماني است كه حس مي كنيد بايد جوابي بدهيد.«»

عاشق سگي هستم که در حاصل جمع صداي پاها، قوزک پاي دزد را به دندان مي گيرد.«»

هدف در مدرسه من دستيابي به پيروزي با هر وسيله اي است. « مياموتو موساشي »

ما اشتباهات جديدي را اختراع نمي كنيم اشتباهات گذشته را تكرار مي كنيم. « بيل بال هاس »

كاري را كه واقعا دوست داريد، انجام دهيد.

بالاترين اولويت هايتان را تعيين و سپس با تمام قوا روي آنها تمركز كنيد.

رمز خوشبختي، داشتن ذهني سالم در بدني سالم است. « تئودور روزولت »

هرگز شكست را يك انتخاب ندانيد.

چيزي براي ترسيدن وجود ندارد.

جز خودت هیچکس استحقاق اشکهای توراندارد و آنکه استحقاق آنها را دارد هیچگاه باعث گریه تو نمی شود. « گابریل گارسیا مارکز»

یک دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند. « گابریل گارسیا مارکز»

توممکن است فقط یک انسان دراین دنیا باشی، ولی برای برخی تو خود دنیا هستی. « گابریل گارسیا مارکز »

هیچگاه وقتت را برای کسی که ارزشی برای صرف وقت با تو قائل نیست صرف مکن. « گابریل گارسیا مارکز 

     (بقیه ضرب المثل ها در روزهای آتی در وبلاگ قرار خواهد گرفت)

نگاشته شده توسط سامی در 9:35 قبل از ظهر |
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386
زیباترین آبشار دنیا

واقعا زیباست مگه نه؟ اگه مایل باشید واسه ام ایمیل بزنید تا براتون سایز بزرگتر این عکس رو روبفرستم

نگاشته شده توسط سامی در 5:26 بعد از ظهر |
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386
ریاضی- سخنان بزرگ از مردان بزرگ

                                   بنام خدا

یمانوئل کانت
علم ریاضی درخشان ترین مثال برای این واقعیت است که چگونه استدلال محض دامنه تاثیر گذاریش را بدون کمک تجربه گسترش می دهد

فلیکس کلاین
افلاطون گفت : خدا هندسه دان است ، ژاکوبی این جمله را چنین تغییر داد : خدا حساب دان است ، سپس کرونکر آمد و این سخن به یاد ماندنی را باب کرد : خدا عدد های طبیعی را آفرید ، ما بقی کار انسان است

هرمان مینکوفسکی
عدد های صحیح سر چشمه کل ریاضیات هستند

خیام
ریاضیات، به پیشگامی سزاوارتر است

ائوریدس
اعداد نیرومندند و چون با هنر همراه گردند، مقاومت ناپذیرند

جی.جی. سیلوستر
هدف فیزیک نظری کشف قانون های جهان قابل فهم است ؛ هدف ریاضیات محض کشف قانون های فهم بشر

داوید هیلبرت
کسی که در جستجوی روش است بی آنکه مساله ای جدید در ذهن داشته باشد اغلب به نتیجه نمی رسد

پیر فرما
و شاید آیندگان از اینکه نشان داده ام قدیمی ها همه چیز را نمی دانستند ، سپاسگزار من باشند

آراگو
اویلر خیلی راحت محاسبه می کرد، به همان راحتی که انسان نفس می کشد یا عقاب خود را در آسمان نگه می دارد

جان لاک
اثبات ریاضی مانند الماس قاطع و شفاف است، و با چیزی جز استدلال دقیق نمی توان به آن رسید.

دمورگن
نیروی محرکه ابداع ریاضی استدلال نیست، تخیل است

د.یا. سترویک
باید به یاد داشته باشید که مفهوم های ریاضی نتیجه ای از کار ازاد ذهن نیستند بلکه انعکاسی از جهان واقعی و عینی دور وبر ما هستند که البته اغلب به صورت کاملا انتزاعی طرح می شود

آ.ن.کر یلاف
مهندس باید از روشهای کلی ریاضیات که در حل مجموعه ای از مسئله ها به کار می رود استفاده کند . تنها در این صورت است که می تواند به پرسشهای تازه ای که در رشته تخصصی او وجود دارد پاسخ گوید

ب.فلدلیوم
هر کشف تازه ای که در علوم طبیعی و صنعت رخ میدهد تنها از راه به کار بردن نتیجه گیری های جدید در عمل و یا زنده کردن نظریه های فراموش شده ریاضی است به این ترتیب نظریه های ریاضی از قبل راه پیشرفت علم وصنعت را پیش بینی می کنند
نگاشته شده توسط سامی در 7:43 قبل از ظهر |
سه شنبه پانزدهم آبان 1386
تاج محل- افتخاری برای معماری ایرانیان
 
نگاشته شده توسط سامی در 11:15 بعد از ظهر |
سه شنبه پانزدهم آبان 1386
انیشتین- مردی که زیاد میدانست

اسرار پایانی عمر اینشتین

آلبرت اینشتین(فوت 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان: "دی ارکلرونگ"Die Erkla"rung - von: Albert Einstein - 1954
یعنی:"بیانیه" که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است - اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین ومعقولترین دین می داند.
این رساله درحقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی(فوت1340ش
=1961م) است که توسط مترجمین برگزیده ی شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است اینشتین در این رساله "نظریه ی نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهج البلاغه) وبیش از همه بحارالانوار) علامه ی مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط حمید رضا پهلوی(فوت1371ش)و...ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده)تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده ی"نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند. از آنجمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل میکند که: هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون میشود.اما پس از اینکه پیامبراکرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میکنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ...اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن مینویسد...همچنین اینشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند(علاوه بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل). او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول
معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند:
E = M.C2 >> M = E :C2
یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد.
او همچنین در همین رساله عقیده ی به "وحدت وجود" را از خرافات های شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه "فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله قرار می دهد ...بطور خلاصه: او میگوید: هر موجودی دارای حیطه و مرز فیزیکی خاص خود است(حیز وجودی)که امکان ندارد با موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته یا بیابد...در رابطه با "عقل" نیز با کمال شگفتی - اینشتین نظریه ی اخباریون شیعه را( که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید: حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند..
در ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای "عقل نظری بشر" ارائه داده و "نسبیت" آن را اثبات میکند... .
اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان
پروفسور حسابی نیز بارها یاد کرده با لفظ"حسابی عزیز".
3000000دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسورابراهیم مهدوی( مقیم لندن) با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل" بنز" از یک عتیقه فروش یهودی بوده و دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خطشناسی رایانه ای چک شده و تایید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است...همکنون این کتاب ارزشمند در حال ترجمه از آلمانی به پارسی - توسط دکتر عیسی مهدوی( برادر دکتر ابراهیم مهدوی)- و توام با تحقیق و ارائه ی منابع مذکور در متن(توسط اینجانب) میباشد و بسیاری از متن آن ترجمه و تحقیق فنی شده است...اصل نسخه ی این رساله اکنون جهت مسائل امنیتی به صندوق امانات سری لندن - بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی- سپرده شده و نگهداری میشود...

                                                                                                       برگرفته از ایلنا
نگاشته شده توسط سامی در 9:40 بعد از ظهر |
سه شنبه پانزدهم آبان 1386
غروب دل انگیز
 

این عکس رو خودم با گوشیه سونی اریکسون مدل کا ۵۱۰ گرفتم جالبه؟ ادامه ی مطلب رو ببینید .


ادامه مطلب
نگاشته شده توسط سامی در 9:6 بعد از ظهر |
سه شنبه پانزدهم آبان 1386
ریاضی-مسئله ای که هنوز کشف نشده است

حدس گلدباخ

کریستین گلدباخ در سال ۱۷۴۲ میلادی  ، در نامه ای به اوبلر ، دانشمند معروف آن زمان ،

این حدس را مطرح کرد :

هر عدد صحیح زوج مجموع دو عدد اول است . (گلدباخ عدد ۱ را هم اول فرض کرده بود)

صورت نسبتا کلی تر این حدس این است که هر عدد صحیح زوج بزرگتر از ۴ را می توان به

صورت مجموع دو عدد اول نوشت .

6 = 3 + 3

8 = 3 + 5

10 = 3 + 7

12 = 5 + 7

14 = 3 + 11

16 = 3 + 13

18 = 5 + 13

20 = 3 + 17

22 = 3 + 19

24 = 5 + 19

26 = 3 + 23

28 = 5 + 23

30 = 7 + 23

32 = 3 + 29

34 = 3 + 31

36 = 5 + 31

38 = 7 + 31

40 = 3 + 37

42 = 5 + 37

44 = 3 + 41

46 = 3 + 43

48 = 5 + 43

50 = 3 + 47

52 = 5 + 47

به نظر می رسد که اویلر هرگز برای حل مساله اقدام نکرده است .

در حقیقت حدس گلدباخ یکی از بیست معمای مهم حل نشده قرن ۲۱ می باشد که با حل

شدنش پیشرفتهای زیادی حاصل می شود .

شما هم به این موضوع فکر کنید ... شاید بتوانید آن را حل کنید ...

جایزه اثبات این حدس. ( یک میلیون دلار!!! )

 

نگاشته شده توسط سامی در 6:58 قبل از ظهر |
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
سلام به عالمیان
با سلام من محمد هستم و امیدوارم بزودی زود بتوانم این وبلاگ را به طور کامل راه اندازی کنم                         (به امید خدا وبه یاری دوستان )       با تشکر

نگاشته شده توسط سامی در 6:18 بعد از ظهر |